گنج

شمارهٔ ۸۹ - در مدح ابوالمعمر

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: ر۲۸ بیت
نگه کن روی آن دلبر چو نقش لعبت بربردو گلنارش ببین پر مار و دو مارش ببین پرپر
لبش مانندهٔ مرجان برش ماننده مرمررخش پیرایه کشمیر و قدش فتنه کشمر
لبانش برده رنگ از می رخانش برده نور از خَوربه شب بر دو رخش خور بین به روز از دو لبش میخور
به چین زلف چون سنبل به تاب جعد چون عنبرچو چوگان بسته در چوگان چو چنبر بسته در چنبر
به گرد بُسّدش لؤلؤ به گرد نرگسش نشترز پیکان زخم این بهتر ز شکر طعم آن خوشتر
دل من گشت چون نیلی بسان برگ نیلوفرچو من سوی هوا پویم شود پایم بسان پر
ایا از جان گرامی‌تر ز بخت نیک فرخ‌ترمرا دائم ز عشق تو دو لب خشک و دو دیده تر
من از لب زمهریر آرم ز چشم آب و ز جان آذروی از دو رخ گل آزار و از دو لب می آذر
من از عبهر همی بارم به رخ هر گونه‌گون گوهرتو بر من گونه‌گون پیکان همی اندازی از عبهر
ز گل بر سوسنت پرده ز سنبل بر گلت معجرخم زلفانت چون چوگان سر مژگانت چون خنجر
زبانت مهربان با من روانت باز کین آوریکی بیدادگر میر است و دیگر دادگر داور
جگر سوزی بدو نرگس دل افروزی بدو رخ برچو کلک و نیزه استاد در ایوان و در لشگر
نبرده بوالمعمر کوست جمله خلق را یاورمهیا گشت زو ملک و معمر گشت زو کشور
به گاه رزم چون رستم به گاه بزم چون نوذرگه تدبیر چون سلمان گه پرهیز چون بوذر
بدان تیغ روان اوبار از آن دست گهر گسترعدو را گل کند بالین ولی را گل کند بستر
کمالش ملک را پرگار و کلکش فضل را مسطرولی را خانه زو خرم عدو را کار از او مضطر
ز روی او بیفروزد سر او مجلس و محضربه فر او به ماه دی شود خاک سیاه اخضر
فلک با همتش هامون و دریا با کفش فرغرز یک جودش ملا گردد عقاب چرخ را ژاغر
بدان خشت چو الماس و بدان شمشیر چون آذرهمان خود و همان معجر همان درع و همان چادر
شود بر درگهش ظاهر همه نیک و بد مضمروی آتش گشت و مردم عود و عالی درگهش مجمر
به منظر بهتر از مَخبَر به مخبر بهتر از منظرز کیوان در برش جوشن ز گردون بر سرش مغفر
ز حلم او شود در کُه ز خشم او شود کُه درسرای مهر و کین را هست شمشیر و کف او در
ولی را ناز ازو فربه عدو را ناز از او لاغریکی را بهره زو زوبین یکی را بهره زو ساغر
ایا اعدای تو بر دار و احباب تو بر منبرکه آتش با رضای تو نسوزد برگ سیسنبر
اگرچه زاد تو اینجا وگرچه جای تو ایدربه تو ترساند اندر سند و چین فرزند را مادر
به جوشن دارد و مغفر نکه تن مؤمن و کافرنگه دارد به روز کین تن تو جوشن و مغفر
الا تا هر عرض قائم بود در اصل بر جوهرالا تا گوهری مردم ستوده باشد از گوهر
جهان بادا به تو قائم چو از جوهر عرض اندرکفت گوهرفشان بادا مدام و دل گهرپرور