شمارهٔ ۱۱۸ - ترکیب بندی است که در توحید و زهد و پند و منقبت پیغمبر «ص» و امیرالمؤمنین «ع» و شیعیانش گفته
جز آفریدگار جهان آفریده نیستبشنو که کس چنین سخن از کس شنیده نیست
تا زنده ام جز این نرود بر زبان منزیرا که کس مرا جز ازو آفریده نیست
مادر مرا که زاد و بپرورد و شیر دادالا بیاری و کرمش پروریده نیست
آن فرد بی نظیر که صنع بدیع اوهر یک چنان که هست چنان دیده دیده نیست
در صنع او نگاه نکردست عاقلیکه انگشت را ز روی تعجب گزیده نیست
دانند عاقلان که به دست صبا جز اوکس در بهار پیرهن گل دریده نیست
از قدرتش ز شیره انگور در خزانخون چکیده هست که حلق بریده نیست
گر فرق نار قدرت ایزد شکافت استجز بر جمال سیب چرا خون چکیده نیست
یک بنده گرد درگه این پادشه نگشتکز پیش او جنیبت رحمت کشیده نیست
هر دو جهانش پر ز غلام و کنیزک استوین طرفه تر که خواجه یکی زان خریده نیست
دنیا سگی است بر در او وانکه مرد اوستاز پیشش این سگ متهتک چخیده نیست
توحید و زهد گوی قوامی که در سخنجائی رسیده ای که کس آنجا رسیده نیست
هرکس که کرد خدمت او از میان جاناو راست دولت ابد و ملک جاودان
هرکس که قصد خدمت این پادشاه کرداز آفتاب و چرخ قبا و کلاه کرد
آن پادشا که چرخ و زمین و ستاره رادر مملکت خزینه و گنج و سپاه کرد
لشکرگه سپاه و ستاره سپهر ساختمیخ و طناب خیمه ز خورشید و ماه کرد
در راه روزگار به میدان شرق و غرباز روز و شب دو پیک سپید و سیاه کرد
از روی مصلحت چو ز خاک آدم آفریدخاک درش ملائکه را سجده گاه کرد
ابلیس خاکسار که بود از مقرباندر جاه او به چشم حقارت نگاه کرد
فرمان حق نبرد و نیاورد سجده ایتا کار خویش مدبر ملعون تباه کرد
بنده ز جهل اگر چه دلیری همی کندبا خشم پادشاه که یارد نگاه کرد
چون بنده را خدای بدرگاه بار داددر رفتنش به حضرت رحمت پگاه کرد
باید که سرگردان نشود گرچه بایدشاز دیده بر سنان چو الماس راه کرد
مردان راه عشق ز بهر رضای دوستشمشیر و تیر خورده نیارند آه کرد
گرچه گناههای قوامی بسی بوداندیشه در ثنای ملک عذر خواه کرد
سوگند می خورد که نگوید جز این سخنبر خویشتن بدوی خدا را گواه کرد
اندیشه را به چون و چرا در بریز خونکم کن براه ایزد بی چون «چرا و چون »
جبار عرش و فرش و قدیم صفات و ذاتمعبود مملکت ملک کون و کاینات
ذاتی قدیم بوده ولیکن نه از قدمحیی همیشه زنده ولیکن نه از حیات
بر آسمان چو مشعله از قدرتش نجومواندر زمین چو مرسله ازحکمتش نبات
از امر او ستاده چنان قلزم و محیطوز حکم او رونده چنین دجله و فرات
در مرگ و زندگانی خلق زمانه راهم زو بود ولادت و هم زو بود وفات
از یاد و ذکر رحمت و کفران نعمتشبر هر جریده ای حسنات است و سیآت
بی یاد او مباش شب و روز تا بودروزت چو روز عید و شبت چون شب برات
بخشد به بنده مال فراوان بمصلحتوانگه به لطف خواهد ازو اندکی زکات
از بندگان به قرض ستاند یکی بدهبی فرع و بی مسبب و بی خط و بی برات
درگاه او در کرم و فضل و رحمت استجائی که نه مصادره باشد نه مفردات
خالق ستای باش قوامی به جان و دلمستای خلق را که نباشد در آن ثبات
آن را کن آفرین که جهان را بیافریدبگذار بعد ازین هوس و هزل و ترهات
زیرا که در ستایش پروردگار خلقروز قیامه هم درجات است و هم نجات
آن پادشا که نیست نظریش به ملک دردارای شرق و غرب و نگهبان بحر و بر
هربنده ای که ایزد بی یار یار اوستبی شک و شبهه در دو جهان کار کار اوست
