شمارهٔ ۵۲ - در مدح ابوالمظفر فضلون
تا ترا گرد مه از مشک سیه پرهون بوددر تمنای رخت جان و دلم مرهون بود
گر ترا یارا به جای من بود یار دگردر دو چشم من به جای خواب هر شب خون بود
تا بود معجون به مشک ناب تار زلف توآب چشم من بدرد جان و دل معجون بود
ز آتش رخسار تو جانم همی سوزد ز دورتاب زلفت را بر او پرتاب داری چون بود
گر لب چون شکرت گلگون بود شاید از آنکگل ندارد طعم شکر بل شکر گلگون بود
هست ز آن رو زلف مشکین تو دلها را چمنزانکه گه چون جیم و گه چون میم و گه چون نون بود
از رخ و زلفت به کانون هم گل و سنبل چنمشاید ار جانم ز مهرت تافته کانون بود
عشق تو از بس که شور انداخت در دلهای خلقهر زمان گویند شور رستخیز اکنون بود
هرکجا روی تو باشد تیره باشد ماه و خوربحر باشد هرکجا دست ملک فضلون بود
آنکه بیند مجلس میمون او تا جاودانطالعش مسعود باشد اخترش میمون بود
وآن که باشد یک زمان از درگه عالیش دورتا بود از نقد عمر خویشتن مغبون بود
جان و دل با مدح و مهر او قرین دارد مدامهرکه را باید که با ناز و طرب مقرون بود
هرچه او بخشد به هشیاری نداند آن چه وزنوآنچه در مستی بگوید آن همه موزون بود
هرچه آگنده است قارون او پراکنده است پاکهرکه مدحش گفت یک ره جاودان قارون بود
شاه دانادوستر زو در جهان هرگز نبودشاه دانادوست دشمنکاه و روزافزون بود
چون جهان باید گرفتن دیگر اسکندر بودچون سپه باید شکستن دیگر افریدون بود
بر زمین همچون پدر بر هر هنر شد مشتهرهرکجا باشد پدر چونان بسر ایدون بود
آن درختی کو همایون میوهها بار آوردجاودان باید که شادان برگش آذریون بود
چون بود برخواسته مفتون بخیل تنگدستدائم او بر خواستار خواسته مفتون بود
مدح او برخوان گر از چشم بداندیشی همیکز بلای چشم بد مدحش ترا افسون بود
رزمه اکسون دهد خواهندگان را گاه جودوز تپانچه روی بدخواهانش چون اکسون بود
ای خداوندی که هرکش طبع شد مأمور توکمترین مأمور تو کافیتر از مأمون بود
گردد از جود تو قارون هرکه او مفلس بودگردد از لفظ تو شادان هرکه او محزون بود
بدسگالت را فلک پیش تو بر هامون کشدگر به دریا در چو ذوالنون در دهان نون بود
چون عطا بخشی جهان پر زر شاپوری شودچون سخن گویی جهان پر لؤلؤ مکنون بود
بار صد گردون بود یک بر تو هنگام جودشاید ار تاج تو ماه و تخت تو گردون بود
از بر گردون بود جاش ارچه باشد بر زمینآن کسی را کش عطایی بار صد گردون بود
دجله و جیحون بود با تیغ تو چون بادیهبادیه بادست تو چون دجله و جیحون بود
گوهرآگین گنج با کین تو باشد چون سفالآهنین دیوار با خشت تو چون هامون بود
جود توست و جنگ توست و فره و نیروی توستگر ز حد وصف چیزی در جهان بیرون بود
دل بیفروزد ز تو دانایی آموزد ز توکو هما آوردت همی لقمان و افلاطون بود
چشم بد در باغ دولت ره نیابد سوی توتا به گرد او ز نام و ننگ تو پرهون بود
راست باشد کار یارانت چو روشن رأی توکار بدخواهان تو چون رایشان وارون بود
سنگ در دست ثناگویان تو باشد گهرنوش در کام بداندیشان تو افیون بود
ساعتی مهمان نباشد نزد تو زر و گهرنزد دیگر شهریاران سالها مسجون بود
من نپندارم که با کافی کف تو زین سپسذره زر و گهر زیر زمین مکنون بود
بر تو فرخ باد میمون جشن و نوروز و بهارتا جهانت بنده همچون فرخ و میمون بود
باده خور با دوستان در بوستان اکنون کجابوستان از گونهگون گلها چو بوقلمون بود
از گل و شمشاد چون مدیون چینی شد چمناز می گلگون همی باید که دل مدیون بود
تا به حوض اندر به رنگ نیل نیلوفر بودتا به باغ اندر به رنگ آذر آذریون بود
باد گردون با بداندیشان و خصمان تو بدگرچه دائم میل گردون با کسان دون بود