گنج

شمارهٔ ۸۰ - در مدح ابونصر

شنبه شادی و اول مه آذرزخمه بر افکن بعود و عود بر آذر
باده فراز آر و دل برنج میازارشاد دل از یار باش و باده همی خور
آن بت عیار و فتنه بت فرخارآن بدو رخسار چون دو لاله احمر
عارض چون لاله برگ بر طرف ماهبالا چون زیر ماه شاخ صنوبر
چون بنشیند بماه ماند و خورشیدچون بخرامد بسرو ماند و عرعر
کبکش خوانم نه سر و کبک برفتارماهش خوانم نه ماه حور بمنظر
کبک قدح کش که دید و سرو کمانکشماه به مجلس که دید و حور بلشگر
گر نه همی جادوئی کند سر زلفشگاه چو چوگان چراست گاه چو چنبر
گرد جبینش هزار سلسله ساجگرد رخانش هزار چنبر عنبر
نقش چو رویش نداشتند بکشمیرسرو چو قدش نکاشتند بکشمر
دل برباید همی بجزع دو بادامجان برباید همی بلعل چو شکر
گشته رخم لاله گون ز آذر مهرشهمچو چمن زردگون شد از مه آذر
لشگر آذر کشید چادر زرینگرد همه بوستان و باغ و که و در
باد شده سرد و برگ بید شده زردچون رخ بیمار و آه عاشق غمخور
شاخ گیاهان شده چو سوزن زرینبرگ درختان نموده چون ورق زر
آبی پر گرد و زرد چون رخ بی دلدیده و بویش چو ناف و نکهت دلبر
لاله سیراب رفته آمده آبیسوسن آزاد خفته خاسته عبهر
سیب و ترنج آمده بباغ و از ایشانگشته ملون درخت و باد معنبر
چون بدرخت ترنج بر گذرد بادشاخ وی از باد و بار چفته کند سر
گوئی هنگام عرض لشگر میرندسجده کنان پیش او بزرین مغفر
ماه ظفر آفتاب نصرت بونصرآنگه و بیگاه بر ملوک مظفر
آن بگه بزم یادگار فریدونو آن بگه رزم جانشین سکندر
دلش همه دانش است و دست همه جودجانش همه رامش است و روی همه فر
کام حسودان او همیشه بود خشکدیده خصمان او همیشه بود تر
ز آب کریمیش یک سرشگ بود خیرزآتش خشمش یکی شرار بود شر
سایه شمشیرش ار به پیل برآیدپیل نماید بچشم خلق چو عصفر
گوهر اصلیش هست و گوهر تن هستاین دو بیکجای کم بود بجهان در
تیغ بگوهر بود که زخم برآرداوست چو تیغی که زخم دارد گوهر
تا بتوان یافتن بخدمت او راهراه نگیرد خرد بخدمت دیگر
ای ملک از راستی و داد چنانیکز تو نرفته است هیچ خلق بداور
هرکه بود نیکبخت مهر تو جویدکین تو جوید هرآنکه هست بداختر
بخت شود پیش بندگان تو بندهچرخ شود پیش چاکران تو چاکر
کافر اگر با رضای تو بدهد جانمؤمن اگر برخلاف تو بنهد سر
کافر خیزد میان محشر مؤمنمؤمن خیزد بروز محشر کافر
روزی و مرگی میان مجلس و میدانراحت و رنجی بنوک خامه و خنجر
خشم تو بدخواه را بسوزد چون برقفر تو بر نیکخواه تابد چون خور
تیغ تو بحر است و موج او همه آتشدست تو ابر است و سیل او همه کوثر
نعمت بزمت فزون ز نعمت جنتهیبت رزمت فزون ز هیبت محشر
تا همه درویش تنگدست غمی دلپیش توانگر همیشه بوده مسخر
باد ز شادی عدوی جان تو درویشجان تو باد از نشاط و ناز توانگر