شمارهٔ ۱۱۵ - در منقبت امیرالمؤمنین علی و یازده فرزند معصوم او علیهم السلام و مدح نقیب النقباء ری شرف الدین مرتضی رحمة الله علیه گوید
چو صاحب شریعت پس از کردگارثنا گوی بر صاحب ذوالفقار
سپهدار اسلام شیر خدایامیر عرب سیّد بردبار
گزارنده در یاری شرع تیغبرآرنده از بت پرستان دمار
ستاننده از پهلوانان روانگشاینده در نصرت دین حصار
بر آورده از خار اسلام گلفرو برده در دیده کفر خار
به چه در؛ زده تیر در چشم دیوز منبر سخن گفته در گوش مار
ز تأییدش ادریس را گلفشانز تهدیدش ابلیس را سنگسار
ولی نعمت اهل دین از رسولولیعهد پیغمبر کردگار
به نزدیک ما سابق ده و دوبه قولی دگر خاتم چار یار
شده زاهد وقت در عهد اوبه بتخانه در لعبت میگسار
شکسته قلم را به هنگام اودر ایوان دل دیو صورت نگار
نخورده نبیذ و نجسته سماعنکرده زنا و ندیده قمار
معلّی ز نسبت معرّی ز عیببری ازخطا و برون از عوار
ز تقویش حلّه ز پرهیز تاجز عصمت ردا وز طهارت ازار
فرو هشته از علم برقع بروینبوده چو جاهل خلیع العذار
مبارز چو روباه گمراه بودز شمشیر آن شیر در کارزار
اگر کارزار علی نیستیشدی اهل اسلام را کار زار
سپر بود در پیش دین تیغ اوهمی کرد در راه حق جان سپار
به مردی حدیث علی گو؛ مگویکه رستم چه کردست و اسفندیار
مرید علی باش نه خصم اوکه این در جوالست و آن در جوار
چو گویی به علم علی بود کسخرد گوید از روی من شرم دار
سرافراز از اصحاب وز اهل بیتهمی کن ز هر یک جدا افتخار
ولیکن یقین دان که فاضلتر استمحمد ز پنج و علی از چهار
خلافی نکردی علی با عمرتو اندر میانه تعصب میار
چه باشد که باشند امامان حقبدین دم مرا نص؛ تو را اختیار
چو باغی است دین و پیمبر درختشریعت چو شاخ و امامان چو بار
خلافی مکن گر بود میل طبعیکی را به سیب و یکی را به نار
مبین دشمنان علی را؛ چراکه بی نور باشند اصحاب نار
ببین شیعتش را که دیده نه ایجمال جوانان دارالقرار
به دنیا درون کین او ماهئی استکه از دوزخش هست دریا کنار
بدین در یکی مرغ شد مهر اوکه ملک بهشتش بود مرغزار
ششم گشت ز آل عبا جبرئیلچو بر در کمر بسته شد بنده وار
سرایی کش از عرش پرده بودیکی جبرئیلش بود پرده دار
به شاه و سپهدار اگر حاجت استسپه را که بر جای گیرد قرار
سپاه هدی را کفایت بودعلی پهلوان و نبی شهریار
علی چون محمد نگویم که هسترهی چون بود چون خداوندگار
ولی گویم از امتش بهتر استیکی مرد باشد فزون از هزار
ز بعد علی یازده سیدندبه میدان دین در؛ ز عصمت سوار
همه پاک و معصوم و نص از خدایپیمبر وقار و فرشته شعار
ز جدّ و پدر یافته علم دیننه از روزگار و نه ز آموزگار
یکی مانده زیشان نهان در جهانجهانی ازو مانده در انتظار
اگر گوییم غیبت آن امامچرا مصلحت دید جبار بار
جهانی پر از لشکر ظلم و جورستمکار و ناپاک و بی زینهار
شب و روز در غارت یکدگرنهاده دو دیده نهان و جهار
گر ابلیس بد فعل ظاهر شودبود سیّدالقوم این روزگار
نه نیکو بود یوسف خوبرویبه چنگال گرگان زنهارخوار
بدین وقت مهدی نیاید برونبه شب شمس کی تابد از کوهسار
چو آید به سر مدت مصلحتنشنید ز باران رحمت غبار
برون آید از کنج عیّار دینجهان را ز عدلش بگردد عیار
ز کعبه ندا در دهد جبرئیلکه باطل نهان گشت و حق آشکار
جهان تازه گردد ز انصاف اوچو از دولت صدر پرهیزگار
سر و سیّد و صدر سادات دهرکزو گشت بنیاد دین استوار
گرفته از او دین یزدان شرففزوده از او ملک سلطان وقار
چو هم علم بابست و همنام جدشدند اهل اسلام از او نامدار
پیمبر فش و پادشا سیرت استکش از لطف پرورد پروردگار
شده رفعت چرخ خورشید فششده همنشین امر اومیدبار
چو زو کاروان سعادت رسیدنحوست ز آفاق بربست بار
ز نزدیک او جوید انصاف راهز درگاه او خواهد اقبال بار
ز رحمت کند همت عالیشبرین عالم مختصر اختصار
قوی تر بود مرد در خدمتشنکوتر بود سرو در جویبار
ایا جود تو دشمن خواستهو یا طبع تو عاشق خواستار
ز خلق تو اندر بهاران بودچمن شادی افزای و گل غمگسار
ز خشم تو اندر زمستان بودزمین مرده و آسمان سوگوار
بود جاودان جامهٔ جاه توکش اقبال پود است و انصاف تار
بسی جنگ رفت آتش و آب راکه این خاکدل بود و آن بادسار
چو از عدل تو باد شد خاکبوسگرفت آب را آتش اندر کنار
بود دولت دوستان از درتبود رونق بوستان از بهار
بترسد عدو زآتش خشم توکه دریا بخار است و دوزخ شرار
به بوجهل ماند بداندیش توکه نارش موافقتر آید ز عار
ز سادات اسلام خرد و بزرگز شاهان گیتی صغار و کبار
نباشد نظیری تو را زانکه توپیمبر نژادی و خسرو تبار
از آن تا بود خادم و حاجبتسیاه و سپید است لیل و نهار
چه داند جهان قیمت فضل توچه آگه ز دفتر کشیدن حمار
بزرگا مکن با قوامی عتابچه گر ناقوام است و ناحق گزار
که او نانبائیست چابک ضمیرکه نامش بود سالها یادگار
ز دهقانی گندم خاطرشملک بر فلک می کند تخمکار
به بازار اقبال دکّان اوخریدار او مردم بختیار
الا تا به صورت بود خاک و زرسیه فام و تاریک و زرد و نزار
نکو خواهتان باد چون زر عزیزبداندیشتان باد چون خاک خوار