گنج

شمارهٔ ۱۱۷ - از ترکیب بندی است در توحید و مناجات و پند و موعظت و منقبت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم

۱۰۶ بیت
بدان خدای که جان آفرید و روزی دادکه در نبست دری تا دری دگر نگشاد
ز امر او به تن مرده جان زنده رسیدز صنع او ز شب تیره روز روشن زاد
خدای ساخت دو عالم به امر کن فیکوننه چرخ کرد و نه طبع و نه اتفاق افتاد
جهان ز بهر خلایق سرای مهمان ساختدر سرای کرم باز کرد و خوان بنهاد
ز بهر مصلحت بندگان چه حاجتهاستکه بر زبان پیمبر پیام نفرستاد
بیافرید و بپرورید و ره نمود و بداشتچه نیکوئی که نکرد وچه آرزو که نداد
چو پادشاهی چندین کرم بفرمایدکسی که بود و که باشد کزو نیارد یاد
چو زان اوئی او را شناس و او را خوانکه هر کجا که تو درمانی او رسد فریاد
اگر به داغ جهان آفرین بود جانتهزار جان گرامی فدای جان تو باد
در خدای جهان گیر و آرزوها کنکه کس نگوید ازین در تو را خدای دهاد
قوامیا کمر بندگی همی بندیخدای ز آتش دوزخ ترا کناد آزاد
به شاعری توئی آن نیک بخت شاگردیکه کس نبوده به جز آفریدگار استاد
ز آب خاطر تو آتش هوی بنشستز پیش خدمتت استاد روزگار استاد
ز عاجزی به تو برداشتیم دست نیازنیازمان بخر ای بی نیاز بنده نواز
تو راست در دو جهان صنعهای رنگارنگبه آسمان و زمین داده ای شتاب و درنگ
ز امر تو که ز سرما چو سنگ باشد آبز صنع تو که ز گرما چو آب گردد سنگ
به تیر ماه دهی میوه های گوناگونبهارگاه کنی شاخهای رنگارنگ
نگار حکمت تو خطهای سینه بازدلیل قدرت تو نقطه های پشت پلنگ
ز هیبت تو همه سرزبان شده است آتشز حکمت تو همه تن دهان شدست نهنگ
ز روح ملک بدن را گماشتی خسروز عقل درگه دل را به ساختی سرهنگ
ز آفرینش تو زشت خوی و نیکوخوییکی است مایه صلح و یکی است آلت جنگ
عجایب است همه کار تو خداوندادرین چه طعنه زند فیلسوف بی فرهنگ
چو صنع دید به صانع چرا مقر نامدچو راه یافت به خدمت چرا نکرد آهنگ
ترا ز بهر چه خوانده است علت اولیپلید نفسی دارد ز نام پاک تو ننگ
خدای و علت اولی چو هر دو یک معنی استخرد نباشد کردن بتمر و خرما جنگ
دل قوامی روشن به زهد و توحیدستاز آنکه آینه خاطرش ندارد زنگ
رسیده ای ز در شاعری به جایگهیکه دوستان همه شادند و دشمنان دلتنگ
توئی که رحمت تو هر سوئی که ره یابدچو آفتاب همی بر همه جهان تابد
کریم بار خدایا به ما توبه شائیغریب نیست اگر بر همه ببخشائی
اسیر و عاجز و بیچاره و گنهکاریمنهاده گوش به امر تو تا چه فرمائی
به درگه تو چه خیزد ز ما و طاعت مابه جز خجالت و درماندگی و رسوائی
در وجود تو بر ما گشادی اول حالکرم کنی و در فضل هم تو بگشائی
ز ملک تو چه کمابیش کز خزانه جودبه خلعت و کرم و فضلمان بیارائی
سپاه را نه ای آن پادشا معاذاللهکه خدمتی نبود جامگی نیفزائی
به خدمت تو اگر نیستیم پابرجایبه عزت تو که هم نیستیم هرجائی
اگر تو را چو قوامی است یک جهان بندهکند کفایتشان رحمتت به تنهائی
بتابد و بنوازد چو آفتاب مرانگویدم چه کسی وز کجا همی آئی
نیازمندی و بیچارگی و نادانیبه درگه آورم ای سیدی و مولائی
به کبریا و جلال تو چون رسد برسدهمه بزرگی و دانائی و توانائی
ز فضل داشته آدمی و آدم راز صنع ساخته هشده هزار عالم را
کسی نرست ز دنیا مگر خدای پرستدر این زمانه هر آن کس که او به مرد برست
جهان بی خبر آن است و جای بی ادبانسریر کفر بلند و سرای ایمان پست
رها مکن که جهان تاج بر سر تو نهدکه او به حیله تو را دست و پای خواهد بست
هر آنکه بر سر چرخ بلند پای نهدچو بنگرید به آخر نداشت هیچ به دست
ز روزگار بدان رنجهات پیش آمدکه روزگارپرستی نه کردگارپرست
همی چه بندی با روزگار عهد که اوعروس عمر ترا تاج برد و عقد گسست
گرفت لشکر پیری بناگهت پس وپیشز گرد لشکر بر فرق تو غبار نشست
بخاست بادی در باغ بر درختانتکه بیخها همه برکند و شاخها بشکست
غم جهان چه خوری این زمان که عمر نمانددر قفص بچه بندی کنون که مرغ بجست
به توبه عذر گناهان ز کردگار بخواهکه روزگار به پایان رسید و سال بشست
به روزگار جوانی نبوده ای هشیارمخور به پیری سه‌یکی که تا نمیری مست
پذیر پند، بهشتی به توبه بستانکه در خزینه جبار درد و درمان هست
