گنج

شمارهٔ ۱۱۳ - در تفکر در آثار قدرت خدای تعالی و در موعظت و نصیحت گوید

۱۰۱ بیت
خداوندی است عالم را جهان آرای و گیتی‌بانکه عالم را همی دارد نگاری چون نگارستان
نگه دارنده خلقان، پدید آرنده گیتیکه رحمتهاش بی حد است و نعمتهاش بی پایان
جهانداری که می‌دارد، به ترتیب و نسق عالمبه هر فصلی به دیگر شکل و هر وقتی به دیگر سان
گهی روز آورد گه شب، گهی خورشید و گاهی مهگهی سرما گهی گرما، گهی افزون گهی نقصان
به فصل نوبهار اندر، بهشت آئین کند گیتیعروسان بهاری را، ببندد کُلّه در بستان
ز جِرم ابر هر ساعت زند بر مه سراپردهبه دست باد هر لحظه کند در باغ شادروان
رخ بستان کند تازه، دل مرغان کند خرمنهانِ گل کند پیدا، دهان غنچه را خندان
ز نرگس تاج زر سازد، ز گلبن تخت پیروزهز برگ لاله ها گلشن، ز شاخ سروها ایوان
ز صنعش عندلیب از شاخ سوگند دهد گل رابه چشم نرگس سیراب و روی لاله نعمان
گهی از قطره باران به شاخ ارغوان سازدکنار لاله پُر لؤلؤ میان باغ پُر مرجان
چو او بستان بیاراید به گلها راست پنداریبه حورالعین همی بخشد ز جنت حله‌ها رضوان
چو از گل صورت انگیزد بجنبد باد نوروزیچو رنگ گل برآمیزد بیاید بوی تابستان
ز تقدیرش به تابستان چنان گرما شود غالبکه گردد ماهی اندر آب و مرغ اندر هوا بریان
چو خورشید درخشنده کله گوشه برافرازدقبای آتشین گردد به تن بر، توزی و کتّان
ز گرما و عرق مردم غَرَق در آب و در آتشتو گوئی کز تنور نوح برخیزد همی طوفان
کند برگ درختان را به ماه مهرگان زرینچو گردد ابر گوهربار بر کهسار سیم افشان
ز صنعش خوشه انگور زیر برگ پنداریچو شاخ زلف معشوق است در زیر کله پنهان
درون نار خون آلود کرده چون دل عاشقبرون سیب رنگی ساخته چون عارض جانان
ز شاخ آویخته در باغ شکل سیب سیمائیتو گوئی گوی سیمین است بر پیروزه‌گون چوگان
یکی چون گوهر اندر زر یکی چون لعل در مینایکی چون ماه در عقرب یکی چون زهره در میزان
میان آنچنان گرما کمال قدرت ایزدیکی سرما پدید آرد که گرما را کند ریحان
جهان آهنگری گردد که خورشیدش بود کورهبه دستش باده چون سوهان به پیشش آب چون سندان
درآید زاغ چون ابلیس در بستان چون جنتدرخت از حله نوروز چون آدم شود عریان
بیاراید به دیباهای چینی باغ و بستان راز قطر برف چون کافور و پر زاغ و چون قطران
به امرش آبها در جو فسرده خونها در تننفس در حلقها بی جان و جان در شخصها رنجان
جهان را دم فرو رفته فلک را روی بگرفتههوا چون بیدلی گریان زمین چون مردهٔ بی جان
که را باشد چنین قدرت که داند این همه حکمتبجز دارنده دانای پیدا بین پنهان دان
جز او از شمس نورانی به میزان و حمل هرگزکه دارد روز و شب را راست بی معیار و بی میزان
همی نوروز مه، روزی تماشا را برون رفتمکه تا از دیدهٔ عبرت ببینم قدرت یزدان
ز بس گلهای گوناگون جهان دیدم چو طاوسیکه اندر جلوهٔ خوبی خرامد گرد سروستان
به عینه سروها در باغ و گلها در چمن گوئینگارانند در ایوان سوارانند در میدان
به داغ عشق هر نوگل نوای مرغکی دیدمبه گرد باغها تازان زنان بر شاخها دستان
سرایان پیش گل بلبل ز سوز عشق و درد دلتو در خوبی سرافرازی و من در عشق سرگردان
