شمارهٔ ۹۰ - در مدح ابوالخلیل جعفر
هم مساعد یار دارم هم مساعد روزگاربخت با من سازگار و یار با من سازگار
لیکن از گفتار بدگویان من دور است دوستلیکن از کردار بدخواهان ز من فرداست یار
دردمندم روز و شب او نیز چون من دردمندبیقرارم سال و مه او نیز چون من بیقرار
دانه های نار دارد در میان نارداننار دارد بر سمن گلنار دارد بر چنار
از فراق نار و گلنار و چنار و نار دانشاشک من چون ناردان شد چشم من چو آب نار
ز آرزوی آنکه گیرم در کنار آن ماه راشد کنارم ز آبدیده راست چون دریا کنار
ناچشیده می هنوز از آن لب میگون اواز فراق او مرا هر ساعتی گیرد خمار
بر گل رخساره او نارسیده دست مندرد هجرانش مرا هر ساعتی خارد بخار
روزگاری خرم و خوش بگذرانم گر مرابا مساعد یار بنشاند مساعد روزگار
گر بیاراید روان من بیک دیدار دوستمن بیارایم دو صد دیوان بمدح شهریار
شاه گیتی بوالخلیل آن در سخا و در سخنمیزبان و خوش سخن همچون خلیل کردگار
هرکه جان و تن بزنهارش ندارد تا زیدجانش یابد زو نهیب و تنش یابد زو نهار
بدسگالان در حصارند از نهیب تیغ اوخواسته بادست او هرگز نباشد در حصار
بار غم برخاسته باشد ز جان آن مدامکو بعمر اندر بیابد نزد او یکبار بار
گنجش از دینار خالی مجلس از مهمان ملاعدلش از رایست فره زفتی از رادی نزار
کرده گردون کار گردونی برایش بر نشانکرده یزدان فر یزدانی برایش بر نثار
طبع او ماننده آبست از پاکی و لطفطبعاو زفتی نگیرد آب نپذیرد نگار
کوه بگدازد ز کین او بسان پای موربر عدو گیتی کند خشمش بسان چشم مار
خواستاران درم را خواستار است او بطبعهمچو دینار و درم را سفله باشد خواستار
از قطار زائران بر درگهش دائم صفوفوز صفوف دشمنان در لشگرش دائم قطار
بر نکوخواهان شرنگ از مهر او گردد شکربر ثناگویان خزان از فر او گردد بهار
زر و سیم آشکار از دست او گشته نهانگشته از تیغش نهان راز گردون آشکار
او مطیع زائران و خسروان او را مطیعاو شکار سائلان و سرکشان او را شکار
پیشکاران را کند هنگام رادی پیشگاهتاجداران را کند هنگام مردی تاجدار
تا جهان باشد جهان یکسر بکام شاه باددوستانش تاجدار و دشمنانش تاج دار
پیشکارانش فزون از پیشگاهان جهانپیشگاهان جهان او را همیشه پیشکار
هرگز اندر عادت او کس نبیند اختلافهرگز اندر وعده او کس نبیند انتظار
از شگفتی گر بگوئی وصف جنگش پیش خلقتا بجنگ اندر نبیند آن ندارد استوار
یک عطاش افزون ز حرص مفلسان صد زمینیک عفوش افزون ز جرم کافران صد دیار
آتش دوزخ بپیش آتش شمشیر اوهمچنان باشد که پیش آتش دوزخ شرار
تا بگیتی خوشگوار و جان ستان نوش است و زهرآن تن و جانرا امان این دیده و دلرا دمار
باد بر یاران او چون نوش زهر جان ستانباد بر خصمان او چون زهر نوش خوشگوار
عید فرخ باد سال و ماه شاهنشاه راخسروانش خاکبوس و دشمنانش خاکسار