شمارهٔ ۴۷ - در مدح ملک جستان
تا زمین را آسمان پر لؤلؤ عمان کندکوه و صحرا را صبا پر لاله نعمان کند
بوستان پیراهن از پیروزه گون دیبا کندگلستان پیرایه از بیجاده گون مرجان کند
باد نوروزی بشاخ گل برآید بامدادلؤلؤ مرجان ببستان اندرون ریزان کند
چون سحرگاهان بنفشه دور لاله بشکفداز هوای آن بنفشه پشت چون چوگان کند
این برنگ خویشتن یاقوت را خواری دهدوان ببوی خویشتن کافور مشک ارزان کند
باد هر ساعت صنوبر را در افغان آوردابر هر ساعت بگریه باغ را خندان کند
هر نگاری کان بچین مانی همی دشوار کردباد نیسان در میان گلستان آسان کند
هر زمان بستان و صحرا را به نیرنگ ابر و بادرنگ دیگرگون فزاید نقش دیگر سان کند
هرکه را باید بهشت آشکار اندر زمینخانه را ماند بجای و روی زی بستان کند
بس خوش آید بانک بلبل بامداد از بوستانوز خوشی گوئی مگر مدح ملک جستان کند
آن امیری کآسمان در گلستان از بهر اوبلبلان را آفرین گوی و ستایش خوان کند
گر کند بلبل بالحان خوش او را مادحی؟باز او را گل خدای عرش در قرآن کند؟
گر کسی با وی خلاف آرد بروز کارزارموی در اندام او ماننده ثعبان کند
از کرم وز مردمی با هرکسی همتا شوداز سخا وز راستی با هرکسی احسان کند
هرچه با دشمن بگوید از جفا نکند چنانهرچه با زائر بگوید از سخا چونان کند
باد جاویدان خداوند جهان و شهریارکو همه کاری ز بهر نام جاویدان کند
هرکه را دل با کژی بسته است و جان بر خشم اوتیغ شمس الدین مر او را چون تن بیجان کند
بوالمعالی آنکه او یزدان جستانست بسخدمت جستان بسان خدمت یزدان کند
مفلسان را دست گوهربار او قارون کندغمکنان را لفظ شکر بار او شادان کند
از بهشت عدن ناید یاد با ایوان اوگر بروز خرمی آرایش ایوان کند
دست او بر دجله و جیحون همی شبخون زندتیغ او بازی همی با پتک و با سندان کند
گریه دینار او خندان کند گرینده راخنده شمشیر او بدخواه را گریان کند
ذره ای با جود او در کان نماند زر و سیمخانه خواهنده را از سیم و زر چون کان کند
تا همی رخشان زمین را باد فروردین کندتا هوا را تیره ابر آذر و آبان کند
باد تیره روز خصم هر دو شاه خصم بندکاین جهان را دولت ایشان همی رخشان کند
باد با سامانش عمر و باد با سامانش ملگکو سخا و مردمی با خلق بی سامان کند
صد هزاران جشن نوروزی بر ایشان بگذردکاین جهان آرامش و رامش همی ز ایشان کند