چو دستم سوی گل یازید بلبل گفت از طیرهدریغ آید مرا گوهر به دست مردم نادان
خرد با من به سر گفتا به چشم سرسری منگردرین گلهای رنگارنگ وین مرغان نغز الحان
چرا بیت و غزل خوانی همی آواز مرغان رامگو از خویشتن چیزی که معلومت نباشد آن
زبان حال مرغان را به گوش هوش و جان بشنوکه در تسبیح میگویند: «یا حنّان و یا منّان»
من مسکین بیچاره به اندیشه فرو رفتهز صنع آفریننده بمانده عاجز و حیران
برآورد از گریبان بحر ابر آستین پُر دُرکشان از ماه تا ماهی به هیبت دامن خفتان
دلش بر چشمه خورشید و تن بر تارک گردونسرش بر خوشه پروین و پی بر گوشه عمان
به اسب باد بر تازان کمان قوس قزح کردهنهیبش رعد و تیغش برق و تیرش قطره باران
همه عالم درو حیران که عالم کی زند بر همبمانده او در آن عاجز که ایزد کی دهد فرمان
سپاس آن پادشاهی را کزین گونه بیارایدنگارستان گیتی را به رنگ و صورت الوان
به علم محض بی حیلت به صنع پاک بی آلتکواکب تاخت بر گردون و گردون ساخت بر ارکان
مکان و کان چه داند کرد عالم عالمی داندکه کان پردازد اندر کوه و گوهر سازد اندر کان
نگهبانی است عالم را که این ترتیبها داندچه داند تابش اختر چه باشد قوَّت دوران
همه کس داند این معنی که آخر آفرینندهنه ناهید است و نه خورشید و نه بهرام و نه کیوان
خدای پاک بی همتاست دور از وهم و از خاطرکه یارش نیست اندر ملک و مثلش نیست در ارکان
شهان بر درگهش بنده جهان از نعمتش خرمزمین از قدرتش ساکن سپهر از هیبتش لرزان
بزرگ و خرد و نیک و بد به فرمانش کمر بستهکه او را بنده فرمانند هم سلطان و هم دربان
چُن او فریاد رس باشد به هر وقتی که درمانیپس او را باش و او را خواه و او را خوان و او را دان
الا ای بنده گمره به ره باز آی و طاعت کنمکن چندین گنه تا کی سیه داری دل و دیوان
برین درگه همی باید به جان و دل کمر بستنکزین خدمت به دست آید، بقای ملک جاویدان
به خدمت کردن سلطان ز طاعت باز می‌مانیاگر گیرد تو را ایزد حمایت کی کند سلطان
بترس از آفت دنیا طلب کن راحت عقبیکه درمانی است این بی درد و آن دردی است بی درمان
به مهر و خلق و خوشخوئی چرا خندان نداری لبچه گیری کینه اندر دل چه داری در شکم دندان
نباشد مردم دیندار کین‌دار و جفاپیشهنپاید نور با ظلمت نسازد کفر با ایمان
تو مرد جبرئیل و مرد میکائیل کی باشیکه با ابلیس هم‌عهدی و با لاقیس هم‌پیمان
تو را با کار خیر و کار طاعت نیست کار ای دلبه دنبال هوس می‌تاز و عیشِ خویشتن می‌ران
کسی کو مرد دنیا شد به دینش کی بود رغبتکه آنجا ماتم و گریه است و اینجا مطرب و مهمان
اگر خواهی که در جنت عزیز مملکت باشیبه رنج نفس در دنیا چو یوسف باش در زندان
ظفر بر تو نیابد دیو اگر قرآن سپر سازینپاید آیت دیوان ز پیش آیت قرآن
به خدمت کردن سلطان تن اندر دادهٔ هرزهاگر ایزد کند قهری حمایت کی کند سلطان
به نای انبان همی مانی ازین گفتار بیهودهکه از راه گلو نائی و از طبل شکم انبان
اگر تو راستی ورزی حقیقت تاجور گردیکه تیر از راستی دارد به سر بر تاج از پیکان
وگر انصاف‌دِه باشی بماند نام تو بر جاکه چون سلطان بود عادل بماند عالم آبادان
چو یابند از تو انصافی بماند نام نیک از توبه نیکی در جهان مانده‌ست نام عدل نوشروان
