شمارهٔ ۱۱۹ - در توحید و مناجات ومنقبت پیغمبر «ص» و امیرالمؤمنین «ع» و مدح منتجب الدین حسین بن ابوسعد ورامینی «ره» گوید
دارنده گردون و نگارنده اخترجان پرور و دارای جهان اعظم و اکبر
فردی صمدی لم یلدی راه نمائییکی نه چو هریک همه ای از همه برتر
او باشد آخر نه زمین باشد و نه چرخاو بود ز اول نه عرض بود و نه جوهر
بی او به زمین بر؛ ننهد مورچه ای پایبی او به هوا در؛ نگشاید مگسی پر
آن باشد کو خواهد و آن بود که او خواستکس را نبود هیچ شک و شبهه بدین در
هرگز نکند ظلم نه خواهد نه پسنددزو عدل بلا ظلم بود خیر بلا شر
مؤمن بود آن کس که نهد پای بدین رهکافر بود آن کس که کند پشت بدین در
دوراست ز تشبیه و ز تعطیل و ز تخییلفرداست ز انباز و ز همتا و ز همسر
بدبخت کسی بود که تشبیه دروبستبیچاره ندانست مصور ز مصور
گفتند که بر عرش نشیند ملک العرشنادان همه اندر سر گفتار کند سر
بر عرش چگونه بود آن خالق بی چونکز درگه او عرش چو حلقه ست به در بر
جز طاعت او نیست مرا هیچ تمنادر گردن من طوق «سمعنا و اطعنا»
ای خالق هر جانور و رازق هرکسلبیک و سعدیک تعالی و تقدس
مردان ترا آه چه در روز و چه در شبمیدان ترا راه، چه از پیش و چه از پس
توحید تو پاکست نکوبد در هر دلتوفیق عزیز است نباشد بر هر کس
از فضل تو هامون شده چون فرش ملمعوز صنع تو گردون شده چون سقف مقرنس
گلها به بهار از تو شود چون دم طاوسگلبن به خزان در، تو کنی چون پر کرکس
الا قلم قدرت تو بر سر نرگساز تاج مدور که کند شکل مسدس
بی لشکر صنع تو سحرگاه نتازد«واللیل اذا عسعس والصبح تنفس »
ای چاره ما بر من بیچاره ببخشایفریادرس بنده تو و رحمت تو بس
بیهوده منال ای دل زراق برین درفریاد چه سود است به فریاد خودت رس
ای پیر چرا سینه چون تیر نداریبا سینه چون تیر به آن پشت مقوس
زان پشت کمان وار به شد عمر تو چون تیردر جسم مقوس چه کند روح مقدس
جبار دهد لشکر احوال ترا عرضدر معرکه صعب «اذا زلزلت الأرض »
رحم آر بدین بنده خدایا به خدائیکز رحمت تو بنده مبیناد جدائی
داننده احوالی و کار تو بهر حالصدقی و حقیقی است نه روئی و رویائی
در خدمت تو بنده سرافکنده نکوتردر راه خدائی نبود بارخدائی
انده نخورم گرچه مرا بسته بود کاریک در بنبندی تو که تا صد نگشائی
گوید همه کس آن منی از سر پنداشتای آن همه هیچ ندانم که کرائی
هرجا که بخوانند ترا باشی آنجایک جای نه بی تو که به رحمت همه جائی
مهر از شرف ظل تو سلطان سپهریمه در تتق صنع تو خاتون سمائی
عباد ز شوق تو امیران سریریزهاد ز طوق تو غلامان سرائی
از هیبت تو رفته بزرگان به حقیریبر درگه تو آمده شاهان به گدائی
با خویشتن از لطف تو گویم مطلب بیشترسم که چو جوئی همه از جمله برائی
از دست درافتم اگرم دست نگیریوز پای درآیم اگرم باز نپائی
تسبیح من اینست چه در صبر و چه در شکرگفتن گه و بیگاه لک الحمد،لک الشکر
دیوی است جهان ای دل و تو دیوپرستیاز دامگهش گر بجهی جستی و رستی
چت بود که چون دیو بدین دامگهی چتاز خاکی از آنست ترا میل به پستی
آب تو به یکره ببرد آتش شهوتگر کبر نه ای بیهده آتش چه پرستی
در راه خدای آب دهی آتش کش باشکز روی هوی خاک نه ای باد به دستی
از نیستی و هستی این عالم غدارچون هیچ نخیزد تو در و دل بچه بستی
برکن دل ازین غول و دران دامگهی بندکو اولت از نیستی آورد به هستی
ای پیر کمان پشت چنان دان که ترا جانچون تیر بپرید که در معرض شستی
با دوزخیان عهد به همکاری شیطانآن روز ببستی که تو آن توبه شکستی
