گنج

شمارهٔ ۹۵ - قصیده

خسروا بیم است کز گیتی برآید رستخیزتا تو برخیزی به شادی تندرست و شاد خیز
تا بنالیدی تو لختی دوستداران ترادیده‌ها گشته‌ست باران‌ریز و دل‌ها ریز ریز
رنج و بیماری کشیدی هفته‌ای آن رفت و ماندبا تو هم یار سلامت هم طرب تا رستخیز
جاودان در ملک و دولت زی که باشد بی تو ملکهمچو تن بی جان و جان بی عقل و جامه بی فریز
دوستان را نیست از تو همچو از روزی گزیردشمنان را نیست از تو همچو از دشمن گریز
هرکه جوید کین تو با ملک خود باشد به کینهرکه بستیزد به تو با جان خود باشد ستیز
بستدی ملک از بداندیش از بتان ساغر ستانریختی خون سپاه و خون رز در جام ریز
چار چیزت داد یزدان کان بهم کس را ندادطبع پاک و عزم نیک و کف راد و تیغ تیز
چون سخن گوئی جهان پرمشگ و پرگوهر شودزان زبانِ گوهرافشان و حدیث مشگ‌بیز
خسروا با تندرستی و لطافت یار باشتا لطافت در عراقست و فصاحت در حجیز