آن بی نیاز بنده نواز لطیفه سازکز هر سوئی که در نگری کار و بار اوست
ازچرخ بی قرار و زمین قرار گیراین رسمها و قاعده ها برقرار اوست
از بارگاه لم یزل اندر ره قضاحمال آسمان و زمین زیر بار اوست
بر بارگاه صنع ز دیبای بوستانطاوس نوبهار به رنگ و نگار او است
بر تخت نوعروس خزان رابه برگ ریزاز دست شاخ آن همه زرها نثار اوست
ابر بهار برق مهار شتر مثالبر کاروان کن فیکون بر قطار اوست
از روی بی نیازی و ز غایت کرمهر گونه ای که بنده بود خواستار اوست
گستاخی و دلیری هر بنده ای که هستمعلوم شد که از کرم بردبار اوست
هرکس که او کناره نگیرد ز خدمتشلابد مراد هر دو جهان در کنار اوست
یاری نخواست است قوامی ز هیچ خلقاز بهر آنکه ایزد بی یار یار اوست
بر درگه خدای کمر بسته ای شدستگرخاک ره شود شرف روزگار اوست
تسبیح او کنند ملایک ز ساق عرشکو برکشید عرش و هم او گسترید فرش
ای فخر روزگار من اندر ثنای توبا دست عمر آنکه نجوید رضای تو
دارنده جهانی و جان آفرین خلقمنت بود که جان بدهند از برای تو
هربنده ای که طاعت تو ناورد به جایآن بد به جای خویش کند نه به جای تو
چندین نثار و نعمت تو بر جهانیانبیگانگان چرا نشوند آشنای تو
از ما به درگه تو چه خیزد که گشته اندپیغمبر و خلیفه و سلطان گدای تو
ای بنده دست را به دعا برخدای دارتا در رسد به ما برکات دعای تو
تومانده ای و آنکه زتو زاد مانده نیستگوئی که چیست مصلحت اندر بقای تو
شکر تو حق نعمت ایزد کجا گزاردکارزد کمینه نعمت او خون بهای تو
تو دست و پای میزن اگرچه به عمرهااین کار برنخیزد از دست و پای تو
انده مخور که ملک دو عالم ترا بودچون رحمت خدای بود کدخدای تو
او آن کند که از کرم و فضل او سزدگربا تو در خور تو کند کار وای تو
پیوسته ای قوامی شکر خدای گویکز فضل اوست شعر خوش دلربای تو
می گو ثنای ایزد و می گو به درگهشای فخر روزگار من اندر ثنای تو
زانجا که شرط و قاعده بندگی بوددر بندگی نشان سرافکندگی بود
ای جان نهاده بر کف و دل بسته در جهانزین جای سهمناک بپرهیز هان و هان
کاین دیو رسم غول فریبنده در کمینماری است سهمناک و نهنگی است جان ستان
او نام تو نبشته ز کین بر کنار دلتو مهر او گرفته ای اندر میان جان
دنیا غمی بزرگ بود محنتی عظیمصلحی همه خصومت و سودی همه زیان
بر «من یزید» داشته گوید ترا خردملک بهشت را بخر ارزان و رایگان
ارزان بود به جان که خری نعمت خدایملک جهان مخر که بود رایگان گران
گیتی به میزبانی و حیلت گری تراپرداخت است خانه و آراست است خوان
خوان شگرف او را حلواست بر کنارنان سپید او را زهرست در میان
نانش مخور تو تابندانی یقین که چیستزیرا که هیچ کس نخورد زهر بر گمان
کس برجهان سفله نکردست هیچ سودنتوان همی ز خانه سگ برد استخوان
گر عوج حرص ازین دریا به زوردستماهی بر آفتاب کشد هم بر آسمان
چون وقت مرگ تنگ درآید به قهر توپیرایه زمین شده در آخرالزمان
بیهوده رنج بر تن و جان و روان منهدل چون کری همی نکند بر جهان منه
ای آفتاب بر سر دیوار گشته زردبرخورده از جهان جوان طبع سالخورد
پیریت می کند اثر از دور روزگارواندر دل تو هیچ نصیحت اثر نکرد
برخوردی از جهان و هنوزت امید هستاومید گفته اند که بهتر بود ز خورد
از عشق جاه و آرزوی مال روز و شببا رنج همعنانی و با درد همنبرد
از بس که سینه کوفتی اندر غم جهانچون آسمان کبودی و چون آفتاب زرد
چون تو به دست خویشتن آورده ای بلاشایسته ای به محنت و ارزانئی به درد
