گنج

شمارهٔ ۹۴ - در مدح ابوالیسر

بهشت‌وار شد از نوبهار گیتی بازدر بهشت بر او کرد چرخ گوئی باز
درم درم شده روی زمین چو پشت پلنگشکن شکن شده آب شَمَر چو سینه باز
سرشگ ابر کند هر فراز را چو نشیبنسیم باد کند هر نشیب را چو فراز
اگر نگشت هوا جای آهوان ختنوگر نگشت زمین جای بتگران طراز
چو آهوان ختن آن چراست مشگ‌فشانچو بتگران طراز این چراست نقش‌ طراز
ز نافه باد تهی کرد طبلهٔ عطارز حله ابر تهی کرد کلبهٔ بزاز
سحاب گرد که اندر همی کشد پردهشمال گرد گل اندر همی کند پرواز
کنون که سرخ گل از روی پرده باز گرفتبتا گل رخت از من چرا گرفتی باز
همی ببندی خوابم به زلف عاشق بندهمی بتازی صبرم بچشم جادو تاز
نژند کردی جانم بدان دو چشم نژنددراز کردی عشقم بدان دو زلف دراز
تو خند خند همه سال و من گری گریتو ناز ناز همه روز و من گداز گداز
مرا همی ننوازی مگر ندانی توکه هست مهتر من اوستاد بنده نواز
سپهر دانش و دریای جود ابوالیسر آنکه جود و دانش یابند باز از او تک و تاز
به خشم جان‌آشوب و به مهر جان‌آرامبه تیغ جنگ‌انجام و به تیر جنگ‌آغاز
به طمع سود، بداندیش او اسیر زیانبه طمع ناز، بداندیش او اسیر نیاز
بساط او ز لب مهتران گرفته نگاررکاب او ز رخ سرکشان گرفته طراز
ز عدل او بجهان اندرون نماند جورز جود او به جهان اندرون نماند آز
ایا همیشه ولی را بکف جان پرورایا همیشه عدو را بتیغ جان پرداز
روان شود به هوای تو با خرد همراهخرد شود به مدیح تو با هنر انباز
سپهر هست سرای تو و زمینش بساطزمانه هست عروس تو و جهانش جهاز
ندیده هیچ حصاری چو تو حصارگشایندیده هیچ سپاهی چو تو سپاه‌طراز
به رزم رزم‌گشائی به بزم بزم‌آرایبه تیغ تیغ‌گذاری به تیر تیرانداز
ستاره پیش تو اندر برد به طوع سجودسپهر پیش تو اندر برد به طبع نماز
موالیان تو همواره با نشاط و سرورمعادیان تو همواره با گزند و گداز
تو ایدری و نهیب تو هست در بلغارتو ایدری و نهیب تو هست در ابخاز
اگر نبوده بدانی شگفت نیست بدانکزمانه از دل و از رأی تو نپوشد راز
همیشه تا ز پی هر گزند باشد سودهمیشه تا ز پی هر نیاز باشد ناز
تو جفت سود و بداندیش تو عدیل گزندتو جفت ناز و بداندیش تو عدیل نیاز