گنج

شمارهٔ ۶۵ - در مدح ابوالمعمر

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یر۳۹ بیت
بتی که راستی از قد او رباید تیربتیر غمزه ز گردون فرود آرد تیر
نه سیب سرخ بود با رخان او مر مهرنه با درنگ بود چون رخان من مه تیر
ز خواب دیده پر آب من ندارد بهروز آب دیده بی خواب من ندارد سیر
اگر ببیند زلفین او بخواب شودپر از عبیر دهان کننده تعبیر
عقیق پیش رخ تو چو زر پیش عقیقحریر پیش بر او چو سنگ پیش حریر
بدل ربودن بادام او کند تعجیلببوسه دادن یاقوت او کند تأخیر
بروی همچو بسیم اندرون نشانده عقیقبزلف همچو بمشگ اندرون سرشته عبیر
همیشه وعده او نادرست و ناز درستهمیشه او بجفا بی هژیر و روی هژیر
بلای او بکشد هرکه زوش نیست شکیبجفای او ببرد هر که زوش نیست گزیر
ایا گلی که ترا شد چمن دل عاشقایا بتی که ترا شد شمن بت کشمیر
بدانکه زر بپذیری شدم بزردی زرچنانکه زر بپذیری مرا یکی بپذیر
اگر بهجر تو اندر تن من است کمانوگر بعشق تو اندر دل من است اسیر
چرا همیشه بود با دو چشم تو جادوچرا همیشه بود با دو زلف تو زنجیر
سعیر باشد با روی تو مرا چو بهشتبهشت باشد بی روی تو مرا چو سعیر
بغمزه هستی چون تیغ اوستاد اجلبقد هستی چون رمح اوستاد خطیر
ابوالمعمر کافی کف آنکه دست ودلشنیاز ابر مطیر است و رشگ بحر غزیر
بود کثیر عطا نزد او همیشه قلیلبود قلیل ثنا نزد او همیشه کثیر
بعادلی بجهان اندرونش نیست عدیلبناظری بجهان اندرونش نیست نظیر
عنای جان معادی بود میان قباسرور جان موالی بود فراز سریر
بطمع بخشش او آز باز کرده ز فرز بیم کوشش او چرخ بر گرفته ز فیر
بکردن صفت او غنی شود وصافز گفتن سمر او شود بزرگ سمیر
بگاه نثر شود تیره زو روان خلیلبگاه نظم شود خیره زو روان جریر
بدانش و هنر خویش یافت او همه نامگمان مبر که کسی نامور شده است بخیر
همیشه ناز موالی بکلک گوهر بخشهمیشه رنج معادی بتیغ کشور گیر
یکی نه شاب و لیکن برنج برده شبابیکی نه پیر ولیکن بعقل و دانش پیر
یکی چو چرخ که او را بجرم هست گذریکی چو مرغ که را صفیر هست سفیر
یکی چو خورشید اندر میان چرخ ستیریکی چو غواص اندر میان بحر ضمیر
یکی همیشه میان تن و روان چو نفریکی همیشه از او جان دشمنان بنفیر
یکی ز بازوی استاد راد گشته بزرگیکی ز خاطر استاد راد گشته خطیر
ایا ز جود تو بنیاد خلق کرده قرارایا ز کف تو دیدار جود گشته قریر
ز بیم تیغ تو گردان زره کنند ز تیغز بیم تیر تو مردان قلم کنند از تیر
جلیل نیست کسی کش نکرده ای تو جلیلحقیر نیست کسی کش نکرده ای تو حقیر
شجاعت تو بدهر افکند همی تشویشسخاوت تو براندازد از جهان تشویر
شود ز هیبت تو تیر از کمان پرتابشود ز حشمت تو باز از فلک تقدیر
نشاط کن که برآمد ز دست تو کاریکه کس نکرد بدهر از همه صغیر و کبیر
بر اسب کام شد از کرده تو میر سوارشگفت نیست که از تو همی بنازد میر
خنک مر آن پدری را که هست چون تو پسرخنک مر آن ملکی را که هست چون تو وزیر
همیشه تا نبود جای خاک نافه مشگهمیشه تا نبود جای شیر چشمه قیر
چو مشگ بادا در دست دوستان تو خاکچو قیر بادا در کام دشمنان تو شیر