گنج

شمارهٔ ۶۲ - در مدح ابوالخلیل جعفر

قافیه: ر۴۹ بیت
با ماه تو تا مشک شد برابرچون مشک بجوشم همی بر آذر
از بسکه مرا آذر است بر دلآزار نجویم همی ز آذر
از بویه تو هر زمان بنالمچون از پی فرزند مرده مادر
از بسکه بخواب اندرون بگردمزین دست بد آندست دیدگان تر
آنشب که ببینم بخواب زلفتشبگیر بود بسترم معنبر
کافر شود از غمزه تو مؤمنمؤمن شود از بوسه تو کافر
تا کی بر تو چون هوای صافیتا کی رخ من زرد همچو آذر
همبر نشود با نشاط جانمتا بر نکنم با بر تو همبر
ششتر چو رخ تو ندید دیباعسکر چو لب تو ندید شکر
با دو رخ و دو لب تو ما راایوان همه ششتر است و عسکر
تو را ز دل من بخوانی از رخمن غیب دل تو بدانم از بر
دیدار تو با دل همیشه همراهگفتار تو با جان همیشه همسر
آن تنگ دهان و لبان نوشینتچون یافته گلبرگ زخم نشتر
و آن خال سیه نزد آن لبانتچون مهر ز عنبر ببهرمان بر
هست آن دهنت خزینه دربی مهر نباشد خزینه را در
ای مال و زر مفلسان گیتیمن خالیم از مال و مفلس از زر
از روی بدینار گشته قارونوز دیده بلؤلؤ شده توانگر
هر روز ترا بیشتر نکوئیهر روز مرا عاشقی فزون تر
چون دانش و داد امیر عادلچون دولت و فر شه مظفر
شاهنشه اران شه دلیرانتاج ملکان بوالخلیل جعفر
لاغرشده زو بخل و جود فربهفربه شده زو دین و کفر لاغر
فرغر شود از دست او چو دریادریا شود از فر او چو فرغر
از خون دلیران بدشت شیراناز ناوک او پر کنند ژاغر
در بزم طرب خسروان ایرانبر یاد کفش پر کنند ساغر
ار فتح بر او بر هزار نامهوز مدح بر او بر هزار دفتر
نیکیش سگالند نیک بختانخواهند بدش مردم بد اختر
چادر بخرند از بهای جوشنمعجر بخرند از بهای مغفر
هر عید و هر آدینه ببالداز خطبه وی چوب خشک منبر
داننده هر غیب همچو ایزدپاکیزه ز هر عیب چون پیمبر
با داوری دین و دولت ویاز باز نترسد دگر کبوتر
گر دشمن ازو داد خویش خواهداز داد ببر داردش برابر
جاهش بعراقین و جایش اینجاهولش بخراسان و قولش ایدر
فرخ ملکی کافرینگرش راهمواره ملک باشد آفرینگر
در لشکر خصمان او همیشهآید پسران را حسد بدختر
دشتی که در آب حرب کرده روزیمرجان شود اندر میانش مرمر
عصفور اگر بگذرد کند اومنقار چو خون ز خون معصفر
گر برتر ز هرجای هست جائیاز همت او نیست جائی برتر
با رادی و راستی موافقبا مردی و مردمی برابر
یک دانش او علم هفت گردونیک بخشش او دخل هفت کشور
صد یک ز هنرهاش گر بگوئینادیده بدارند خلق باور
از بر ملکان آفرین کنندمچون من خوانم آفرینش از بر
ای آن ملک گوهری که بارداز دست و زبانت همیشه گوهر
گوهر بر آن شاه خوار باشدکو چون تو بود شاه و شاه گوهر
از بسکه ز دستت بدیده خواریدینار بچهره شده است اصفر
از دست تو بر یکدیگر بنالندآنگاه که بر افتند یک بدیگر
تا سرخ بود لاله ماه نیسانتا سبز بود مورد ماه آذر
تا بلبل هر نو بهار خواندوصف گل سوری بگلبن بر
چون لاله ترا سرخ جاودان رخچون مورد تو را سبز جاودان سر
از طلعت تو فر خجسته نوروزفرخنده تر از جشن پور آذر