شمارهٔ ۷۴ - در مدح ابونصر مملان
چون کمانم چفته دارد عشق بالائی چو تیرمهر رخساری ز مهرم سوخته دارد چو تیر
لاله از رنگ رخ او بشکفد در ماه دیباده از باد دل من بفسرد در ماه تیر
گونه گیرد برگ گل از روی او وقت بهاررنگ خواهد با درنگ از روی من هنگام تیر
مردم اندازند دل زی نرگسان او از آنکنرگسانش زی روان مردم اندازند تیر
مشکر از آن زلف قیمت باده را زان لب نصیبسرو از آن قد مستقیم و ماه ازان خد مستنیر
روی رنگینش ربوده نور ماه و رنگ گلزلف مشگینش گرفته بوی مشگ و رنگ قیر
بر زریر از مهر او هر ساعتی بارم عقیقبر عقیق از چهر او هر ساعتی بارم زریر
گر من اندر هجر آن گلرخ فغان دارم رواستبلبل اندر وصل گل باری چرا دارد نفیر
از نفیر او بنالد جان عاشق زار زاراز فروغ گل بماند چشم عاشق خیر خیر
شاخ گل بر کف نهاده رطلهای سرخ میبرگشیده هم بر او عندلیب آوای زیر
مرغزار از سبزه پوشیده است زنگاری پرندکوهسار از لاله گسترده است شنگرفی حریر
ابر چون غواص بر صحرا همیبارد دررباد چون عطار بر بستان همی ریزد عبیر
آب چون جوشن شده است اندر غدیر از فعل بادباغ جوشن پوش گشت از بیم باد اندر غدیر
گشت مشگین بوستان و گشت رنگین گلستانگشت پر قیر آسمان و گشت پر می آبگیر
ابر نوروزی بباران پرورد گل را همیابر چون دایه است و گل چون کودک و باران چو شیر
گاهی از قمری نوا و گاهی از ساری سرودگاهی از بلبل فغان و گاهی از صلصل صفیر
چرخ تیره زابر چون از گرد لشگرگاه شاهباغ لعل از لاله چون از باده مجلسگاه میر
میر ابونصر آنکه سالش خرد و فرهنگش بزرگمیر مملان آن بتن برنا و فضل و عقل پیر
پیر از او گردد جوان غمخوار ازو یابد نشاطزو قوی گردد ضعیف و زو غنی گردد فقیر
شیر بینی و شرر آنگه که باشد بر سمندمهر بینی و سپهر آنگه که باشد بر سریر
گر مخالف دیو گردد هست خسرو دیوبندور معادی شیر گردد هست دارا شیرگیر
دشمنانرا جان بنالد چون کشد اسبش صهیلدوستانرا دل بخندد چون کند کلکش صریر
گر گذارد نظم بارد لفظ او در نظیمور نگارد نثر آرد کلک او در نثیر
کرد پنداری دلشرا ایزد از عقل خلیلکرد پنداری تنشرا ایزد از جان جریر
از تف شمشیر او جزویست اصل صاعقهوز دم بدخواه او بهریست باد زمهریر
جان مضطر گشته از گفتار او یابد قرارچشم تاری گشته از دیدار او باشد قریر
لفظ او مانند الماس و دلش مانند مومآن یکی دانش نگار و این یکی دانش پذیر
دشمنانشرا بود اصل مقر تحت الثریدوستانشرا بود خاک قدم چرخ اثیر
زیر امر او جهان او زیر امر دست و دلهست اسیر او سپهر و دست و دل را او اسیر
از خیال مهر او گردید پنداری بهشتاز مثال خشم او گردید پنداری سعیر
پست باشد پیش عالی رأی او چرخ بلندخشگ باشد پیش کافی کف او بحر قعیر
یاد او کردن بکین با جان خطر کردن بودوز خطر باشد گریزان خاطر مرد خطیر
نام و دست او بلند و لفظ و عقل او درستفضل و جود او بزرگ و رأی و روی او طریر
ای خداوندی که ناوردت فلک از بن عدیلای جهانداریکه ناوردت جهان از بن نظیر
همچو جان بایسته ای همچون خرد شایسته ایهمچو دولت پاک رائی همچو نعمت ناگزیر
بحر با دستت سراب و ناز با خشمت عذابخلد با باغت خراب و چرخ با قصرت قصیر
خلق را ذمی گران باشد ز تو رنجی سبکخلق را مدحی قلیل از تو بود گنجی کثیر
تا نشان و نعت یوسف هرکسی خواند زبرتا حدیث و وصف قارون هرکسی خواند ز بیر
باد چون یوسف ولیت از بئر رفته سوی تختباد چون قارون عدوت از تخت رفته سوی پیر