شمارهٔ ۷۳ - در تهنیت عروسی گودرز و منوچهر دو فرزند ابوالحسن علی لشگری که از سلاطین شدادیان گنجه بوده است
چون عروسی جلوه گر شد باغ و ابرش جلوه گربر نگارش هر زمان رنگی بیفزاید دگر
از بنفشه مر ز او چون شانده بر زنگار نیلاز شکوفه شاخ او چون هشته بر مینا گهر
بوستان پر حور گشت و گلستان پرنور گشتاین یکی گردون مثال وان یکی جنت صور
باد بر مینا بباغ اندر همی ریزد درمابر بر دیبا بکوه اندر همی بارد درر
از سرشگ این شده لؤلؤی مرجان بی بهاوز نسیم آن شده کافور و عنبر بی خطر
مرغ بر گلبن سرایان همچو مستان از نشاطگور بر صحرا خرامان همچو خوبان از بطر
از بر باغ ایستاده ابر شبگیری چنانکماده گردد پرپر و آزاد بر طاوس نر
باز کرده چشم نرگس باز کرده چشم نارباز سرافکنده آبی برکشیده لاله سر
گونه این همچو بر کافور سوده زعفرانچهره آن همچو بر مرجان دمیده معصفر
بوستان شد چون بهشت و شهر شد چون بوستانرنگ آن بیرون ز حد و نقش این بیرون زمر
زیر دیباکوی و برزن زیر لاله باغ و راغزیر زیور کاخ و ایوان زیر نرگس کوه و در
آن ز فعل ابر و این از دست میر ابر دستآن ز داد مهر و این از سور شاه دادگر
راست پنداری درختانند هنگام بهارزان زنان مطرب چو مرغ از شاخ هنگام سحر
هست بر هر بام گوئی صد بهار قندهارهست در هر کوی گوئی صد طراز شوشتر
گوشها دستان نیوش و دیده ها خورشید بیندستها دینار بار و پایها دیبا سپر
بوم روشن گشته چون چرخ از نثار زر نابچرخ تاری گشته چون بوم از بخار عود تر
گرد فرزندان خسرو بر مدد پیچان مددپیش دلبندان خسرو بر نفر باران نفر کذا
مطربان نغز گوی و ساقیان ماه رویمهتران نامجوی و سروران تاجور
رسم و راه پور آذر گشته نو از پور شاهشهر چون بتخانه از وی کوی شد پر سیم و زر
مشتری دیدار گودرز و منوچهر رشیدچون دو ماه آسمانند و دو سر و غاتفر
از پس کاهش پدید آید فزونی ماه راسرو را بفزاید از پیراستن بالا و فر
خسرو ارانیان را سور باشد سال و ماهنیست جز سور و سرورش در جهان کار دگر
دل بپیوندد بکاری چون کند کاری تمامجان بیاراید بسوری چون برد سوری بسر
شاه گیتی دار و لشگر بر پسر دارد چناندو بزرگ ماه دیدار و دو سر و سیم بر
چون دو سروند و دو گلبن چون دو یاقوت و دو درچون دو بدرند و دو کوکب چون دو شمس و دو قمر
کرده سور دو پسر چونان که کس دیگر نکردهیچ از آن بهتر بشادی ساز سور دو پسر
از پی این سور و این شادی بخدمت آمدهمهتران نامدار از شهرهای مشتهر
بر تن و جان بشر آمد بشارت زین نشاطزانکه بی خلعت نماند کس در آفاق از بشر
با سخا باشند شاهان و نباشدشان وفابا گهر باشند میران و نباشدشان هنر
از وفا بیش از سخا دارد سخا بیش از وفااو گهر بیش از هنر دارد هنر بیش از گهر
مشتری بر دوستان او همیشه مهربانآسمان بر دشمنان او همیشه کینه ور
نز خرد باشد نمودن دشمنی با آنکسیکو همه خلق جهان دارد خدایش دوستر
تا ببزم اندر بود کارش مبادا جز نشاطتا برزم اندر بود شغلش مبادا جز ظفر