گنج

شمارهٔ ۹۲ - در مدح ابونصر مملان

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۴۷ بیت
یاقوت سرخ شد ز می از ابر در بارشاخ درخت دارد یاقوت و در بار
چون بربط نواخته و چنگ ساختهقمری و فاخته بخروشند بر چنار
گل بر زمین بخندد مانند روی دوستابر از هوا بگرید چون چشم من بزار
گوئی مشاطه گشت بباغ اندرون صباکز فعل او شدند درختان عروس وار
این را حریر پیرهن و حله روی بندآن را عقیق مخنقه و زر گوشوار
چون ابر جای جای بمانده بر آسمانبرفست جای جای بر اطراف کوهسار
گردون چو چادریست مهش تار و میغ پودهامون چو مطردیست گلش پود و سبزه تار
لاله شکفته سرخ و سیاهیش در میاننرگس شکفته زرد و سپیدیش در کنار
این چون درون ساغر سیمین نبید زردآن چون میان آتش رخشنده دود تار
بلبل گهی بگرید و گه ناله سر کنداین از نشاط گل کند آن از فراق یار
سیمین شد از شکوفه همه باغ و بوستانمشگین شد از بنفشه همه جوی و جویبار
زیر درخت پیش فکنده بنفشه سرچون پیش داور اندر مرد گناه کار
چون در ریخته ز بر پرنیان سبزبر سبزه اوفتاده شکوفه ز میوه دار
وان صدهزار لاله شکفته میان کشتگوئی میان دریا شمع است صد هزار
بر برگ لاله قطره باران نگاه کنچون بر عقیق ریخته لؤلؤی شاهوار
چون از بر تذروان پرواز کرده بازابر ایستاده از بر گلزار و لاله زار
بیرون رو از حصار و بصحرا فرو نشینمی خور سحر که لاله برون آمد از حصار
بین بر زمین گروه غزال از پی گروهبین بر هوا قطار کلنک از پس قطار
این را ز بیم یوز بسبزه درون مقاموان را ز هول باز بآب اندرون قرار
ما را شتاب کرده دل از آرزوی صیدجای قرار کرده از بویه نگار
خر خیز وار گشته که از گونه گونه رنگفرخار وار شد چمن از گونه گون نگار
آن شنبلید کفته چو رخسار دردمندآن ارغوان شکفته چو رخسار شادخوار
آن پیش سرو بید خمیده بروز بادچون پیش شهریار بزرگان روزگار
میر بزرگوار ابونصر کز ملوکچون او نیافریده خدای بزرگوار
رادی و راستیش برآورده زیر دستمردی و مردمیش بپرورده بر کنار
تا یک عدو بود نبود جز دغاش فعلتا یکدرم بود نبود جز سخاش کار
گردون بود بنزد دل او چو پای موردریا بود بنزد کف او چو چشم مار
هرگز ز چار طبع نیاید چنو پدیدچونان که هیچ طبع نیفزاید از چهار
گوئی صراط مال جهان کف راد اوستکش سوی هیچکس نبود جز بدو گذار
گردون بدور او نکند هیچ بند و رنگگیتی بدور او نکند هیچ مکر و چار
او هست سرفراز و همه خلق پی سپراو هست پیشگاه و همه خلق پیشکار
گر برگ بخت خواهی کار و فاش کنور بار سعد خواهی تخم هواش کار
از بهر خواستار کند گرد خواستهوز بهر آن شدند بزرگانش خواستار
بی عیب و بی عوار بود جاودان چو اوآن زر فضل را که سعادت نکرد عار؟
گر آب را جدا کند ازیم کسی بطبعیا هیچ کس بر آب پدید آورد نگار
گردد جدا ز رادی آن میر تاجورآید پدید آرزوی میر نامدار؟
ای آنکه چون تو در همه گیتی سوار نیستهم بر سخا سواری و هم بر سخن سوار
چون تو جوان ندیدم با طبع و باهنرچون تو سخی ندیدم بی کبر و بردبار
فخر آورد بطالع مولود تو فلککسر آورد بوعده عمر تو روزگار
زائر نماند جود تو نادیده چند رهدشمن نماند هول تو ناخورده چند بار
ای با ولی برادی سازنده تر ز آبای با عدو بمردی سوزنده تر ز نار
هم دوستدار خویش بود دوستدار توکز دوستیت راست شود کار دوستدار
تا من بدوستیت بیاراستم روانبر من بفر دولت تو راست گشت کار
اینم همی درم دهد و آن کند محلآنم همی گهر دهد و این کند وقار
آنجا که هیچگونه ندارد دلم امیدچون نیکوئی ببخت تو گردد امیدوار
تا نار کفته باشد بر شاخ در خزانتا گل شگفته باشد در باغ در بهار
خندان لب تو باد بسان شگفته گلچشم عدوت باد بسان کفیده نار