گنج

شمارهٔ ۹۸ - فی المدیحه

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: از۲۶ بیت
نهاد روی بما دولت و سعادت بازز رنج و درد بدل دادمان سلامت و ناز
گرفت سعد فراز و گرفت نحس نشیبگرفت رنج نشیب و گرفت ناز فراز
نهفته سود در آمد ز خواب و خفت زیانحقیقت آمد و اندر نوشت کار مجاز
برست تن ز نهار و برست دل ز نهیببرست سر ز گزند و برست جان ز گداز
دو بهره مانده ز روز خجسته آمد عیدبدیمه اندر نوروز بخت کرد آغاز
بسا کسا که فرو برده بود سر بگریزبسا کسا که جگر خسته بدبگرم و گداز
گرفته بود گهی چند میش موطن شیرگرفته بود گهی چند زاغ مسکن باز
کنون بجایگه خویش شیر باز آمدکنون بجایگه خویش باز بر شد باز
از آنکه شمس ملوک و از آنکه شمس الملکبدار مملکت خویشتن رسید فراز
بآفتاب برآمد سر سعادت میرسر عدوش فروشد بچاه محنت باز
مخالفانش همه سرنگون و بخت نگونموافقانش همه سرفراز و سینه فراز
اگرچه رنج دراز آزمود بی او خلقکنون بدیدن او شد بخواب رنج دراز
کناد وقف بر این خلق جای میر خدایکه خلق میر پرستند و میر خلق نواز
ایا فزوده جهان را بطاعت تو ولیز روم تا بیمن و ز عراق تا بطراز
هرآنکه را که خلاف تو افتد اندر دلنهد هماره تن و جان خویش بر سر آز
چو عقد را بمیانه چو تیغ را بگهرچو حلقه را بنگین و چو جامه را بطراز
بزهره راست چو شیری بزور راست چو پیلبزخم همچو پلنگی بحمله همچو گراز
چنانکه سهم تو افتد سوی نشان عدونشانه را نزند سهم هیچ تیر انداز
اگر شهنشه اهواز با تو کین سازدشودش موی بتن بر چو کژدم اهواز
سزد که مردم از این پس ترا برند سجودسزد که مردم از این پس ترا برند نماز
بقدر خویشتن انباز کرد چرخ تراگمان مبر که کند چرخ غدر با انباز
چنان شدند ز روی تو شادمان که بحشرگناهکاران یابند زی بهشت جواز
فراز گشت در بخت خلق تا که کنندترا ثنا که تو کردی در سعادت باز
نبود طاقت ایشان که بر زنند نفسکنون بطاق فلک بر همی زنند آواز
همیشه تا که بتابد مه و ببالد سروبسان ماه بتاب و بسان سر و بناز
دریده باد دل کور دشمنانت بخشتبریده باد سر شوم دشمنانت بگاز