گنج

شمارهٔ ۹۶ - در مدح ابونصر سعدبن مهدی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)۳۴ بیت
ز چین زلف مه نیکوان چین و طرازهمیشه سلسله ساز است با دو درع طراز
گهی ز میغ زند بر مه دو هفته رقمگهی ز مشگ کند بر گل شکفته طراز
ز زخم او همه را بیم و دست اوست سلیمکه هست گاه زره پوش و گاه تیر انداز
نه کوته است درازی او ز جنبش بادگهیش کوته بینی بچهره گاه دراز
گهی بپیچد و گیرد دو لاله را بکنارگهی بتازد و باد و عقیق گوید راز
دگرش بینم کیش و دگرش بینم ساندگرش بینم دین و دگرش بینم ساز
نوان چو زاهد محراب کرده آتشگاهدو تا چو راهب بخورشید را ببرده نماز
بگونه شبه و شب ببوی مشک و عبیربخم و ین چو چوگان بزخم خنجر و گاز
گهی بصورت نون و گهی بشکل الفگهی چو پر غراب و گهی چو چنگل باز
بسان تیر شود چون فرو کشیش بچنکشود بسان زره پوش گاه تیرانداز
اگر مثالش جان را دهد امید نشاطهمان مثالش تن را دهد امید گداز
گهی ز چاه زنخدان فرو شود بنشیبگهی ز ماه بناگوش بر شود براز
همی بملک جهان از پی ولی و عدوخطی دهد بولایت خطی دهد بجواز
مکان نصرت ابونصر سعدبن مهدیکه سعد نسرین دارند بر سرش پرواز
چنان کسی که نیابد جواز عدل از ویچنان کسی که نگوید خبر سرش ز جواز
لطیف تر بمدام اندرون ز اهل عربفصیح تر بکلام اندرون ز اهل حجاز
بجای کوشش او کوشش سپهر محالبجای بخشش او بخشش ستاره مجاز
کنار سائل او همچو بدره ضرابسرای زائر او همچو کلبه بزاز
از او گریزان زفتی چو شاد خوار از غماز او منافق لرزان چو جانی از غماز
سئوال سائل خوشترش از نوای سرودچنانکه قصه زائر ز ساغر بکماز
ایا نیاز همه مردمان بدانش توبکند جود تو بنیاد آز و بیخ نیاز
ز نقش کلک تو روشن بشب دو چشم فلکز زخم گرز تو تاری بروز چشم گراز
چو تیغ و تیر بر اندام دشمنان دم سوزچو شیر و شکر با طبع دوستان دمساز
عدو چو بشنود آواز تو بروز نبردفزون ز آهی دیگر نماندش آواز
بجنگت اندر سوک و بصلحت اندر سوربکینت اندر رنج و بمهرت اندر ناز
جهانیان همه گشتند بنده تو بطبعبدانکه هستی دشمن گداز و بنده نواز
به پیش فضل تو فضل جهانیان چونانکهبه پیش صنع خداوند صنع لعبت باز
هر آنکسی که بود کام وی بخدمت توبر آسمان برین او گذر کند چون باز
همیشه دولت و آرامش و نشاطت هستهمیشه جان تو با رامش و خرد انباز
موافقان را جود تو هست گنج آگنمنافقان را خشم تو هست جان پرداز
بروز رامش نازد بروی تو دل و جانبگاه کین تو یازد بترک تازی تاز
همی فغان کند از رنج دو بنانت قلمیکی بنه قلم و سوی ساغر می تاز
همیشه تا در ناز و نیاز و انده و رنجبود بمردم گاهی فراز و گاهی باز
همیشه روز تو امروز خوشتر از دی بادهمیشه بادت انجام بهتر از آغاز