گنج

شمارهٔ ۵۱ - در مدح ابومنصور وهسودان بن مملان

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انبود۳۳ بیت
تا بجان در عقل باشد تا بتن در جان بودجان و تن را از لب و جام و لب جانان بود
جان و تن را خود غذا می باشد و جانان بدانکمی غذای تن بود جانان غذای جان بود
گرچه تن باشد غمی با جام می باشد قویورچه جان غمگین چو با جانان بود شادان بود
خوش بود خوردن ز دست دوست می آن را که دوستبچه خاقان و می پرورده دهقان بود
ساغر می مستمند درد را دارو بودروی جانان دردمند عشق را درمان بود
روضه رضوان بود با حور و کوثر دلگشایخانه جانان بمی چون روضه رضوان بود
در تن مخمور می صافی تر از کوثر بوددر دل مهجور جانان خوشتر از ولدان بود
سرخ تر باشد ز گل در ماه بهمن جام میدر زمستان روی جانان خوشتر از بستان بود
آنکه جاویدان نماند زین دو باشد ناشکیبچون شکبید زین دو آن کو مانده جاویدان بود
خلق جاویدان نبوده است و نباشد گر بودمیر ابومنصور وهسودان بن مملان بود
هم فرشته صورت است و هم فرشته سیرتستزی فرشته مرگ ناید تا فلک گردان بود
این جهان یزدان بر و تا روز محشر وقف کرداز پس او پادشاه این جهان یزدان بود
عمر او صد ره ز عمر نوح باشد بیش و بازهرکجا او باشد از در و گهر طوفان بود
بود از آن طوفان بلا و رنج جان انس و جانلیک زین طوفان شفای جان انس و جان بود
هرچه در وی ظن برند از دانش و فرهنگ خیرچون بچشم دل ببینندش دو صد چندان بود
لفظ درافشان او دارد درافشان جان خلقجان درافشان گردد از لفظی که درافشان بود
طبع او گنج وفا شد جان او کان خردگر وفا را گنج باشد یا خرد را کان بود
دولت شاه جهان بستست با دوران چرخشاه را دولت بود تا چرخ را دوران بود
گرچه روز افزون کسی باشد کزو برتافت رویروز مال و ملک او هر روز بر نقصان بود
مرد و زن هستند مهمان کف او روز و شبتیغ او را روز کوشش دام و دد مهمان بود
هرچه معطی خلق باشد پیش او سائل بودهرچه دانا مرد باشد پیش او نادان بود
گاه بخشش پیش کافی کف او دریای ژرفهمچو پیش در بدریا قطره باران بود
انده یاران او چون بنگری شادان بودنصرت خصمان او چون بنگری خذلان بود
مهر او بهتر ز ایمان کین او بدتر ز کفرایمنی زایمان بود چون فتنه از کفران بود
گرد شادروانش باشد بر رخ شاهان مداماز رخ شاهانش دائم نقش شادروان بود
حبه حبه زر و سیم از خاک و سنگ آید برونبا دو صد دشواری و گفتن بلفظ آسان بود
با همه دشواری و سختی بهنگام سخازر و سیم و خاک و سنگ او را همه یکسان بود
گوشه ایوان او از فخر بگذشت از فلکزیر او باشد فلک چون از زبر ایوان بود
زان بزرگ اندیشه والامنش نشگفت اگرپایه ایوان او بر تارک کیوان بود
نیلگون دارد حسام و زر گون دارد قلمنیل ازین دارد گران و زر از آن ارزان بود
زان بشهر دوستانش رامش و شادی بودزین بشهر دشمنانش ناله و افغان بود
از ملک یزدان ملک را دوستر دارد بدانکبر ملک پیدا بود هرچ از ملک پنهان بود
ورنه در فرمان او دارد ملکها را چرااز ملک ها طاعت آید چون ازو فرمان بود