شمارهٔ ۱۱۶ - در ستایش و توحید خدای تعالی و درموعظت و نصیحت و مدح قطب الدین ابومنصور مظفربن اردشیر واعظ مروزی معروف به امیر عبادی گوید
مدبری ملکی بر جهان جهانبان استکه هر چه گوئی از او صد هزار چندان است
احد صفت صمدی لم یلد و لم یولدکه پیک «و» نامه او جبرئیل و قرآن است
مقدری که خداوندی کرسی و عرش استمهیمنی که نگهبان چرخ و ارکانست
یکی که از برگردون ز بیم «و» هیبت اوستکه آفتاب جهانتاب زرد و لرزان است
فلک ز صنع بدیعش به حله ای ماندکه مه ز دامن او چون سر از گریبان است
ز حکم اوست که مه در برابر خورشیدچو عاشقی نگران در جمال جانان است
ز امر اوست که در دست صبح دامن شبچو شاخ گیسو«ی» حورا به دست رضوان است
ز باغ قدرت و باران رحمتش گوئیکه بحر چون زره و ابر همچو خفتان است
به باغ لعبت لطفش گل نگارین استز شاخ مطرب صنعش هزاردستان است
خزان ز برگ رزان زر زند بسکه اوبه دست باد که صاحب عیار بستان است
به خطبه کردن او بر شود بشاخ درختخطیب زاغ که بر منبر زمستان است
تفکری کن در صنع او موحدوارکه صنع در ره صانع دلیل برهان است
مکن تفکر در ذات او که در طلبشضمیر «و» دیده «و» دل کند و کور و حیران است
دلیل روشن بر هستی خدای جهانبرآسمان بلند آفتاب گردان است
رضای خالق هشده هزار عالم رابخر به جان و دل ای بیخبر که ارزان است
به دنیی اندر آزاد کرد ابلیسیز بهر آنکه دلت خواجه تاش شیطان است
دل سیاه تو اندر تن سپید به شکلچو زنگئی است که اندر قبای کتان است
اگر تو آدمئی با تو خوش بود عالمکه خوان عالم را آدمی نمکدان است
دریغ باشد باران رحمت ایزدبر آن کسی که سزاوار تیرباران است
تو از گناه پشیمان نه ای و عالم پیرز پروریدن چون تو خلف پشیمان است
تو را سخن ز خدای و رسول باید گفتدلت به هرزه و هزل فلان و بهمانست
خدای عزوجل را بدان کنی خدمتکه گفت جنت باقی سرای مهمان است
چه سود گریه تو در نماز زانکه تو رادو چشم گریان از بهر مرغ بریان است
اگر مسلمانی راه و رسم سلمان گیرکه این تعصب ناخوش نه رسم سلمان است
مکن تعصب و کافر مخوان مسلمان راکه هر که اهل شهادت بود مسلمان است
بهر دو عالم از ایمان امان توانی یافتطلاق دنیی و کابین حور ایمان است
بنزد نادان بیداد و داد هر دو یکی استبه چشم کور سیاه و سپید یکسان است
کلاه ایمان بر فرق تو چه نور دهدکه برتن تو ز ظلمت قبای عصیان است
مباش غره به ایمان بی عمل زیرابسختن عمل اندر قیامه میزان است
عمارتی بکن آخر سرای عقبی راکه بی خلاف سرانجام جای تو آن است
بهشت خرم و آباد و خوش به از دنیا استکه این چو دو رخ تاریک و تنگ و ویران است
گر از یقین در حق کرده ای سفینه نوحمترس اگر همه عالم عذاب و طوفان است
طمع مدار که در حشر حله ها پوشینکرده رحمت بر عورتی که عریان است
عروس دنیا هر چند سخت نیکورویدرو مپیچ که بد عهد و سست پیمان است
مزن ز زلف زره وار او گره بر دلکه زخم غمزه او تیر زهر پیکان است
بدان خدای که توفیقها ز خدمت اوستکه شغل دنیا توفیق نیست خذلان است
دوچشم بازکن ای پیرمرد دنیا دوستکه عقل مست تو با عشق در شبستان است
لبت به باده رنگین شهوت انگیز استدلت به مطرب خوش لحن خوب دستان است
