شمارهٔ ۹۳ - در مدح شاه ابونصر محمد در تهنیت عید
از غم هجر طراز همه خوبان طراززرد و باریکم و لرزانم چون تار طراز
به امید خبر یار و به طمع نظرشبه شبان سیه دیر و به روزان دراز
اگرم گوش بخارد نبرم دست به گوشاگرم خواب بگیرد نکنم دیده فراز
ای به رزم اندر لشکرشکن و رزمافروزوی به بزم اندر شکّرشکن و بزمطراز
چند کوشم که کنم راز تو از خلق نهانگرچه دل جفت عذاب است و روان جفت گداز
بتوان راز به وصل اندر پوشید ز خلقبه فراق اندر پوشیده کجا گردد راز
به حقیقت دل من بردی و رفتی به سفرهر زمانم خبری باز فرستی به مجاز
خور و خواب از من شد تا تو ز چشمم بشدیتا تو نایی باز این هر دو به من ناید باز
همدمان را به همه چیز نیاز است بسیاز همه چیز جهانی به توام هست نیاز
چند از این تیر و کمان دست به باده کن و جامچند از این رنج و ستم خیز و بیاور می و ساز
که نیارامم تا شب ز فراق تو به روزکه نخسبم به شب از هجر تو تا بانگ نماز
نه به وعد تو مُعَوِّل نه مُعَوِّل به خلافنه به نومیدی خط و نه به امید جواز
گرچه بندیم به غمخواری غمهای ترابگسارم به عطای ملک بندهنواز
میر ابونصر محمد که سر دولت اوهست چون دین محمد همه ساله به فراز
او به تبریز و شده نام بزرگیش به مصراو به تبریز و شده هیبت تیغش به طراز
گر بخواهی که بتازد سوی تو دولت و بختبه دل و جان به سوی درگه عالیش بتاز
ای هنرمند مکن عرض هنرهات برشبر تازی فَرَسان خیره خر لنگ متاز
تن بدخواه به شمشیر چنان پاره کندکه کسی پاره کند برگ گل و بید به گاز
ای همه روی زمین یافته از روی تو نوروی همه خلق جهان یافته از جود تو ساز
سرنگون مرد که یک روز ترا خدمت کرداز عطای تو سرافراز شد و سینه فراز
هرکه او بر تو بدل جوید هوشش نبودمردم بیهُش بوید بدل مشک، پیاز
بهراسد ز تو هر چند هنر دارد مردبهراسد ز عقاب ار چه هنر دارد باز
باز از آن شد در دولت که کند خدمت توسوی او باز کند دولت فرخ صد باز؟
به شجاعت ز طرازی به سخاوت ز عرببه لطافت ز عراقی به فصاحت ز حجاز
تو شهنشاه چو داماد و فلک همچو عروسدولت و بختش پیرایه و گیتیش جهاز
تا بود شادی دهقانان از باده و باغتا بود خسته دلِ مزرعهداران ز گراز
باد خصمت به گداز غم و دلخسته مدامتو به باغ اندر با باده و شادی بگراز
عید فرخنده فراز آمد حقش بگذارچو بپرداختی از عید یکی بزم بساز
همه بر گاه نشین و همه با ماه خرامهمه با ساغر سوز و همه با دلبر ساز