شمارهٔ ۱۱۲ - در موعظت و نصیحت و حقانیت مذهب اثنا عشری گوید
تا کی از هزل و هوس دنبال شیطان داشتناعتقاد اهرمن در حق یزدان داشتن
در وفای فتنه گوش عافیت برپیختندر هوای نفس چشم عقل حیران داشتن
از عمارت کردن بیهوده در کوی هوسخانه شهوت به شه دیوار شیطان داشتن
خویشتن را با می و معشوق در ایوان باغچون گل خندان و چون سرو خرامان داشتن
تا کی آخر در شکر خواب غرور روزگاراین کمین گاه شیاطین را شبستان داشتن
مهربای مهر کنج عقل کن تا چند از اینخشم در دل چون سگ اندر کنج کهدان داشتن
از پی آزار خلق اندر ره آز و نیازچون سباع از خشم و کینه چنگ و دندان داشتن
مهر دنیا برکن از دل گر تو را دین آرزوستخود دو ضد در یک قفس دانی که نتوان داشتن
دنیی و عقبی همی خواهی که اقطاعت شودناید از شاهی چو تو توران و ایران داشتن
ای که گوئی با وجود من به میدان نبردشهسواران را مسلم نیست چوگان داشتن
بس که بر دشت قیامت خواهدت کردار بدراست همچون گوی سرگردان به میدان داشتن
گر بری فرمان یزدان کی بود حاجت تو راهر دم از درگاه سلطان گوش فرمان داشتن
اندران ساعت که سلطان از تو عاجزتر بودسودکی دارد تو را فرمان سلطان داشتن
چه به دنیا بر غرور کردن اعتمادچه به گلخن تکیه بر دیوار ویران داشتن
جاودان اندر جهنم رنجها باید کشیدزین دو روزه در جهان خود را تن آسان داشتن
گر بگشتی زنده خواجه ایمن استی از عذابگر بمردی باز رستی خر ز پالان داشتن
هم ز کردار بد تو است اینکه مالک را به حشردر سقر باید شرار نار رخشان داشتن
گر نبودی آن همه بی رسمی فرعون شومکف موسی را نبودی رسم ثعبان داشتن
زان به نیکی نیستت میلی که مایل بوده ایسامری در طاعت موسی عمران داشتن
از تلطف جاه یابی وز تکبر چاهساراز خرد زیباست این گم کردن و آن داشتن
از تلطف سنت موسی و هارون به بودکز تکبر مذهب فرعون و هامان داشتن
آن مکن کز چاه دنیا چون برآئی بایدتخویشتن را جاودان زندان نیران داشتن
پند دانا گیر زیرا کار نادانا بودیوسف ازچه برگشیدن پس به زندان داشتن
گر مسلمانی مسلم کی شود هرگز تو راعزم و قصد جان و مال هر مسلمان داشتن
در گنه کردن خرد خصم و هوی یار تو شدتا چه بینی عاقبت زین درد و درمان داشتن
با خرد باش ارچه خصم توست زیرا گفته اند«خصم دانا بهتر است از یار نادان داشتن »
جان اسیر عشق جانان کردن از تاریکی استدل براومید وصال و بیم هجران داشتن
گربمردی می روی دانی که از روی خردشرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتن
ای بسا از بیم لرزان گشته چون بید اندر آبروز حشر از یار چون سرو خرامان داشتن
رفته ای در گلخن شهوت چو سگ تا بایدتاز پی شیر غضب پستان فراوان داشتن
گرد بستان خرد لختی تماشا کن چو مرغکوز بستان گشت و ایمن شد ز پستان داشتن
راه و رسم آن جهانی گیر و این گیتی مدارکه گل سوری به از خار مغیلان داشتن
هرکه ادنی مایه عقلی دارد او از ابلهی استدر زیادت کردن زر دین به نقصان داشتن
تا کی ای بازارگان هرزه رو با خویشتنبرگ و ساز راه عمان و بدخشان داشتن
چون نداند کرد دفع مرگ تو آخر چه نفعجان رنجور تو را زین در و مرجان داشتن
با ملک بازارگانی کن که خواهی در بهشتهر یکی را تا ابد ده باره چندان داشتن
