شمارهٔ ۷۶ - در مدح ابومنصور
رخ چو لاله شکفته بر گل سورزلف چون میغ در شب دیجور
یابد از رنگ آن، بهار بهاخیزد از بوی این، بخار بخور
ویل کرده بر غم رنج مراساج بر عاج و مشگ بر کافور
زان میانِ چون میانِ زنبورشزرد و زارم چو زیر بر تنبور
تنگدل زان دهان چون سفتهبرگ لاله بسوزن زنبور
شیره بارد همیشه دیده مناز غم آن دو خوشه انگور
می هجرانش می خورم هر شبهمه روز از دو چشم او مخمور
دهنش پر ز لؤلؤ منظومسخنش همچو لؤلؤ منثور
لیک با من سخن نگوید هیچگر بخوانم بر او هزار زبور
تن و جانم ز چشم او پیچاندیده و دل ز زلف او رنجور
همچو از تیغ تیز میر اجلخان و خاقان و قیصر و فغفور
تاج میران و مهتران جهانناصرالدین امیر ابومنصور
کین و جنگس دلیل ماتم و غممهر و صلحش نشان سور و سرور
نشود هیچ عیب از او پیدانبود هیچ غیب از او مستور
خیل ابخازیان از او مقتولقوم قاوردیان از او مقهور
نکشد بار تیر او بارهنکند سود با سنانش سور
تیغش از لشگر و سران سپاهکرد گرگان و کرکسانرا سور
گرچه از چه کشید بیژن رارستم از دست تور دختر تور
در همه کارها که رستم کردنبود پیش رزم او مقدور
او بشمشیر میر فضلون رابستد از کف کافران کفور
کافرانی دلیر چون رستممیر شان چون فراسیاب غیور
پس از این هیچ نامه ای بجهاننبود جز بفتح او مسطور
تخت شاهی از او شده روشنهمچو از نور ایزدی که طور
هرکه یک سطر مدح او بنوشتنکشد رنج نیزه و ساطور
کشتگان نیاز و سختی راجان دهد جود او چو نفخه صور
ای امیری که مر تو را هستندهمه میران و سرکشان مأمور
هر سرابی ز تو شود دریاهر خرابی ز تو شود معمور
آن کسی کایزدش کند یاریو آن تنی کش خرد بود دستور
بر سپاه مخالفان همه سالچون تو باشد مظفر و منصور
بر زمین نام تو بمردی وجودهست چون مه بر آسمان مشهور
جود و مردی ز تو عجب نبودهمچو از مشگ بوی و از مه نور
تو بخواهنده شادتر باشیکه بمعشوق عاشق مهجور
ناصبوری بگاه دادن خیرباز هنگام کارزار صبور
هست چون نام تو بمردی وجودهفت کوکب بر آسمان مشهور
مردی و رادی از تو هست پدیدنفرت و زشتی از تو هست نفور
هرچه یابی همه ببخشی پاکنشوی غره زین جهان غرور
در دیاری بود که حرب کنیجاودانه معصفری غصفور
بر زمینی شود که سازی بزمسنگ چون زر و خاک چون کافور
ای بهنگام بزم چون بهراموی بهنگام رزم چون شاپور
دوری آن جوید از برت که بودببر دیو جان او مزدور
همه شادیست بهره جان تراشاد بادی ز کردگار غفور
همچو منشور دادیش بدهیبدو گیتی دهادت او منشور
شکر این بنده از تو نیست عجبکه همه عالم از تو هست شکور
گر نیاید همی بخدمت تودار او را بمردمی معذور
که چنانست پایش از نقرسکه بر او چون قبور گشته قصور
تا بود زاری از نمودن دیوتا بود شادی از شنودن حور
باد زاری ز دوستان تو فردباد شادی ز دشمنان تو دور