گنج

شمارهٔ ۸۲ - در مدح ابونصر مملان

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ار۳۷ بیت
گرد کافور است گوئی بیخته بر کوهسارتیغ پولاد است گوئی ریخته بر جویبار
تا زمین کافور گون گشت و هوا کافور بارراست همچون طبع کافور است طبع روزگار
ابر گسترده است قاقم بر درخت اینک ببینزاغ پیدا چون دم قاقم میان شاخسار
کوه زیر برف همچون قار پوشیده بسیمبرف زیر زاغ همچون سیم آلوده بقار
باد خوارزمی بهامون اندرون اکنون ز برفغارها سازد ز کوه و کوهها سازد ز غار
نیکبختانرا کنون با آتش و باده است شغلنیکمردانرا کنون با بربط و نایست کار
باده ای باید کنون چون توده یاقوت سرخآتشی باید کنون چون خرمن زر عیار
با همه جفتم ولیکن فردم از دیدار دوستبا همه یارم ولیکن دورم از پیوند یار
کاین همه باشد نباشد دوست باشد کار سختکاین همه باشد نباشد یار باشد کارزار
تا جدا گشت از کنار من نگار سیم تناز دو دیده سیم بارم من همیشه در کنار
گل بسی چیدم گه وصل از رخان آن صنممی بسی خوردم گه بوس از لبان آن نگار
زان گل اکنون نیست حاصل در دل من جز خسکزان می اکنون نیست حاصل در سر من جز خمار
بر همه کس کامرانم عشق بر من کامرانبا همه کس کامکارم عشق با من کامکار
عشق او تیمار گشت و طبع من تیمارکشعشق او اندوه کشت و جان من اندوه خوار
هم ز عشقش برگزندم هم ز هجرش بر نهیبهمچو صیدش پا بدامم همچو زلفش بی قرار
چون روان من بنالد رعد هنگام خزانچون سرشگ من ببارد ابر هنگام بهار
برق افشاند شرر مانند تیغ پادشاهابر بارد سیم همچون دست راد شهریار
آفتاب شهریاران میر ابونصر آنکه هستاز بزرگان اختیار و بر ملوکان افتخار
نیکنامی را قوام و شادکامی را نظامپادشاهی را قرار و شهریاری را مدار
مردمی زو گشت افزون سفله گی زو گشت کمآفرین زو شد گرامی خواسته زو گشت خوار
دشمنان از تیغ گوهردار او گوهر گسلدوستان از کف گوهر بار او گوهر ببار
گوهر از دستش نیابد روز بخشیدن اماندشمن از تیغش نیابد روز کوشش زینهار
گر نبودی اختیار مردم گیتی همهاز همه گیتی نکردی دولت او را اختیار
خسروانش زیر دست و زائرانش زیردستمهترانش بردبار و شاعرانش بردبار
در زمینی کو بود روزی بمردی جنگجویدر مکانی کو بود روزی بشادی باده خوار
در کشان آن زمین باشد همیشه جنگجوی؟کشتزار آن زمین باشد همیشه میگسار
دیگرش پندارد امروز آنکه هستش دیده دیدیگرش پندارد امسال آنکه هستش دیده پار
زانکه فضل نو دهد هر ساعت او را آسمانزانکه فر نو دهد هر ساعت او را روزگار
آنکه باشد بختیار او را نباشد بد سگالوآنکه باشد بد سگال او را نباشد بخت یار
بر سپهر مهر او تابنده از دولت نجومبر درخت بخت او بارنده از دولت نثار
رایت او آفت جان معادی روز جنگطلعت او راحت روح موالی روز بار
گر کند ابلیس مهرش را بجان اندر نشانور کند جبریل کینشرا بطبع اندر نگار
آن رود با هر عقابی در جنان روز حسابوآن رود با هر ثوابی در سقر روز شمار
ای همیشه دوستدار خواستار زر و سیمهمچو زر و سیم را درویش سفله خواستار
نام اگر جنگ تو جوید بازگردد سوی ننگفخر اگر کین تو جوید باز گردد سوی عار
روز هیجا تا سپر گیرند گردان پیش تیغتا بزوبین صید کرده دام را گیرند زار
باد شمشیر ترا جان بداندیشان سپرباد زوبین ترا جان بداندیشان شکار