شمارهٔ ۸۱ - در مدح ابومنصور وهسودان
عشق دارد هر کسی را مستمند و خوار و زارخوار باد آنکس که دارد عشق و کار عشق خوار
چون گرفتار آمد اندر عشق هاروت از فلکدر چه بابل شد آوخته بتار موی یار
عشق شیران را براندازد بکوه از نیستانعشق غرمان را فرود آرد ز که در مرغزار
از بلای عاشقی گردد بسان کبک بازوز برای عاشقی گردد بسان مور مار
با حدیث عشق ناید هیچ پندی سودمندبا کمند عشق ناید هیچ بندی استوار
پرده بدرید از زلیخا در دو داغ عاشقیعاشقی داود را رنجور کرد و سوگوار
آرزوی یوسف گم گشته مر یعقوب رادیده بگرفت از گرستن در جدائی زار زار
چون زلیخا باز برنا گردم از دیدار دوستباز چون یعقوب بینا گردم از پیوند یار
بر من ز نابوده عاشق مردم آید سرزنشمردم نابوده عاشق را بمردم کم شمار
خوش بود معشوق هرگه خاصه یار مهربانسخت باشد هجر هرگه خاصه هنگام بهار
یار من در چشم من هر روز نو آئین تراستتا بهشت آئین تراست از باد کوه و دشت و غار
شد پر از لعل بدخشانی ز لاله بوستانپر ز یاقوت کبود است از بنفشه جویبار
بوستان بیجاده گون و گلستان بیجاده رنگابر مروارید بیز و شاخ مروارید بار
رود زن را خیره کرد و نای زن را تیره کردبانگ کبک از کوه و بانگ بلبل از شاخ چنار
نرگس آمد چون زریر زر در سیمین قدحلاله آمد همچو در جام عقیقی سوده قار
تا ز رنگ لاله و گل خوار شد یاقوت سرخشد ز بوی نرگس و شمشاد مشک ناب خوار
با نسیم باد ناید یاد مشگ تبتیبا سرشگ ابر ناید یاد در شاهوار
چون بصحرا بگذری یابی نسیم اندر نسیمچون ببستان بنگری بینی نگار اندر نگار
باده روشن گشت همچون آب اندر ماه دیهمچو اندر ماه آبان باده گشته آبدار
برق هر ساعت همیتابد چو تیغ پادشاهابر هر ساعت همی بارد چو دست شهریار
خسرو اران ابومنصور وهسودان که هستابر گاه باده خوردن ببرگاه کارزار
تا قیامت خلق فخر از روزگار او کنندیکزمان بی روزگار او مبادا روزگار
روزگار تند هست آموزگار هرکسیروزگار تند را هست او بتیغ آموزگار
از عطای او کنار دوستانش چون صدفدشمنانشرا جز اشگ غم مبادا در کنار
هم سوار از تیغ او گردد پیاده روز جنگهم پیاده روز جود از دست او گردد سوار
بر بساط او همیشه خسروان گشته گروهزی سرای او همیشه زائران گشته قطار
هدیه آنها سرایش کرده پر زر و گهربوسه اینها بساطش کرده بی گرد و غبار
یادگار است از ملوکان گذشته خلق رااین جهان از وی مبادا هیچکس را یادگار
آفتابش زیر پی بادا فلک زیر نگینآسمانش پیشرو بادا زمانه پیشکار
چشم بد زو دور و دست هر بدی کوتاه ازوروزگارش نیک و بختش نیک و فالش نیکبار
پیش آب آتش بود پیش سنانش هر سپاهپیش آتش نی بود پیش حسامش هر حصار
خاکسار از تیغ او شاهان گیتی سر بسرخاکبوس از پیش او میران عالم روزبار
تا نشان از خاک باشد همچنین باشد مدامدوستانش خاکبوس و دشمنانش خاکسار
ای خداوندیکه با دست تو و شمشیر تونیل نبود آبدار و پیل نبود پایدار
دوستان از دیدن روی تو دائم شادکامدشمنان از خواندن وصف تو دائم خوار و زار
مستعار است این جهان شاهان عالم جز تو راعار دارد مردم دانا ز چیز مستعار
راست دارد کار تو یزدان چو کار خویش رادشمنانت را تمامی بر نیاید هیچ کار
خسروان باشند در میدان شکار تیغ توهمچو باشند آهوان دشت یوزت را شکار
شهریارا گر نگویم جز تو را هرگز مدیحای خداوند مبرا مر مرا معذور دار
من ترا گویم مدیح و کردگار پاک رازانکه روزیم از تو است و جان پاک از کردگار
از همه میران عالم اختیار من توئیزانکه یزدان از همه عالم ترا کرد اختیار
تا بود بی خار لاله تا بود بی خاک مشگوآندو را با هر دو باشد جاودانه افتخار
بهره تو باد مشگ و بهره خصم تو خاکقسمت تو باد لاله قسمت بدخواه خار