گنج

شمارهٔ ۵۳ - در مدح ابوالخلیل جعفر

گه بهار همه خلق جفت یار بودمر از یار جدائی گه بهار بود
مرا چگونه بود در فراق یار قرارکه در وصال کنون باز بی قرار بود
کنون که خلق همه در کنار دارد یاربجای یار مرا اشک در کنار بود
سزد ز دوری آن در شاهوار نگارکه جزع من صدف در شاهوار بود
بوقت آنکه گل کامکار بوی دهدز وصل یار دد و دام کامکار بود
ز نو بهار گل کامکار بهره منبدیده و بدل اندر خلیده خار بود
مرا ز یار گسستن بوقت لاله و گلباختیار بود کی گر اختیار بود
بنفشه وار دل من نژند و زار بودکنون که خوردن می در بنفشه زار بود
ز نوحه کردن و زاری تنم نزاری یافتتنی که زار بود شاید ار نزار بود
ز پیش آنکه تن من بکار زار شوددلم ز هجرت با تن بکارزار بود
رهی دراز و دلی زار و درد و هجر درازهمه جهان را فریاد از این چهار بود
دو کس همیشه گرفتار درد و غم باشندز درد وغم دل و جانشان نژند و زار بود
یکی کسی که ز دلبند خویش دور شوددوم کسی که بداندیش شهریار بود
ابوالخلیل ملک جعفربن عزالدینکه بی رضاش همه فخر خلق عار بود
یکی زمان ندهد زینهار خواسته راجهانش دائم در زیر زینهار بود
موافقان را زو بهره تاج و تخت بودخلاف او نکند هرکه بختیار بود
کسی که خورد می کین او بجام خلافبهوشیاری دائم ورا خمار بود
کسی که دم بزند بی هوای او یکبارهمیشه تا بزید در دم دمار بود
کند سوار بنانش که را پیاده بودکند پیاده سنانس که را سوار بود
کسی که پایه او جست جان بداد و نیافتنجست پایه اش آنکس که هوشیار بود
بکام خویش نبیند چنین معادی راکه را خدای معین و زمانه یار بود
ندیده شاهی تا این دیار بود چو اونه نیز بیند تا صد چنین دیار بود
بپیش قدرش گردون چو چشم مور بودبپیش دستش دریا چو پای مار بود
ز هفت گردون بگذشت قدرش از پی آنبهفت گردون بر یک عطاش بار بود
یکی ولی را بخشد هزار بخشش اوکند نگون سخطش گر عدو هزار بود
ترا شها ملکا روزگار هست بسیهمه مراد برآید چو روزگار بود
اگر چه کام دل خویش دیرتر یابیچو یافته بود این کام پایدار بود
بگاه دشمن تو هست مستعارشهانه پایدار بود هرکه مستعار بود
شکار زائر و سائل بود خزینه توولایت ملکان مر ترا شکار بود
بمان بفر و بملک اندرون تو چندانیکجا به نیک و به بد چرخ را مدار بود