بس غافلی از کار جوانی و عجب نیستهشیار چه داند که چه کردست به مستی
آز تو درالحمد و تو اندر ره وسواسعمر تو رسیده به «من الجنة و الناس »
پیرا بده انصاف گرت می بدهد راهبا زرق نیامیخته لله و فی الله
ای بس که بگریی که نگردد رخ تو تروی بس که بنالی که نباشد دلت آگاه
در دین چه نهی پای و به دنیا چه کشی دستظاهر چه کنی آه و به باطن چه زنی راه
جاه تو به دنیا چاه است به عقبیآن نیکتر آید که به اندازه کنی چاه
در راه مناجات گران روتری از کوهدر کفه طاعات سبکسرتری از کاه
چون پیش رسی هیچ نکردی به جوانیدانم که به پیری نکنی از پس پنجاه
در منزل رحمن بنه نه رخت بیفکنبا لشکر شیطان چه زنی خیمه و خرگاه
باید که به شبها بودت در ره دل پیکتا عرضه کند قصه راز تو به درگاه
چون طاعت و نیکی نکند مرده بود مردچون پیل و فرس برده شود مات شود شاه
ای سست به خیرات قوی باش بدین درراه تو مخوف است ز دین بدرقه خواه
در درج دل از گوهر دین نور دهد رویبر تخت شب از کله که جلوه کند ماه
چون با همه آفاق برون آمدی از پوستخلقت نبود دشمن و باشد همه کس دوست
ای بی خبر از نعمت دارنده آفاقواله شده از شعبده عالم زراق
از عرف رمان گشته و «ا»ز شرع گریزانچون دیو لاحول و چو دیوانه ز مخراق
اندر دل و جان و جگرت محنت دنیاچون آتش سوزنده در افتاد به حراق
مادام ز حق جان و روان تو گریزانپیوسته به باطل نفس و نفس تو مشتاق
از دوستی دنیا وز غایت شهوتبیم است که در خالق آفاق شوی عاق
گر بر دل پر جهل تو زنگار نبودیچون آینه بودی دل زراق تو براق
از شربت جام ملک الموت بیندیشاز دست بتان چند خوری باده به سقراق
دانی که محابا نکند مقرعه مرگگر زاهد ایامی و گر خسرو آفاق
دنیا نه چو جنت بود و یار نه چون حورهرگز نبود خار چو گل زهر چو تریاق
در راه خدائی نرسد پای تو زیراتو جفت جهانی و خداوند جهان طاق
امروز همه عهد خداوند شکستیفردا نگریزی که درست است ترا ساق
پنداشتم ای مهتر من سایه دینینه نه که نه ای سایه دین مایه کینی
ای طبع تو ناساخته با ملت تازیفردات بسوزند گر امروز نسازی
از بهر رسول قرشی جان بفدی کنکاین کار حقیقی است نه شغلی است مجازی
جوینده او باش اگر طالب حقیگرد حرمش گرد اگر محرم رازی
آوازه شرعش همه آفاق گرفتستآخر نتوان داشتن این کار به بازی
تا شرع ندانی نخوری نان حلالیتا پاک نشوئی نشود جامه نمازی
بی جان بهی ای دل که بدو جان نفزائیبی سر بهی ای تن که بدو سر نفرازی
آن خواجه دو جهان که گه خلق و تواضعکاریش نبوده است به جز بنده نوازی
قرآن مبین بر سر او نامه سریجبریل امین در ره او پیک نیازی
نصرت فکن رایت او ایزد باقیشمشیرزن لشکر او حیدر غازی
مداح نبی باش که باشی به قیامتای شاعر رازی بر پیغمبر تازی
بگذار جهان را و خرافات محالشاز بعد ملک زن در پیغمبر و آلش
پیرایه مردان خدا حیدر کرارآن هم نسب و هم نفس احمد مختار
آن حاجب بار در اسرار پیمبرآن میر دلیر سپه دین جهاندار
شاهی شده هم گوهر او احمد مرسلشیری شده همشیره او جعفر طیار
سلطان شریعت را او بود سپرکشمیدان شجاعت را او بود سپهدار
فتاح در خیبر و مفتاح در علمجاندار شه ملت و جانبخش شب غار
بنگر درج همت آن سید معصومبا آنکه سبق برد به هر وقت و به هر کار
جان کرد فدای نبی الله و همی گفتتقصیر همی باشد و معذور همی دار
از جان و روان سوخته آل رسولمو اصحاب نبی را به دل و دیده خریدار
آن را که بود دوستی آل پیمبریاران نبی را به دل و دیده بود یار
ز اولاد و ز اصحاب پیمبر به همه وقتتفضیل علی بیش بود لابد و ناچار
