شمارهٔ ۴۹ - در مدح میر ابوالهیجا منوچهربن وهسودان
هرکه جانان را بمهر اندر عدیل جان کندگر تواند جان خویش اندر ره جانان کند
هرکه جوید رای دلبر کی رضای دل کندهرکه خواهد کام جانان کی هوای جان کند
سرو بالا دلبر تیرافکن و پیکان مژهبی گمان هزمان دلم را جای آن پیکان کند
روی او از ارغوان بر پرنیان خرمن زندزلف او از غالیه بر ارغوان چوگان کند
پرده لؤلؤ کند مرجان برغم جان منتا دو جزع من ز غم پر لؤلؤ و مرجان کند
روی من همچو ستاره است و رخش خورشید از آنراز من پیدا شود چون رخ ز من پنهان کند
باز کردم چون دل از مهر بتان دادم بدوگفتم این غمدیده دل را وصل او شادان کند
روزگار آورد هجران بی گنه تا اندر آنوصل خوبان روزگار بد همی هجران کند
ماه را شاید که باشد جاودانه در سفرسرو دیدی کو چو ماه آسمان جولان کند
کی بود کآن ماه رو از خانه زی باغ آوردکی بود کآنماه رو از کاخ در بستان کند
هرکه دل پیوسته دارد با بتان لشگریلشگر درد و بلا را جان و دل قربان کند
وانکه دل آسان رها گرداند از چنک هویهرچه دشواری بود بر خویشتن آسان کند
گر کند یکره رها جان من از بند هویمیر ابوالهیجا منوچهربن وهسودان کند
آن خداوندی که گر خواهد بخوشنودی و قهرخصم را بی جان کند جان در تن بیجان کند
هر کجا خذلان بود بر دوستان نصرت کندهرکجا نصرت بود بر دشمنان خذلان کند
مرکب شبرنک چون جولان میان صف دهدمرگ گرد جان بدخواهان او جولان کند
روز و شب مهمان پرستی فرض داند چون نمازکفر داند گر درم را یک شب او مهمان کند
خسته او را نداند ساختن درمان فلکخستگان آسمان را دست او درمان کند
او همی گیتی بفرمان آورد همچون فلکمن نپندارم که یک ساعت درم پنهان کند
تا درم باشد بگنج اندر نیاساید دلشور بماند ذره ای گنجور را فرمان کند
کف رادش بشکند زندان همی بر زر و سیمهیبتش گیتی بخصمان بر همی زندان کند
هرچه در آرام نقصانی بود افرون کندهرچه در آشوب افزونی بود نقصان کند
خواند در قرآن ملک چندین رهش یزدان پاکنامور شاه آن بود کش نامور یزدان کند
از حشم نازند دیگر شهریاران وز درماو همی ناز از کسی دارد کش او احسان کند
روز کوشش گر بپوشد روی گردون گرد خیلتیغ او ارواح ز اجسام عدو عریان کند
گاه مردی تیغ او چندین بدن بیجان کندگاه رادی دست او چندان درم باران کند
کاسمان را نیست طاقت گاه دوران این کندکابرها را نیست قدرت در بهاران آن کند
آن کجا رادی نشان حاتم طائی دهدوان کجا مردی بسان رستم دستان کند
همچنان باشد که وصف قطره با جیحون کندهمچنان باشد که نسبت ذره با شهلان کند
دوست و دشمن را صله گاه سخا یکسان دهدبا پلنک و رنک کوشش روز کین یکسان کند
این جهان ویران شد از بی دادی بدگوهرانعمر او هزمان جهان چون خانه عمران کند
کی بود گوئی فرخ که بخت و نیکو روزگارروی بنماید بدانا پشت زی نادان کند
داشت گیتی چند گه غمگین دل آزادگانچندگه گیتی لب آزادگان خندان کند
رسم چونین است گردون را که بر پشت زمینهر کجا ویران کند باز از پی آبادان کند
بس نمانده تا خداوند جهان دادار حقتاجش از برجیس سازد تختش از کیوان کند
تا مه نیسان فراش بوستان دیبا کندتا مه بهمن لباس گلستان کتان کند
بر بداندیشانش نیسان چرخ چون بهمن کنادبر هواخواهانش بهمن بخت چون نیسان کند
عید تازی باد فرخ بر شه پیروزبختتا هزاران جشن عید تازی و دهقان کند