نشاط کن چو قوامی سوی سرای بقاکه در جهان فنا درد دل بری پیوست
اگر چه نیستت از چشم دوستان آزرمچرا نیاید ازین شیبت سپیدت شرم
به عافیت بنشین زیر چرخ گرداگردکه کنج عافیتی به بود زبردابرد
به هرزه کاری عمرت به آخر آوردیز جهل تا کی خواهی خدای را آزرد
بسا کسا که ز ایام آبروئی داشتکه هم ز محنت ایام خاک بر سر کرد
بود به اول با هر کسیش دلگرمیبه عاقبت نخرد هیچ را به آبی سرد
جهان پیر به لعنت به دایه ای ماندکه زارتر کشد آنرا که خوبتر پرورد
چو مادری است که حمل تو کرد و مرگ تو خواستچو دایه ای است که شیر تو داد و خون تو خورد
عروس دنیا چون حفاظ و شرمی نیستمکن مخنثی و مردوار ازو برگرد
طلاق پاک ده آن گنده پیر رعنا راز پیش آن که کشد مر ترا به حسرت و درد
همی چه بازی جان کاین جهان پیر دغابه کعبتین شب و روز نیک بازد نرد
ز دام شهوت و ز بند حرص بیرون آیکه شخص و روی تو این هر دو کرد لاغر و زرد
ز ابلهی مکن ای مرد و مردی ار بجایکه چون تو مرد بسی رفت در سرای نبرد
چو نیک درنگرم سر به سر جهان گردیستبرین حدیث که گیرد کجا نشیند گرد
دل قوامی ازین شعرهاست جفت طرببه سعی خاطر تیز و بفر ایزد فرد
نشین ز بهر قناعت به کنج عافیتیکه کنج عافیتی به ز گنج عاریتی
به هرزه بر سر دنیا مشو به نادانیکه چون توئی بچنین کار نیست ارزانی
چو عمر ضایع کردی بر آن پشیمان باشاگرچه سود ندارد کنون پشیمانی
غم جهانی بر جان خویشتن چه نهیبه دست جهل تو خود را به جان چه رنجانی
به خدمت دگرانی بنان و جامه خویشبه کار دنیا مزدور دیو را مانی
به دوستی که بتر دشمنی رضا ندهدتو را بدانچه تو اندر میانه آنی
مرا بگوی کز اینها که شان توئی غمخوارکه چاره تو کند آن زمان که درمانی
غم جهان چه خوری هرزه خویشتن را باشبه جای خود کن هر نیکوئی که بتوانی
جهان سرای خرابست رخت ازو بردارکه کس ندید و نبیند درو تن آسانی
مباش سغبه این خانه خراب و یباباگر نه دیوی رغبت مکن بویرانی
جهان چو حور بهشتی است نزد دیده توچو باز بینی غولی بود بیابانی
اگرچه پادشه وقتی اندرین عالمبدان جهان کندت آرزوی دربانی
به شکل و صورت مردم نگه مکن کان گهدراوفتی چو قوامی بدام نادانی
به چشم عقل در احوال روزگار نگرکه مایه ظلمات است پیر نورانی
ز پیش تیغ اجل میشو و سپر بفکنبه زخم گرز خرد مغز آرزو بشکن
حبیب ایزد بی چون رسول بارخدایمحمد قرشی آفتاب هردو سرای
چراغ عالم و خورشید شرع و بدر هدیوزیر عقل و ندیم فرشته خاص خدای
رسول بازپسین مصطفای نیکو خلقکه بود خلقت او خلق را بهشت نمای
به نفس آیت رحمت به شرع رایت حقامین راه نمای و کریم کارگشای
رسیده در صفت کبریا به قوت و قدرگذشته از درج انبیا به همت و رای
بهشت در بر او گفته آرزوئی کنفرشته بر در او گفته خدمتی فرمای
فزوده پایه اش از هر نبی به چند صفتستوده ایزدش اندر نبی به چندین جای
به برده روز شرف در جهان ز هریک دستنهاده در شب معراج بر دو عالم پای
برون عرش مجیدش فرشته گفت بدویدرون پرده غیبش خدای گفت در آی
خجسته رسم و مبارک پئی که از تشریفبر آستانه او آشیانه کرده همای
به بوستان فصاحت گه گزارش وحیزبان او صفت طوطیان شکر خای
بگرد عالم شرع بلند روشن اوچو آفتاب روان پرور و جهان آرای
درخت طوبی در باغ شرع او شاخی استقوامی از بر او عندلیب مدح سرای
مطیع ملت او نیک بخت مسعودستمقیم خدمت او بر مقام محمودست
ز طبع پاک قوامی حدیث خوش خیزداز این بود که ز هر ناخوشی بپرهیزد
اگرچه جنس نباشد گریزد از ناجنسچو عندلیب که با عنکبوت نامیزد
خدایگانا دانی که تیغ اندیشههزار بار به هیبت چو خون من ریزد
چو حق شناس ندارم چگونه گویم شعرچو دل قوی نبود چون معانی انگیزد
بنانبائی بودستم و کنون هستمنه مرد باشد کز کار خویش بگریزد
به دست و هم به پرویزن سپهر صفتبه جای آرد ضمیرم ستاره می بیزد
چو شعرهای من امروز زهد و توحیدستچه باک دارم با حق کسی بنستیزد
اگر ز کعبه بیاویختند سبعیاتفرشته شعر من از عرش می درآویزد
ز بانگ و نام مرا در زمانه گردی خاستگر آن تمام نشیند قیامه برخیزد
عنایت ازلی هیچ باقئی نگذاشتمرا به شکر سر از سجده بر نباید داشت