زیراکه ز اولاد و ز اصحاب نبی اوستهم اول این یازده هم آخر آن چار
می گوی دلا منقبت صاحب صفینو اندر عقبش مدح اجل منتجب الدین
میری که در آفاق نیابند نظیرششاهی که توان خواند همی بدر منیرش
پیرایه اسلام شده بخت جوانشسرمایه اقبال شده دانش پیرش
میری به کفایت ز وزیران جهان بیشگشته چو وزیری خرد فایده گیرش
گوئی ز لطافت تن او روح مصفاستگر روح نگشت از چه بود عقل وزیرش
مه گفته به خورشید که رو درد به چینشدین گفته به دولت که بیا پیش بمیرش
باغی شده جاهش که ز عزست درختشمرغی شده کلکش که صریرست صفیرش
نه دایره چرخ شده خط شریفشچار اصل جهان گشته سه انگشت دبیرش
با او چو کمان است بداندیش بکژیآنگاه شود راست که دوزند به تیرش
همچون رضی الدین پدری کشته معینشآن صدر یگانه که ملک باد نصیرش
هر دوست که او راست بماناد نشاطشهر خصم که او راست بگیراد زحیرش
مفتاح فرج منتجب الدین هنرورفرزانه حسین بن ابی سعد مظفر
ای برهمه احرار جهان گشته مقدمدر غایت اقبال ترا ملک مسلم
در حضرت پاک تو ز فضل ملک العرشتأیید پیاپی شد و توفیق دمادم
جاه تو رفیع است و درجهای تو عالیعهد تو درست است و سنخهای «تو» محکم
ای نامه انصاف ز عنوان تو زیباوی حله اسلام ز خیرات تو معلم
دلشاد به دیدار تو خلقان زمانهخشنود ز کردار تو دارنده عالم
از گوهر و فضل و کرم و جود و کفایتهستی شرف عالم و فخر بنی آدم
دست تو رسیده ست سوی تربت احمدپای تو سپرده ست ره کعبه اعظم
پیران نکنند آنچه تو کردی به جوانیاز چون تو خلف ما در دین را نبود غم
اندوه مخور کز دل پاک و نیت خوبدنیات مسلم شد و عقبات شود هم
جان تو بماناد که در حضرت و غیبتخلقی به تو شادند و جهانی به تو خرم
بادا به تو بر فرخ و میمون و خجستهشعر من و تشریف تو و ماه محرم
اومید چنانست که در موضع معلومجبار کند حشر تو با چارده معصوم
هرگز چو قوامی نبود نان پز چالاکنانم ز دم گرم و خمیرم ز دل پاک
برزیگر وهمم بخم داس تفکرگندم درو از مزرعه طبع هوسناک
در آسگه خاطر من ساخته ایزدسنگ از تن حساسم و دلو از دل دراک
از طبع شرارست مرا در دل انجموز عقل تنور است مرا بر سر افلاک
در شهرالهی به دکان نبوی دراز آتش افلاک پزم گرده لولاک
در مرو عبارت که پزد بهتر ازین قرصبغداد سخن را نبود بهتر ازین کاک
زین گرده خورد آدمی عاقل دانازین نان نخورد خربط و نازیرک و ناپاک
نان چو منی طعمه هر حلق نباشدکز روی خرد خاک بود در خور خاشاک
شاید که خورد نان مرا مردم فاضلتا در دهن عقل نهد لقمه ادراک
در علت نادانی و در ابتلی جانبیمار کهن را چه ازین نان و چه تریاک
آن را که تن نان به چنین آب بگیردچون مار به سوراخ در آن به که خورد خاک
چون رکن دکانم نبود قبله اومیدچون قرص ضمیرم نبود قرصه خورشید
ای کعبه دولت در تو قبله دین بادمانند جمت ملک جهان زیر نگین باد
تا هست زمین و فلک از حشمت و جاهتآراسته روی فلک و پشت زمین باد
بر پایه کمتر عدوت باد به دنیاوز جامه دین خلعت تو دست مهین باد
سعد فلکی هر شب و هر روز به نوبتبر درگه اقبال تو چون اسب بزین باد
هر دل که نپوشد زره مهر تو برجاناز شست بلا بر جگرش ناوک کین باد
بادات کمان طرب از ابروی جوزابر جان بداندیش ز اندوه کمین باد
عز تو ز دین است و جلال تو ز دنیاتا دهر بود باتو همان باد و همین باد
تا هست مددهای نفسها ز هواهاپیشین نفس دشمن تو بازپسین باد
تا خوب شود کار دعا از ره آمینآمین دعاهات ز جبرئیل امین باد
المنة لله که کارت به نظام استاز کوری بدخواه تو تا باد چنین باد