شمارهٔ ۶۶ - در مدح ابومنصور
بلای غربت و تیمار عشق و فرقت یارشدند با من دلخسته این سه آفت یار
همیشه بود نشاط دلم ز دیدن دوستهمیشه بود قرار تنم بصحبت یار
برفت یار و مرا غم گرفت جای نشاطبرفت یار و مراتب گرفت جای قرار
پری ندیدم و همچون پری گرفته شدمز درد فرقت آن لعبت پری دیدار
بشب ز حسرت آن روی چون ستاره روزستاره بار دو چشمم بود ستاره شمار
مرا بزاری گوید چکارت آمد پیشهر آن کسیکه ببیند که من بگریم زار
ز دوست دورم ازین زارتر چه باشد حالز یار فردم ازین صعبتر چه باشد کار
میان آتش و آب اندرون گرفتارمکه جانم آتش کانست و دیده دریابار
ز بهر آن رخ رنگین چو نقش بر دیبابمانده ام متحیر چو نقش بر دیوار
گمان بری که دو رخسار او نیافته بازسرشگ دیده همی باز کردم از رخسار
ز آب دیده ندیدم کنار خویش تهیاز آن گهی که ز من آن بتم گرفت کنار
همی ندانم چاره فراق و نیست عجبکه هیچ عاقل خود کرده را نداند چار
یکی زمان ز دلم عاشقی جدا نشودچنانکه مردمی از طبع شاه گیتی دار
خدایگان جهان شهریار ابومنصورکه اختیار ملوکست و افتخار تبار
برزم شهرگشا و بفکر دشمن بندبتیغ ملک ستان و بدست ملک سپار
بروز رزم بگرید ز دست او شمشیربروز بزم بگرید ز دست او دینار
شمر خلق و شمار زمین اگر داندبروز خواسته دادن نداند ایچ شمار
همه سخاوت بینیش بر یسار و یمینهمه شجاعت بینیش بر یمین و یسار
شب مخالف او را نکرده گردون روزگل موافق او را ندیده گیتی خار
نه اسب و جامه بنزدیک او گرفت درنگنه زر و سیم بنزدیک او گرفت قرار
درست گوئی کز اسب و جامه دارد ننگدرست گوئی کز زر و سیم دارد عار
موافقانش بلندند لیک بر سر تختمخالفانش بلندند لیک بر سر دار
بروی جور بر آورد عدل او شمشیربچشم بخل فرو کرد جود او مسمار
ایا حسام تو هنگام صید شیر شکرایا سنان تو هنگام رزم شیر شکار
گهی شکار طرازی گهی مصاف افروزمگر ز بهر تو کرد آسمان مصاف و شکار
نه دشمنان را با تیغ تو بود امیدنه آهوانرا با یوز تو بود زنهار
همیشه تا بود اندر میان نار شعاعهمیشه تا بود اندر میان خاک غبار
غبار باد نصیب مخالفانت ز خاکشعاع باد نصیب موافقانت ز نار