گنج

شمارهٔ ۶۴ - در مدح ابودلف

۹۶ بیت
بتی سرو بالا و سرو سمنبرکه شمشاد دارد به برگ سمن بر
رخش همچو ماهی که گل بار داردبرش همچو سروی که دارد سمن بر
روان گردد از نقش رویش منقشسخن گردد از وصف زلفش معنبر
کجا زلف او باشد و قامت مننه چوگان به کار آید آنجا نه چنبر
به رخ بر شب و روز دارد فروزانفروزان به دل هر شب و روزم آذر
نسوزد همی زلف او ز آتش رخمرا ز آتش دل بسوزد همی بر
گر از کودکان دل ستانند پیرانبه بادام و شکر عجب نیست بنگر
عجب ز آن بت خرد کو دل ستاندز پیران جادو به بادام و شکر
سخن شد چنان کم ببایست رفتنبه نزدیک آن پادشاه سخنور
پری پیکر من شد آگاه و آمدگذشته خروش دلش از دو پیکر
فرازی من آمد خروشان و جوشاندو دیبا پر از لؤلؤش از دو عبهر
شده سیمگون لب شده زردگون رخشده نیلگون تن شده نیلگون بر
زمانی همی خست مرجان به مرجانزمانی همی سود مرمر به مرمر
ز نسرین همی کند برگ بنفشهز نرگس همی ریخت آب معصفر
دلش گشته از رفتنم سخت لرزانچو از باد صرصر درخت صنوبر
مرا گفت هر سال این وقت شغلتهمی بانی و رود و می بود و ساغر
کنون شغلت از زین اسب است و پالانحدیثت ز هامون و اسب است و استر
ز جوئی که کندی برد آب دشمنز تخمی که کشتی مخالف برد بر
بدو گفتم آری چنین بود دائمیکی کند کان و یکی یافت گوهر
قضا روزی خضر کرد آب حیوانکشیده به ظلمات سختی سکندر
تو از حکم یزدان گرگر شناس اینگذر نیست از حکم یزدان گرگر
توانگر نخواهد که درویش گرددچو درویش خواهد که گردد توانگر
من از تو به خیره نبرم و لیکنگهی خیر باید کشیدن گهی ضر
برفت از بر من به زاری نهادهیکی دست بر دل یکی دست بر سر
نشستم بر آن باره باد تک منکه هم کوه مالست و هم کوه پیکر
سبق برده از رخش و شبدیز ماناکه رخشش پدر بود و شبدیز مادر
ز بالا به پستی قضای الهیز پستی به بالا دعای پیمبر
قمر دائم از زخم گوشش منقشزمین دائم از شکل نعلش مقمر
به آب اندرون همچو موسی عمرانبر آتش درون چون براهیم آذر
همش دم گشاده همش یال بستههمش پشت فربه همش ساق لاغر
سمش دشتها را چنان در نوشتیکه انگشت مردم ورقهای دفتر
سر اندر بیابان نهاده من و اوهمه جای دیوان و غولان سراسر
در او رسته پیوسته خار مغیلانچو دندان افعی و چنگ غضنفر
یکی همچو زوبین یکی همچو سوزنیکی همچو پیکان یکی همچو نشتر
چو طمع تهی دست و دشنام دشمنچو طبع هوا پیشه و جان کافر
در او دیو بستوه چونانکه باشدبدو در سروش اهرمن را مسخر
چنان کز فسونگر گریزند دیوانبه صد میل از ایشان گریزد فسونگر
هزیمت گرفتند کآغاز کردمبه جای فسون مدح میر مظفر
خداوند کامل شهنشاه عادلملک بودلف خسرو بنده پرور
کجا تیغ او سست دیوار آهنکجا دست او خشک دریای اخضر
به یک لفظش اندر دو صد علم یونانبه یک جودش اندر دو صد گنج قیصر
بود خشک پیش کفش هفت دریابود تنگ پیش دلش هفت کشور
تهی کرد و پر کرد گیتی به مردیز کردار آذر ز آثار جعفر
درخت بریده نبالد و لیکنز نامش ببالد هر آدینه منبر
از او بخل پوشیده شد جود پیدااز او عدل ظاهر شد و جور مضمر
ولایت ز کردار او شد معالیبزرگی ز آثار او شد مشهر
چنان چون صدف شد گرامی ز لؤلؤچنان چون عرض شد مشهر به جوهر
ز شمشیر و زوبین او دشمنان رابدنها مشقق جگرها مجدر
