شمارهٔ ۱۱۴ - در توحید و پند و زهد گوید
ای از خدا عزوجل بر تو آفرینتا آفریده چون تو دگر گیتی آفرین
آن را کن آفرین که جهان را بیافریدتاباشد از ملائکه بر جانت آفرین
آن پادشا که حلقه درگاه ملک اوهفصد هزار بار به از چرخ هفتمین
شایسته عبادت و معبود مملکتدارنده مکان و نگارنده مکین
جان پروری که بی قلم و دست و آلتیاندر رحم نگار کند صورت جنین
از خردتر مگس بدهد نوش خوشگواردر کمترینه کرم نهد گوهر ثمین
سوز به قهر برگ درختان به مهرگانسازد ز لطف نغمه مرغان به فرودین
برق از عتاب او شده چون تیغ در مصافرعد از نهیب او شده چون شیر در عرین
با ابر و باد گفته که در باغ و بوستاننقاشی آن چنان کن و فراشی این چنین
چون صورت پری گل ازو شد به نوبهارزلف بنفشه چون خم چوگان حور عین
از شاخ گل به قدرت او بانگ عندلیبهمچون نوای بهربد از چنگ رامتین
کبکان به کوهسار خرامان به قدرتشچون لعبتان چین شده خندان و لاله چین
زاغان فراز برف زمستان ز صنعتشچون لشکری رسیده زهندوستان به چین
گردون پرستاره زصنع بدیع اوچون بوستان پر گل و نسرین و یاسمین
ازروز و شب بساخت جهان را دو پیرهنخورشید و مه درو به تکاپوی هان و هین
می برکنند سر ز گریبان آسماندامن کشان ز ظلمت و از نور در زمین
پای جهان ز دامن شب چون نهان کندگوید به صبح دست برون کن ز آستین
در صنعهاش عاجز و حیران بمانده اندمردان تیز فهم وبزرگان دوربین
ای خلق را عبادت تو نصرت و فتوحما را توئی به فضل و کرم ناصر و معین
انگشت کاینات به تقدیر چون توئیانگشتری فلک کند و مشتری نگین
تسبیح و شکر و یاد تو خوشتر بود مراکه اندر بهشت جوی می و شیر و انگبین
با پادشاهی تو چه خیزد ز من گدابیچاره ذلیلم و درمانده مهین
من کیستم که پیش تو سر بر زمین نهمیا باشدم به درگه تو ناله حزین
خورشید را که هست کله گوشه برفلکهرشب ز پیش تو به زمین برنهد جبین
ای از دم هوی و هوس روز و شب دواندر بند آن که تا تن لاغر کنی سمین
از حرص و شهوت است دلت را به هم رهیکش غول بر یسار بود دیو بر یمین
در طاعت خدای دو تا باش چون کمانکاندر ره تو دیو لعین است در کمین
آنجا سوار باش که میدان طاعت استتا آسمانت اسب شود آفتاب زین
ایزدپرست شو چو بدوت استعانت است«ایاک نعبد» است پس «ایاک نستعین »
گر خود فرشته ایست مقرب ز ساق عرشچون نگردد به ایزد دیوی بود لعین
نتوان شدن به پای غلط در ره خداینگرفت کس به دست گمان دامن یقین
بر راه جهل چند نشینی اسیروارچون در ره خرد نشوی شهسوار دین
خود دانی این قدر که بهم راست نیستندمیران شه نشان و گدایان ره نشین
ابلیس وار ناکس و نامعتمد مباشگر همچو جبرئیل امین نیستی امین
آخر تو را که کرد نصیحت مرا بگویکز رنج نفس باش به جان بلا قرین
رحمت مخواه وز در رحمن همی گریزلعنت پسند و خدمت شیطان همی گزین
می برکشی ز جانور پوست تا تو رادر پوستین بود تن و اندام نازنین
چون پوستین ز قاقم و سنجاب ساختیآن کن که مرتو را ندرد خلق پوستین
از بهر دین تو را چو نصیحت کند کسیدر دل مگیر کین و در ابرو میار چین
کین دار دین ندارد پیش از تو گفته شدآن راست تاج دین که برو نیست داغ کین
از هول دوزخ و خطر راه رستخیزآگه نه ای که دل به هوی کرده ای رهین
تدبیر کن که پیش تو در راه دوزخ استدریای آتشین ز پس کوه آهنین
بیدار جز به مرگ نخواهی همی شدنصبر آر تا درآئی از این خواب سهمگین
نزدیک کژ روان نتوان یافتن خبراز جای راستان و ز مردان راستین
گاو است و شیر در ره تو باش تا رسدزخم سروت بر سر و چنگال برسرین
چون نعمت خدای خوری شکر او گزارگر نه ز کبر و خشم و حسد گشته ای عجین
او را چه از شکایت و شکر جهانیانمستغنی و غنی است ز نفرین و آفرین
ناشاکران چون تو خداوند را بسی استگرد جهان دوان چو سگان گرد پارگین
ای گشته سر جریده پیران شوخ چشمبشنو نصیحتی ز جوانان شرمگین
برگی بکن که لشکر عمر تو کوچ کردگردی نشست بر سرت از گردش سنین
توحید و زهد کارقوامی است و آن منمکز غایت سخن شده ام آیتی مبین
امروز پادشاه سخن در جهان منمگنج قناعت است مرا در خرد دفین
توحید و زهد هست سپاهی گران مراتوفیق ایزد است حصار«ی» مرا حصین
بر درگه سرای سخن پادشاهواردر دین زنند نوبت من تا به یوم دین
آن نانبا منم به سخن پادشا شدهدکان گرفته بر زبر گنبد برین
گندم مرا ز مزرعه کاف و هی بودپرورده کشتهاش ز کاریز یی و سین
از چرخ خاطر است مرا آسیای عقلاز چشم فکرت است مرا چشمه معین
در ناوه ضمیر خمیر لطبف منبه سرشت آنکه آدم را او سرشت طین
نانی که من ز آتش چون ارغوان پزمآرد چو زعفران طرب اندر دل حزین
زین نان وین سخن نتوانند گفت خلقنانت نه گندمین سخنانت نه مردمین