دل در جهان مبند که مردان روزگارمردان مرد با دل گرمند و آه سرد
از هیبت اجل شده بیچاره و اسیرهمچون زنان عاجز مردان شیرمرد
ای بس که از ملوک بپرداخت قصرهااین قصر هفت کنگره گرد لاژورد
آن را که گردی از تو بود عذر بازخواهزان پیشتر که از تو برآرد زمانه گرد
ای خواجه بر سرای فنا اعتماد نیستبرخیز و فرش صفه اومید برنورد
با اهل فتنه به همه دست برفشاندر راه دوزخی هم ازین پای بازگرد
مثل تو روزگار نیارد قوامیاتا روزگار جفت بود کردگار فرد
راه دراز پیش و ترا نیست توشه ایتدبیر عاقبت کن و بنشین به گوشه ای
ای خفته تو ز خواب گران سرگران شدهاز راه باز مانده و کاروان شده
در کاروانسرای فنا عاجز و غریبوز پیش چشم مملکت جاودان شده
بس کاهلی و بی تو نخواهد به هیچ وجهکارتو آن چنان که تو خواهی چنان شده
هر چند کاهلی به نماز و به کار خیردر تندرستی از دل و جان ناتوان شده
بینم ز ظلم خلق زمین و زمانه رافریادها ز دست تو بر آسمان شده
بر تخت عهد یوسف عمر تو پیر شداز حرص پیریت چو زلیخا جوان شده
از عبرت زمانه همه روی چشم باشای از نیاز و آز همه تن دهان شده
آزرده پادشاه جهان را ز معصیتبر مال خویشتن به هوس پاسبان شده
بی طاعتی به راه قیامت نهاده رویچون ابلهان به بادیه بی آب و نان شده
بر خان و مان و جان و تن و مال عاشقیدر رنج این به مانده و در بند آن شده
خود را به وقت نزع ببینی به چشم خویشاز مال و جان برآمده وز خان و مان شده
خواهد بماند نام قوامی میان خلقواندر زمانه قصه او داستان شده
زان نیک تر مدان که بمانده به نیکوئینامی میان مردم و مرد از میان شده
اندیشه کن ز دوزخ و جائی قرار گیرروز شمار و هیبت او در شمار گیر
ای مانده بر در هوس این در فراز کنعذر گذشته خواه «و» در توبه باز کن
نزدیک شو به طاعت و ز فسق دور باشروزی دو رنجکی برو جاوید نازکن
چون منعمان زکوة بروی و ریا مدهچون مخلصان نماز بسوز و نیاز کن
یک روزی از مطالعه نفس باز مانبنشین یکی مطالعه عمر باز کن
ملک بهشت را به صفا کار و بار سازراه قیامه را به سزا برگ و ساز کن
گفت است حق که کوته کن دست ازین جهانکت گفت حجت آور و قصه دراز کن؟
در کار خیر موی چو پر غراب رادر بندگی سپیدتر ازپر باز کن
آز و نیاز خسته و رنجور داردتخواهی که تا بناز رسی ترک آز کن
زان پیشتر که بر تو کند دیگری نمازتا زنده ای به عادت باری نماز کن
نه در جهان وفاست و نه بر مردم اعتمادیکبارگی بروی همه در فراز کن
گر آرزوی شعر قوامیت می کنددر راه دین حقیقت دنیا مجاز کن
چون بایدت نگار سرای بهشتیاندیوان او به خواه و ورقهاش باز کن
بردار نسختی به بهشت خدای بربر آستین حله حورا طراز کن
تا خفته هوائی و آشفته هوسبا دیو همنشینی و با غول هم نفس
روز آمد ای عزیز و تو در نامدی ز خواببردار سر ز خواب که سر برزد آفتاب
پیری چو صبح روز برآمد ز فرق توتو خفته ای و کرده چنین پایها در آب
روز غمت رسید و شب شادیت برفتتو در درنگ و عمر عزیز تو در شتاب
تا چند خواب غفلت تا کی خمار جهلروز و شب تو وقف شده بر خمار و خواب
باده مخور که عمر تو بر باد می دهدآگه نه ای که شر دو عالم بود شراب
گر در شراب شربت مرگ تو در رسدپیش خدای عز و جل چون شوی خراب
گرچه صواب خویش تو بدانی ای پسرکار تو زین طریق نبینم همی صواب
یکباره آب خود مبر امروز کان گهیفردا خدای با تو به آتش کند خطاب
گر طاقت عتاب ملک نیست مر ترااهل سؤال را به تهدد مده جواب
