شمارهٔ ۹۷ - در مدح امیر ابونصر مملان
صبر من کوتاه گشت از عشق آنزلف درازکو گهی با گل بسیر است و گهی با مل براز
تا ندیدم زلف او کژدم ندیدم گل سپرتا ندیدم چشم او نرکس ندیدم مهره باز
آن همی آزار دم دل کش خریدارم بجانوین همی رنجاندم جان کش بپروردم بناز
او مرا شیرین چو جان است و گرامی چون جهاناز جهان و جان ندارد کس ببازی دست باز
گرچه غمگینم ز عشق آن دو زلف سرنگونشادمان گردم ز مدح شهریار سرفراز
میر بونصر بن وهسودان بن مملان که هستروز کین لشکر شکن روز طرب مجلس نواز
یک زمان خالی نباشد مجلس و میدان اواز سواران چگل وز ماهرویان طراز
خسروان ترسان ازو برسان بازان از عقابمهتران لرزان ازو ماننده کبکان ز باز
دست گوهر بار او بر خاتم رادی نگینتیغ گوهر دارا و بر جامه مردی طراز
هم بتیغ او خداوندان مشرق را امیدهم بدست او خداوندان مغرب را نیاز
زو برآمد رایت جود و فروشد خیل بخلزو تهی شد گنج دینار و ملا شد کان آز
هرکه یک ره دور شد از خدمت درگاه اوخیر و روزی دور شد از نزد او هفتاد باز
گر همی خواهی که دولت سوی تو تازان شودگرد در کاهش بگرد و سوی ایوانش بتاز
مردم بی برگ را یک خدمتش صد ساله برگمردم بی ساز را یک مدحتش صد ساله ساز
با وفای او بگیتی در نبیند کس جفابا سخای او بعالم در نیابد کس نیاز
نه فراز دوستان با مهر او گردد نشیبنه نشیب دشمنان با کین او گردد فراز
زخم گاز از مهر او بر دوستان چون برگ گلبرگ گل با کین او بر دشمنان چون زخم گاز
همچو زور مور پیش زور او زور هژبرهمچو زخم پشه پیش زخم او زخم گراز
جود هر شاهی تکلف باشد آن تو بطبعقول تو دائم حقیقت قول هر میری مجاز
هیچ میری نیست نابرده عطا از کف توهیچ شاهی نیست نابرده بدرگاهت نماز
تا ز بانک نوحه کر دائم روان باشد نفورتا همیشه دل ببانک رود و ساز آید بساز
خانه خصمان تو خالی مباد از نوحه گرمجلس خویشان تو فارغ مباد از رود و ساز