مکن فراخ روی بیش ازین به پیران سرکه اسب عمر تو امروز تنگ میدان است
اگرچه در دل و طبعت ز غفلت افزونی استز عمر در تن و جانت هزار نقصان است
مکن خضاب که پیدا است پیری از رویتاگرچه برف تو در پر زاغ پنهان است
سپید موی تو از شیر مادر دنیا استمکن سیاه گرت حق شیر و پستان است
زبان مرگ درشت است هان هان بندیشکه بندهای حیات تو را چو سوهان است
اگر تو خود به مثل صعبتر زسندانیکه مرگ بینی عمر تو را سپندان است
جهان فتنه چو دریا و خلق عالم رانهنگ وار همه تن دهان و دندان است
برون شدن به سلامت کس ز چنین دریابه جز بکشتی علم امیر نتوانست
امیر عالم عالی نژاد قطب الدینکه شغل دولت و ملت ازو بسامان است
کدام امیر امیر امام عبادیکه در سخنوری از نادرات دوران است
سخنوری که عبارات روشن خوش اوچو ابر و بحر شکرپاش و گوهرافشان است
ز راه عقل و ادب با خلیفه هم سر استز روی فضل هنر بر ائمه سلطان است
ایا جهان بزرگی و جان خوشخوئینگاهبان تن و جان تو جهانبان است
زمانه چون ظلمات است و ما چو اسکندرتو همچو خضری و علمت چو آب حیوان است
خرد چه گفت چو عاجز شد از فصاحت تونه قدرت بشر است این که فضل یزدان است
ز شرق شرع برآوردی آفتاب علوماز آنکه مولد پاک تو از خراسان است
مسلم است که کس در زمانه مثل تو نیستاگر چه مرد سخن در جهان فراوان است
ز نور علم تو نادان بد شود داناچو با علوم تو دانای نیک نادان است
عروس علم تو را آفتاب برگردونچو تاج زر ز خم لاژورد ایوان است
بسیط خاک بپوشیدی از بساط سخنکه مرغ فهم تو چون هدهد سلیمان است
تو را است ملک سلیمان و فر خاتم دینکه از قبولت بر جن و انس فرمان است
زبان فائده اندر دهان عقل تو کردمحمد قرشی کافتاب دو جهان است
ز فر صاحب معراج باشد این که تو رابراق علم به میدان دین خرامان است
زبان عقل توئی در دهان شرع رسولازین عبارت عالی همی توان دانست
مسیح وار کنی مرده را به لب زندهکه خلق را مدد جان از آن دو مرجان است
به باغ علم زبانت هزار دستان استکه هر دمش به سخن صدهزار دستان است
توئی ز علم لدنی چو خضر دردریاز جهل خصم تو چون غول در بیابان است
تو را از خرگه مهمانسرای فضل خدایبه حجره خرد از گلشن فلک خوان است
همه جهان سخن تست جاهلان کورندچو دیده کور بود روز را چه تاوان است
اگر حسود نگوید که تو سبکروحیخرد مشافهه گوید که او گران جان است
تو می روی و دل و جان ما تو را همراهنگوئی آخر کاین درد را چه درمان است
مرو به فضل و مبر حله ای بهشت از ماکه آدم دل ما در غمت غریوان است
امید هست که هم با مراد زود آئیبپر فر تو گیتی نوشتن آسان است
قوامئی که تو را از میان جان شد دوستمنم که مرغ درخت دلم خوش الحان است
اگر مرا به سخن قوتی است آن از تو استاز آن سبب که چنین گوهر از چنان کان است
ز قوت سخن تو قوی است خاطر منکه گرم رفتن گوی از نهیب چوگان است
منم که گندم نان لطیف شعر مرابه دستگرد فلک بر؛ ستاره دهقان است
به آرد کردنم از کشت روزگار خردبه آسیای تفکر در آسیابان است
ز بهر روزن دود و تنور اندیشهز دل دریچه چشمم به بام دکان است
تنم تنور و عالم هیزم است و جان آتشخرد خمیر و زبان نان پز و سخن نان است
به دست هوش به اندر دهان گوش این نانکه این نه توشه انبان هر لت انبان است