شمارهٔ ۵۴ - در مدح ابوالیسر سپهدار اران
هرکه او را میل خاطر سوی ارزانی بوداو برنج و خواری ارزانی و ارزانی بود
من بچشم یار از آن خوارم که ارزان یافتستچون ببینی خواری هرچیز ز ارزانی بود
بر جفای صد شبش ناید پشیمانی شبیبر وفای یک شبش صد شب پشیمانی بود
چون مرا شادان ببیند جفت غمگینی شودچون مرا غمگین ببیند یار شادانی بود
تا بود یاقوت رمانی مر او را کان درجزع من پر در و پر یاقوت رمانی بود
جان برنج اندر ز درد دل گرفتاری بودتن بدرد جان ز درد اندر گروکانی بود
تا نباشد پیش چشم من بخانه در مقیمچشم من چون جشمه باشد خانه ام خانی بود
در دل من عشق او دائم با فزونی بوددر دل او مهر من دائم بنقصانی بود
سرو دیدستی که بارش ماه گردونی بودماه دیدستی که قدش سرو بستانی بود
هست چون روز زمستانی شب وصلش مراروز هجرانش چو شبهای زمستانی بود
تا زمستان اندر آمد شب چنان بالا گرفتکانکه در وصلش بود شبهای هجرانی بود
کوهسار اکنون پر از کافور قیصوری بودشاخسار اکنون پر از لؤلؤی عمانی بود
لاله زیر خاک تا یکچند متواری بودخاک زیر برف تا یکچند پنهانی بود
باد چون سوهان شده است و آب چون سندان شده استباد سوهانی بود چون آب سندانی بود
گوسفند و هیزم و گندم همی باید مراور می روشن بود میری و سلطانی بود
گرچه این دشوار یابد هرکسی بوالیسر اگردست بگشاید ببخشش بس بآسانی بود
آفتاب مهتران دهر استاد خطیرآن که دشمن در همی زو جفت پژمانی بود
اوست بی همتا و هرگز خلق بی همتا بوداوست بی ثانی و هرگز خلق بی ثانی بود
گنج و ملک شاعران و زائران آباد از اوستکرچه گنج و ملک دشمن زو بویرانی بود
او همه دانست و داند هرچه خواهد بود و هستاینچنین باشد کسی کش فر یزدانی بود
او بدان نیکی که دادش کرد کار ارزانی استنیکی آنکس را دهد یزدان که ارزانی کند
فیلسوفان جهان عاجز شدند از شعر اوشعر بردن نزد او ما را ز نادانی بود
شعر او پیش آورم با شعر استاد عربپیش از آن کو را بطبع اندر سخندانی بود
شعر او طبعی است و آن او همه طمعی بودشعر او نامی است و آن او همه نانی بود
تا نگوید کس مرا کان نیکتر باشد از اینکو خراسان دیده باشد یا خراسانی بود
تا بماند قصه نوح و سلیمان در جهانعمر او نوحی بود نامش سلیمانی بود