از سرشک دیده بر عذر گناهان درفشانتا نباید منت از دریای عمان داشتن
از رفیقان بدآموزت همی باید بریدوانگهی کار دو گیتی را به سامان داشتن
از رفیقان به دار بینی جهنم طرفه نیستزانکه یوسف چاه دید از بهر اخوان داشتن
زیر ایوان فلک باشی ضرورت باشدتهر زمان از دست کیوان بانگ و افغان داشتن
در سرای باقی افکن رخت جان کانجا تواننور کیوان آب حیوان خاک ایوان داشتن
میزبانیهای رضوانی به خلد اندر تو راگر چو ابراهیم خو داری به مهمان داشتن
آوری عید بزرگ از قربت ایزد به دستگرچو اسماعیل خواهی پای قربان داشتن
چون سلیمان گر نداری خاتم اندر ملک دینخاتم دین بایدت خود را چو سلمان داشتن
بنده را مفخر بود توفیق طاعت یافتنباد را واجب کند تخت سلیمان داشتن
پیرگشتی و هنوزت نیست از رفتن خبرچیست این آخر نخواهی جاودان جان داشتن
آرزومند است مرگ اندر جهان جان تو راچند خواهی پشه ای را در بیابان داشتن
ازپس هفتاد سال ای پیر تدبیر تو چیستجز به تقصیر گذشته دل پشیمان داشتن
پای در مسجد نهادن دست در طاعت زدنلب پر از تسبیح کردن دل به فرمان داشتن
روی زرد و آه سرد و دل پر «از» اندوه و دردجان غریوان سینه بریان دیده گریان داشتن
آشکارا بودی ار بودی تو را زهد و ورعکی توان ای د«و»ست عشق و مشک پنهان داشتن
از دل پاکیزه شاید علم دین آموختندر سبوی خضر باید آب حیوان داشتن
قاعده است اندر ره دین مرد را عیاروارنیزه حجت گرفتن تیغ برهان داشتن
نیزه و تیغت همی باید زد اندر راه دینتو عصاور گوه خواهی چون لت انبان داشتن
با سلیحی در قیامت شو که ره ناایمن استشخص عریان چون توان در تیرباران داشتن
باگشاد ناوک اندازان روز رستخیزاز عمل باید زره وز علم و خفتان داشتن
بی عمل رفتن به محشر آنچنان دان کز قیاسعورتی را بر ملای خلق عریان داشتن
هان و هان ای بنده تا عاصی نباشی در خدایبا چنین سلطان که یارد رای عصیان داشتن
با گناهان از نهیب خشم او ایمن مباشکز دعای نوح باید چشم طوفان داشتن
گرد بهمان و فلان کم گرد چون باید تو راوقت حاجت قصه برحنان و منان داشتن
چند باایزد تعالی مکر و دستان ساختنچند با ابلیس ملعون عهد و پیمان داشتن
دست برخاطر نه اکنون چون نداری پای اوطاقت سندان کجا خواهد سپندان داشتن
ملت احمد طلب بی شرع او عالم مخواهزانکه کار هرزه باشد بی گهر کان داشتن
بی محمد شغل امت نیست دین آراستنبی سلیمان کار دیوان نیست دیوان داشتن
بعد از احمد دامن مهر علی در پای کشزانکه بس ناخوش بود بی سرگریبان داشتن
وز پس او یازده سید که ما را واجب استاعتماد عقبی و دنیا بر ایشان داشتن
حب اهل البیت اصحاب آن چنان دارم به طبعکم به تیغ از دوستیشان باز نتوان داشتن
مهر جان و عقل چون مهر ابوبکر و عمرلیک نتوانم علی را بعد عثمان داشتن
ای قوامی زین سخنها کان گوهر گشته ایگرچه کارت پیش از این بودست دکان داشتن
نانبائی که این چنین نانها پزد او را سزددر ده هفتم فلک کیوان دهقان داشتن
خاطر تیز تو را باشد سپهر و آفتابفارغ است از آسیای و آسیابان داشتن
از خمیر فکرت توست این که داند روزگارماه را چون چرخ همچون گرده بر خوان داشتن
بخ بخ آن کو مشتری باشد چو تو خباز راکز تو خواهد جاودان هم نام و هم نان داشتن