شمارهٔ ۶۳ - در مدح ابومنصور
بتا گل رخ تو کرده از بنفشه سپردو زلف تست دو جراره بنفشه سپر
ز تیر چشم تو ترسنده شد گل رخ توز مشگناب زره کرد و از بنفشه سپر
میان زلف تو و چشم تو نبرد افتادز حلقه آن مدد آورد و این ز تیر نفر
از آن شکسته شده است این دو حلقه هاش ببینکه چون هزیمتیان برفتاده است بسر
میان باغ بود سرو را همیشه مقامفراز چشمه بود نال را همیشه مقر
تراز بهر همان سرو باغ دارد یارمرا ز بهر همان نال چشم دارد تر
میانت را و تنم را پدید نیست نشاندهانت را و دلمرا پدید نیست اثر
تو آن یکی بفغان دانی و یکی بهوامن آن یکی بسخن دانم و یکی بکمر
طراز عنبر داری کشیده بر آتشسرشک باران داری نهفته بر شکر
نه شکر تو گدازد ز قطره باراننه عنبر تو فروزد ز تابش آذر
چرا پناه دل من بزیر زلف تو کردکه باشد از شب تاری نفور نیلوفر
همیشه کاخ من از عارض تو چون کشمیرهمیشه باغ من از قامت تو چون کشمر
چرا همی شوی از من تو بی گناه نفورچرا همی کنی از من تو بی بهانه حذر
مگر تو نیز شناسی که حاجب الحجاببمن نظر نکند چون بحاضران در
امین دولت و جان جهان ابومنصورکه اختیار نژاد است و افتخار گهر
بدو قوام جهانرا چو جسمرا بروانبدو نظام فلک را چو چشم را بنظر
نه او نماید رأی بدو نه عقل خطانه او پذیرد نام بد و نه آب صور
ایا خرد بتو نازنده چون روان بخردایا هنر بتو بالنده چون صدف بگهر
جهان عزیز هم از تست گرچه زوئی توصدف عزیر بدر است گرچه زوست درر
در امرهای تو عاصی شدن بود عصیانبفعلهای تو منکر شدن بود منکر
زیاد تیغ تو کردن روان شود پرخونز نام کف تو بردن دهان شود پر زر
حدیث کردن جنک تو هم بود مردیشمار کردن جود تو هم بود مفخر
دل سخا را نوری تن کرم را دلسر وفا را هوشی تن نعم را سر
وغای تو بدساز و سخای تو بد سوزدرفش تو صفدار و سنان تو صفدر
قمر گرامی باشد شب نخست بدانکبنعل اسب تو ماند شب نخست قمر
اگر نشان سنان تو بشنود خاقانو گر فروغ حسام تو بنگرد قیصر
یکی حسد برد از بنده ای که باشد کوریکی حسد برد از بنده ای که باشد کر
فروغ رأی تو مر سنگ را کند یاقوتنسیم کف تو مر خاک را کند عنبر
تو بر خلاف جهان آمدی بعلم و سخااگر همیشه جهان بوده برخلاف بشر
گهر گرامی بوده است از آن و دانا خوارز تو گرامی دانا شده است و خوار گهر
ایا بمردی ملکت گشای و دشمن بندو یا برادی گوهر فروش و مدحت خر
ز هر کسی بهمه جای بیشتر بودماگر بنزد تو هستم ز هرکسی کمتر
و گر براست نداری حدیث بنده همیگوا تو خواهی از شاعران بخواه ایدر
گرم بشعر کسی همسری تواند کردهر آن سخن که شنیدی ز من دروغ شمر
همیشه تا پی گردون بنیک باشد و بدهمیشه تا رخ اختر بخیر باشد و شر
ز بهر دولت تو باد گردش گردونبرای ملکت تو باد تابش اختر