گنج

شمارهٔ ۷۵ - در مدح ابوالخلیل جعفر و امیر مملان

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ار۳۹ بیت
دگر فکار نباشد دلم ز هجر نگاردکر نباشد رویم ز خون دیده نگار
تنم ز خار رها گشت او فتاد بگلدلم بنور بپیوست و دور گشت زنار
بوصل آن بت گلرخ کجا روا نبودگلی بهیچ بهار و بتی بهیچ دیار
مقام من بدی اندر ز بوی او چو بهشتبساط من بدی اندر ز روی او چو بهار
نثار مشگ ز زلفین او کنم چندانکه در فراقش کردم ز دیده در نثار
کنار من شده از روی او چو لاله و گلکه در جدائی کردم ز آب دیده کنار
سرای من شده از روی او چو لاله ستانکنار من شده از موی او چو سنبل زار
بسی چشیدم درد و بسی کشیدم غمبباده غم بکسارم ز دست باده گسار
بتی بروشنی مهر و دلستانی ماهمهی بتیزی نار و بگونه گلنار
چه مهر مهری کورا بود نشاط فروغچه نار ناری کورا بود سرور شرار
جهان گرفته غبارش بروزگار ولیکبساعتی نگرد خلق را بطبع غبار
بسی نیابد میخواره کام خویش چنانکه یافت شاه بتدبیر میر گیتی دار
خدایگان جهان بوالخلیل جعفر کوبزهد و تقوی باشد چو جعفر طیار
بمهرش اندر شادی بکینش اندر غمبصلحش اندر منبر بجنگش اندر دار
ز تخت تا بود او هیچکس نیابد بختز ملک تا بود او هیچکس نیابد بار
بگاه داد چنان راست کردکار جهانچنانکه هیچکس از هیچکس ندید آزار
ز رنج ناز پدید آورد ز غم شادیز درد دارو پیدا کند ز دود شرار
چنانکه با همه آفاق راست دارد دلبداشت راست همه کارش ایزد دادار
جهان و خلق بزنهار میسپرد ولیکدرم نیابد نزدیک دست او زنهار
از آن شده است گرامی بنزد خلق که هستثنا گرامی نزدیک او و خواسته خوار
شود ز مهرش چون نوش زهر زود گزایشود ز کینش چون زهر نوش زود گوار
بفضل هست تمام و بعقل هست تمامبتیغ هست سوار و بکلک هست سوار
چو مصطفی است بخلق و چو مرتضی است بخلقامیر مملان او را چو حیدار کرار
بمهر جوئی دارد همیشه مهر نمایبکینه جوئی دارد همیشه کینه گذار
همیشه دشمن شان پست باد و دوست بلندهمیشه ناصح شان شاد باد و حاسد خوار
بخرمی بگذارند هر دو میر که هستمدامشان خرد آموزگار و ایزد یار
جهان مساعد و گردون مطیع و بخت قرینخدای پشت و خداوند بوالفوارس یار
نه روز کوشش او را پدید هست قیاسنه روز بخشش او را پدید هست شمار
بدست ابر مثال و بتیغ صاعقه فعلبه رأی شهر گشای و به تیر شیر شکار
اگر بیابد خشمش چو کاه گردد کوهوگر ببیند خشتش چو مور گردد مار
هر آن کسی که مر او را بدشمنی نگردشود بچشمش مژگان چو تافته مسمار
از آن گذشت بقدر از همه ملوک زمینکجا ندارد نزدیک او درم مقدار
بمرد میش و بمردیش هرکسی خوشنودبراستیش و برادیش کرده خلق اقرار
نه جفت اوست بمردانگی کس از عالمنه یار اوست بفرزانگی کس از دیار
چو شب کند بمعادی به رای عالی روزچو گل کند بولی برد و کف کافی خار
همیشه تا بدمد گل بنوبهار بباغهمیشه تا بکفد نار در خزان بر بار
رخان ناصح ایشان دمیده باد چو گلدو چشم حاسد ایشان کفیده باد چو نار
خجسته باد ابر شاه نوجوان گیتیمخالفانش خوار و معاندانش زار
عزیز باد چو دینار و دین بخاص و بعامکز او برآید دین و فزون شود دینار