گنج

شمارهٔ ۷۱ - در مدح شاه ابومنصور

چون رخ معشوق خندان شد بصحرا لاله زارابر نیسانی همی گرید ز عشق لاله زار
از نسیم باد خارستان همه شد گلستانوز سرشگ ابر شورستان همه شد لاله زار
باغ شد خرخیز بوی و راغ شد فر خار نقشکوه شد گردون نهاد و دشت شد فردوس وار
همچو چشم نیکوان نرگس نماید در چمنهمچو جسم عاشقان شد خیزران زار و نزار
باز نشناسی سحرگه کوهسار از آسمانباز نشناسی شبانگه آسمان از کوهسار
لاله چون ناری که باشد دودش اندر زیر نورگرچه باشد زیر دود اندر همیشه نور نار
بانگ بلبل چون عتاب بیدلان اندر نبیدگونه گل چون رخان دلبران اندر خمار
باد بگشاید ز روزی نرگس و نسرین نقابابر بزداید ز روی سوسن و خیری غبار
بلبل و صلصل سرایان سرکش آئین در چمنسار و قمری باربد کردار نالان بر چنار
دشتها زنگارگون و کوهها شنگرف رنگمرزها پیروزه پوش و شاخها بیجاده بار
صابری گردد نهار و عاشقی گردد فزونتا نهار اندر فزونی رفت و لیل اندر نهار
دوست یاد آرد ز بانک فاخته آوای دوستیار یاد آرد ز بانگ ارغنون آواز یار
چون بساط خسروانست از طرائف بوستانچون درفش کاویان است از جواهر میوه دار
سیم پوش روز بار است از شکوفه باغهامشگبوی و مشگ رنگ است از بنفشه جویبار
از نسیم باد پر مشگست خاک غار و کوهاز فروغ لاله پر خونست سنگ کوه و غار
این چو مجلسگاه صاحب روز جشن و خرمیو آن چو لشکرگاه صاحب روز جنگ و کارزار
آفتاب جود ابومنصور کو دارد جهانبر موالی چون بهشت و بر معادی چون حصار
نیست جودش را شمار و نیست لطفش را کرانملک بادش بیکران و عمر بادش بیشمار
مهر و ناز او ز ماه رنج بزداید خسوفآب جود او ز دشت آز بنشاند غبار
کردگارش ناصر است و روزگارش یاور استآسمانش چاکر است و آفتابش پیشکار
کار مردی جز بطبع او نگیرد انتظامبند رادی جز بدست او نگردد استوار
شاعران از هر زمینی نزد او گشته گروهزائران از هر دیاری نزد او بسته قطار
گمرهان جهل را دائم دل پاکش دلیلبستگان آز را دائم کف رادش زوار
کردگار او را بنور خود پدید آورد بازکرد دین و دانش و جود و وفا بر وی نثار
خانه بخشیدنش را عقل بوم و فضل بامجامه پوشیدنش را خیر پود و فخر تار
در هزاران وعد او هرگز نبینی یک خلافدر هزاران جود او یکره نبینی انتظار
ای شکار زائران پیوسته زر و سیم تووی روان دشمنان همواره تیغتر اشکار
چاره بیچارگان و یاور درماندگانسائلان را دست گیر و غمکنان را غمگسار
هرکجا گیری قرار آنجا سخا گیرد مقامهرکجا گیری مقام آنجا وفا گیرد قرار
ای بدانش رهنمایان سخن را رهنماوی زرادی خواستاران درم را خواستار
هرکجا من بوده ام مدح توام بوده است شغلهرکجا من بوده ام شکر توام بوده است کار
سال و مه از حسرت نادیدن دیدار توبود جان من نژند و بود جسم من فکار
صد هزاران شکر بادا کردگار عرشراچون بمن بنمود چهر تو بشادی کردگار
تا نگردد مور مار از گشت سعد آسمانتا نگردد مار مور از گشت نحس روزگار
بر تن خصمان تو بادا بسان مار موربر دل یاران تو بادا بسان مور مار