پیوسته با توانگر و درویش و خوب و زشتخوش طبع باش و بر همه چون آفتاب تاب
از کبر و خشم ریش دلی را نمک مکنکز درد آن بر آتش دوزخ شوی کباب
تا باشی ای قوامی توحید و زهد گویکز ایزدت به روز قیامت بود ثواب
توحید و زهد گفتن تو اعتقاد راچون خانه را ستون بود و خیمه را طناب
می کوش در سخا که بهشتی صفت سخیستبدخو مشو که خوی بد از طبع دوزخی است
ای پیر سالخورده به تدبیر پیر باشوای نوجوان جوان نصیحت پذیر باش
مادام خوب گوی و ضیع و شریف شوپیوسته نیک خواه صغیر و کبیر باش
نیک اعتقاد و مشفق و ایزدپرست شومردم نواز و خوشدل و نیکوضمیر باش
زهد از جوان نکوتر و دانش ز کودکانای پورپور وقت خرد پیرپیر باش
در زاهدی پلاس مپوش و مکن نفاقتو زهد ورز و پیرهنت گو حریر باش
در گفت گو چو عالم وقتی حلیم شودر جست وجو چو ناقد خلقی بصیر باش
چو مرد دوست روز ادب خوبگوی شوچو«ن» مرغ بوستان ز طرب خوش صفیر باش
بیچاره ای که پیش تو آید به حاجتیدرمانده را به دست کرم دستگیر باش
چون سیرت تو چون شب تاریک تیره شدگو صورت نکوی تو بدر منیر باش
تا تیر بد چو قد تو بودی کان به فعلاکنون که چون کمان شدی از دل چو تیر باش
خواهی که تا بزرگ شوی در میان خلقبر درگه خدای تعالی حقیر باش
چون آفریدگار نظیرت نیافریدبر لشکر سخن چو اقوامی امیرباش
سر بر جهان نداشته گردن فراشتهبر لشکر سخن چو قوامی امیرباش
در خدمت تو برفلکیم ای ملک سرشتچون آنکه با چهارده معصوم دربهشت
بگرو بایزد و به صفات و کمال اوآنگه به مصطفی و به اولاد و آل او
وز بعد مصطفی به علی نازو سرفرازنیکو شناس در درج دین کمال او
آن میر مصطفی نسب انبیا صفترشگ آمده ملائکه را برخصال او
جان مقربان شده روزی هزار باربرخی دست وبازو و جاه و جلال او
شیری که بود جایگهش بیشه خدایشیری که ژنده پیل نبودی به بال او
بازی که آشیانه او بود ساق عرشبازی نبود هیچ همائی به فال او
شاه مبارزان که نبوده است در جهاددر هیچ وقت هیچ مبارز همال او
بر شیعتش نثار بود رحمت خدایلعنت کند فرشته بربد سکال او
خواهی که در بهشت ببینی جمال حوردر چشم خویش زشت مگردان جمال او
گر گویدت کسی که کسی بهتر از علی ستجز ابلهی نباشد مشنو محال او
والله که هر که بغض علی در دلش بودنزد خرد حلال بود خون و مال او
حمال هیزم سقرست اندر آن جهانهر کو ز صدق دل نشد اندر جوال او
در مرتضی به چشم قوامی نگاه کنهان گوش دار تانخوری گوشمال او
از روضه بهشت سبیل است سلسبیلدر پنج تن که ششمشان بود جبرئیل
تادر زمانه نام قوامی برآمده ستدر شاعری ز خلق جهان برتر آمده ست
از بهر اهل دین به کتب خانه هنرتوحید و زهد را دل او دفتر آمده ست
اندیشه مفسرش اندر میان شعرگوئی مذکر است که بر منبر آمده ست
رفته به هفت کشور ازو لشکر سخناز روی نام پادشه کشور آمده ست
هم نانبای نان شد و هم پادشاه ناماین رسم و قاعده بسر او در آمده ست
گفت است بارها که مرا نان ز گندم استکانبار او خزینه پرگوهر آمده ست
در آسیای فکرت من بوده بارکشگاوی که زو به بحر شرف عنبر آمده ست
عطار عقل را به دکان خمیر منهمچون خمیرمایه گل شکر آمده ست
نانی است نان من که خرد را حلاوتشاز آب زندگانی شیرین تر آمده ست
این میده را ز مائده دان که ز آسمانبر پر جبرئیل به پیغمبر آمده ست
زان گرده ها مدان که ز دیگر تنورهاخام و فطیر از آتش و خاکستر آمده ست
کز پختنش مرا بسی از آتش جگردود دل از تنور تفکر برآمده ست