شمارهٔ ۶۱ - در مدح ابونصر محمد ( مملان )
باشد بجهان عید همه ساله بیکبارهمواره مرا عید ز رخسار تو هموار
پر بار بسال اندر یکبار بود گلروی تو مرا هست همیشه گل پر بار
یکروز بنفشه چنم از باغ بدستهزلفین تو پیوسته بنفشه است بخروار
یکهفته پدیدار بود نرگس دشتیوآن نرگس چشم تو همه ساله پدیدار
نرگس نبود تازه چو بیدار نباشدتازه است سیه نرگس تو خفته و بیدار
باشند سمن زاران هنگام بهارانبر سنبل تو هست شب و روز سمن زار
از جعد سیاه تو رسد فیض بسنبلکاین مایه جان آمد و آن مایه عطار
این را وطن از سیم شد آن را وطن از سنگاین از بر سرو سهی آن از بر کهسار
با جعد تو هرگز نکنم یاد ز سنبلبا روی تو هرگز نکنم چشم بگلنار
سرو است که در باغ همه ساله بود سبزبا قد تو آن نیز بود گوژ و نگونسار
یکچند بود لاله و گلنار همیشهتو لاله ز لب داری و گلنار ز رخسار
پیرایه گلنار تو از عنبر ساراستوان لاله بود پیرهن لؤلؤ شهوار
گلنار یکی هفته بود بستان آرابر ماه دو هفته است ترا دائم گلنار
از معدن زنگار پدید آید لالهبر لاله ترا باز پدید آید زنگار
چون حلقه پرگار خطی داری مشکینکوچک دهنی داری چون نقطه پرگار
یا باغ همه گشته بگلنار بهشتیپوینده چو چرخی و نگارنده چو فر خار
حوری بسپاه اندر و ماهی بصف اندرسروی گه آسایش و کبکی گه رفتار
گر حور زره پوش بود ماه کمان کشگر سرو غزل گوی بود کبک قدح خوار
بر تارک و فتراک تو پر خم دو کمند استاز آهوی مشگین ستده هر دو بیکبار
این بافته از چرمش و گیرنده تن خصموآن یافته از نافش و گیرنده دل یار
دل شیفتگان را نتوان بست بزنجیرالا بدلارائی و شیرینی گفتار
هرچند مرا زلف چو زنجیر تو بسته استنزد تو مرا دو لب تو کرده گرفتار
هرگز نبود خلق فرختار چو تو حورمانا که ترا رضوان بوده است فرختار
حوری که فروشنده او رضوان باشداو را نسزد جز ملک راد خریدار
بونصر محمد که برادی و بمردیچون حاتم طائی بود و حیدر کرار
تا زنده اعدا و برازنده اقرانسازنده احرار و نوازنده زوار
بر ناصح او مار زبون تر بود از موربر حاسد او مور قوی تر بود از مار
با دانش و با رامش و با بخشش او خلقدورند ز درویشی و بدکیشی و تیمار
ای پیشه تو ملک بداندیش گرفتنواندیشه تو تیزتر از گنبد دوار
از تیغ تو زنهار همی خواهد پروینوز دست تو فریاد همی دارد دینار
خواهند ز فریاد یکی رسته ز فریادواسلام ز زنهار یکی یافته زنهار کذا
بی هیبت تو نیست در آفاق دیاریبیرون نتواند شدن آرام ز دیار
شد کار شود ز آب سخای تو چو جیحونجیحون شود از آتش خشم تو چو شد کار
در بزم همه لفظ تو آگنده بدانشدر رزم همه قول توالنار ولاالعار
هر روز ز نوبر تو پدید آید فریامروز به ازدی بود امسال به از پار
نادیده هنرهای تو گفتن بتعجبچون بنگری اندر تو بود پاک پدیدار
گر مدح تو صد سال کسی گوید بدروغچون نیک ببینند نبایدش ستغفار
تو بحر بزرگی و دروغی که بگوینداز بحر بگفتار بود راست بکردار
مؤمن چو بکین تو کمر بندد یکروزجاوید بود با کمر کین تو در نار
چون کافر زنار بمهر تو ببندداز نار رها داردش آن بستن زنار
چون نار بسوزاند کین تو تن خصموز غم دل و جانش کند آگنده پر از نار
سرخ است هر آن می که بیاد تو شود نوشزرد است هر آن زر که ز کف تو شود خوار
آباد بر آن خد و بر آن کف زرافشانآباد بر آن روی و بر آن دو لب میخوار
نیکت بحقیقت بود و بد بمجازیجودت بطبیعت بود و لفظ بمعیار
قومی که نه بر رای تو یکباره بگردندگردند دگر باره پدیدار بکردار
میرانش اسیران و بزرگانش فقیرانبرناش چو پیران و در ستانش چو بیمار
هرگز نکشد بار غم و درد دل آنکسکو یابد یکبار بنزد تو ملک بار
تا کوره بآذر بفروزاند مردمتا باغ بآزار بیاراید دادار
بادا دل خصمان تو چون کوره پر آذربادا رخ یاران تو چون باغ بآزار