گنج

شمارهٔ ۷۲ - در مدح شاه ابوالخلیل

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: یر۴۹ بیت
چون روز بر کشید سر از قیرگون حریربر کوهسار زر بگسترد چون زریر
چون زردگون حریر شد از عکس او بلونیاقوت زرد ریخته بر زرگون حریر
چون شنبلید زار میان بنفشه زاراز گوشه سپهر روان مهر دلپذیر
یا چون غدیر بود پر از آب نیلگوناز زر زورقی زبر آب آن غدیر
گوئی نشسته خسرو چین بر سریر زرزرین سپر بداشته در پیش آن سریر
کوه از فروغ آن شده پر توده های زردشت از شعاع این شده پر چشمه های شیر
از ماه تا بماهی اگرچه تفاوت استبگرفته است از اوزثری نور تا اثیر
اندرا سد ندیدم چونینش تافتهوندر حمل نیافتم ایدونش مستنیر
گسترده بد ز گاه سحر تا گه زوالسوزنده در زمستان چون در تنور تیر
در پیش تافتنش نه کاریست بیهدهوز نور دادنش نه حدیثی است خیر خیر
از تف او جدا ز تن مفلسان ضرروز نور او بخواندی نقش نگین ضریر
مانا بسعد خسروی و فال مشتریدر وی نشاط زهره و تدبیر رای تیر
ایزد بکاست دیده ز بهر خزینه بخش؟یزدان فزود عمر شهنشاه شیر گیر
چون مهر چهر خویش نهان کرد در زمیناز گوشه سپهر برآمد مه منیر
نزدیک زی میانش دو صد تیر تابناکچون در کمان زرین سیمین نهاده تیر
اندر میان جوزا تابنده ماه نوچون در کمر نهاده نگون تاج اردشیر
چون موی بند حورا چون یاره پریچون ناخن بریده چو ابروی مرد پیر
چون نیم طوق فاخته از زر ساختهیا در کنار ماه درخشان درفش میر
قطب و قرار ملک جهان میر ابوالخلیلکز روی اوست چشم ملوک جهان قریر
از تف تیغ شاه شراریست آفتابوز آه دشمنانش بخاریست زمهریر
شاه سریر اگر بکشد سر ز طاعتشگردد سریر بند گران بر شه سریر
قیصر ز قصر مملکت ار قصد او کنددستش ز قصر ملک کند تیغ او قصیر
ور کین او سگالد سالار قیروانقیران روزگار کند روز او چو قیر
فارغ مباد جان عدوش از عذاب عصرخالی مباد دست وی از ساغر عصیر
جستن خطای او خطر جان و تن بوددائم کند حذر ز خطر مردم خطیر
حاسد فتد بدام چو اسبش کند صهیلناصح رسد بکام چو کلکش کشد صریر
از جان دوستان غم و ناله کند نفوروز جان دشمنان بکشد ناله و نفیر
کلک و بنان اوست همه روزی بشرتیغ و سنان اوست بفتح بشر بشیر
خصمانش را ز دهر بود بهره زهر ماراعداش را ز چرخ بود بهره تیغ و تیر
بر دشمنانش چو تیر کند خشم او بهاربر دوستان خویش کند چون بهار تیر
چون خاک و نار و آب و هوایش درست خوشدیدنش ناگزای و گزیدنش ناگزیر
بر حاسدان جهان شد از هول او حصاربر جانشان خلافش چون نار بر حصیر
در مغز بدسگال کند تیغ او مقروز رأی روزگار بود رأی او خبیر
خواهد بفخر مهر که بر گیردش بمهرخواهد بطبع تیر که پیشش بود دبیر
آن روز بد نبیند کو باشدش معینوان راه بد نگیرد کو باشدش مشیر
ای روزگار چون تو نیاورده شهریارشاهان ترا شکار و امیران ترا اسیر
گاه سلام و سهم چو کاوس و کیقبادگاه کلام و فهم چو قابوس وشمگیر
هنگام رزم پیلی و هنگام بزم نیلدر نثر چون خلیلی و در نظم چون جریر
دارد چهار گوهر در طبع تو سرشتهستی ز چار گوهر بی مثل و بی نظیر
عزم درست داری و رأی صواب و راستعقل تمام داری و کردارها خبیر
گردون ترا مسخر و انجم ترا مطیعگیتی ترا مساعد و یزدان ترا نصیر
از مهر تو سعیر شود بر ولی بهشتاز کین تو بهشت شود برعد و سعیر
خصمت سلیم باد و غم و رنج او سلیمبدگوی تو ضریر و تو در کارها بصیر
ای لفظ تو بخوبی ماننده زبورکرده مدیح تو همه خلق هان زبیر
اندر مدیح شاه جهان ظن برم که نیستکس را بداده قدرت من ایزد قدیر
آن شاعری کند به جهان نقض شعر منکو شعر و وزن شعر بنشناسد از شعیر
نظمم بمدح شاه بود گوهر نظیمنثرم بذکر میر بود لؤلؤ نثیر
تا بانگ زیر باشد در بزم گاه شاهتا گنج زر میر فراز آورد بزیر
تا هست نام مرده عدوی تو مرده بادتا هست نام میری شاهی کن و ممیر