شود خار با مهر او شاخ طوبیشود زهر با یاد او آب کوثر
چو اخگر شود گر شود جفت کینشدل تیره بد سگال و بد اختر
دل اوست انگشت و کینش شد آتشز انکشت و آتش چه زاید جز اخگر
از افسر بنازد سر شهریارانچنان کز سر وی همی نازد افسر
جهان همچو دریاست او همچو کشتیزمانه چو موج و کف او چو لنگر
جهان از ستم کرد خالی و لیکنکفش بر درم هست دائم ستمگر
برش خوار دینار و دانش گرامیخرابست از او گنج و عالم معمر
به جنگ اندرون تیر خصمان او راشود پر چو پیکان و پیکان شود پر
اگر علم عالم بخوانی به پیششبیاموزد و باز خواند مکرر
ایا شهریاری که گردون بنازدبه تدبیر و فرهنگ تو تا به محشر
بر شاخ دولت به چنگ آرد آنکسکه یک بیت مدح تو برخواند از بر
همت راستی کار و هم رادی آئینکه هم مال بخشی و هم دادگستر
نه یارانت را با تو حاجت به خواهشنه خصمانت را با تو حاجت به داور
ازیرا که پیدا نکرده است باریسخای ترا حد و فضل ترا مر
چو فضل و سخای تو گویم به هر جاندارند تا خود نبینند باور
امیر اجل از پی آنکه روزششد از طلعت فرخ تو منور
تو دلبند اویی و پیوند اوییاز او بیش بودی ز روی برادر
ازیرا که از بهر دفع معادیترا کرد با میر بونصر یاور
چو لشکر کشیدی به جنگ مخالفزدی هم بر لشگر او معسگر
سپاهی گزیده ز گردان و شیرانز گردون گردان بتازی سبکتر
به دست اندرون تیغهای مهندبه زیر اندرون باره‌های مصور
همه لاله شان تیغ و پالیز میدانهمه ترکشان بالش و درع بستر
همه بانک کردند و گفتند ما راهمه خیل عالم نیاید برابر
یکی خیل ما وین همه خیل دشمنیکی باز تنها و دشتی کبوتر
ز بس گرد اسبان و خون سوارانهوا گشته اغبر زمین گشته احمر
ز آواز مردان و از گرد اسبانز باران زوبین و از تاب خنجر
همی ماند لشکر به ابری که او راشده برق و باران و تندر به هم بر
خلاف اوفتاده میان دو لشگربلا ایستاده میان دو کشور
ز جنگ تو آگه نبودند خصمانوز آن تیر دلسوز و آن تیغ صفدر
چو بنهفتی آن پهلوی تن به جوشنبپوشیدی آن سروری سر بمغفر
ز بیم نهیب تو آن خیل دشمنچو در جنگ گوران پلنگان بربر
به یک حمله تو چنان شد که خصمانهمه عرض کردند مغفر به معجر
سپاه تو افتاده در خیل دشمنچو شیران جنگی چو ثعبان تندر
سر نیزه آلوده از خون عدوانسر خصم آلوده از خون خنجر
به یک سرکشی بر شکستی بر آنسانکرضای تو را سر نهادند یکسر
دویدند نزدیک تو خاکبوسانهمه خورده خاک و همه برده کیفر
که گر سر ز راه تو بیرون کشیدیمبلا از حسام تو دیدیم درخور
گرفته است کافر گذر بر مسلمانکز آهنگ کافر در این شهر بگذر
بر آن صلح کردی که چون بازگردیکنی جنگ با کافر شوم بی فر
ایا پادشاهی که نیکوتر آمدز مخبرت منظر ز منظرت مخبر
رهاند از تو کافر عدو را ولیکنرهاندی تو مر مؤمنان را ز کافر
اگر بنده هر سال ناید بخدمتتو آن علت از ذلت بنده مشمر
که من بنده بودم به فرمان شاهیکه همچون تو میر است و سالار و درخور
مرا بود در خدمت او همیشهتهی دل ز تیمار و پر کیسه از زر
کنون کم بداده است فرمان رسیدمبنزد تو ای میر پاکیزه گوهر
هوای تو با جان پاکیزه بستمگشادم ز مدح تو بر دل دو صد در
الا تا بود در جهان آذر و گلالا تا که آزار باشد ز آذر
رخ دوستان تو بادا پر از گلدل دشمنان تو بادا پر آذر