به نیکی کوش کز نیکی نجات آخرت باشدبدار ای دوست روزی چند دست از حیله و دستان
همه نیکی بدین اندرز موسی بود و از هارونهمه بدنامی دنیا ز فرعون است وَز هامان
زکاتت می‌بباید داد و تو رشوت همی گیریبه واجب چون همی ندْهی به ناواجب ز کس مستان
خردمندی به جای آور، میاَنگیز آتش فتنهوگر ننشیند این آتش به آب عافیت بنشان
همه ساله همی گوئی که مفسد رایتی برکشنگوئی هیچ یک روزی که مقری آیتی برخوان
به شبها در عبادتها طلب کن جنت باقیکه اندر موضع تاریک باشد چشمه حیوان
به آسانی نشاید یافت ملک جاودانی راکه در دریا غَرق گردد به طمع سود بازرگان
نماز و روزه و خیرات و احکام است دینت راکه گرد قلعه در باشد در و در بند شهرستان
تو را دانم شگفت آید اگر شهنامه نشنیدیحدیث مردی سرخاب و زور رستم دستان
اگر تو هفت خوان دل به تیغ عقل بگشائینباشد پهلوان چون تو نه در توران نه در ایران
جهان چون مادری پیر است و تو چون کودکی خردیدرو آویخته از عشق همچون بچه در پستان
به چشم عشق تو مانند معشوقی است تازندهچو دیدی راحت وصلش ببینی آفت هجران
تو مانی گوسفندی را که باشد در چراگاهینمی‌دانی که خواهی بود عید مرگ را قربان
عمارتها مکن چندین سرای و باغ دنیا راکه می‌بینی که از مرگ است خان و مانها ویران
نهنگ مرگ بسیاری بیفکنده است مردان راکه از هر شیرمردی شیرتر بودند در جولان
بسا معشوق زیبا رخ بمانده زیر خاک اندرکه دلداران چین بودند و مه‌رویان ترکستان
ترا هم باز باید خورد یک روزی همین شربتاگر تلخ است و گر شیرین و گر دشوار و گر آسان
اگر مردی و گر نامرد اگر زشتی و گر نیکواگر پیری و گر برنا و گر دانا و گر نادان
اجل همچون پلی باشد به راه آن جهان اندرکه آنجا رهگذر دارد همه کس کائناً من کان
غم روزی مخور چندین که از پیش تو روزی دِهتو را چندانکه می‌باید فرستاده است صد چندان
غم تو کی توان خوردن کز آنها نیستی آخرکشیدن باز نتوانی همی یک مرده نان از خوان
چو آمد نوبت پیری ز دنیا دست کوته کنبیاور اندکی طاعت که خوش ناید همه عصیان
شد آن دولت که بودی تازه همچون شاخ نوروزیکنون پژمرده و زردی چو باغ از باد مهریجان
جوانی و جمالت رفت و تو اینک بخواهی شدچه داری گوش، طاعت کن چه باشی کاهل و کسلان
خداوند جهان با تو کرمها کرده چندینیدلیری کرد با ایزد چنین یکبارگی نتوان
نخواهد کرد بر تو کار اگر زین بیشتر گویممگر در تو فکند ایزد ز خشم خویشتن خذلان
نصیحتها ز من بشنو اگرچه‌ت سخت میآیدچو کردی ناقوامیها قوامی را مکن تاوان
قوامی نانبائی شد که از بازار توحیدشبه شرق و غرب در نان است و بر هفت آسمان دکان
بدان دِه در، همی کارند گندمهای پاکش راکه ملک سرمدی ملک است و فضل ایزدی دهقان
جهان او را جوالی گشت و گردون آسیائی شدکه آنجا آرد مهتابست و اینجا برجها قبّان
زرش در کیسهٔ اقبال و نان بر خوانچهٔ دولتستاره گفت بستان هین، فلک گفتا بیاور هان
شب و روزش دو مزدورند کز خورشید و ماه او راتنور افروخت در مغرب که از مشرق برآید نان
خردمندا از این نان خور که تا جانت بیفزایدکه باشد میْ دِهِ ما را خمیر از عقل و آب از جان
تو را گر نان ما باید به جان و دل بخر ورنهاز این دکان فراتر شو که اینجا نیست نان ارزان