شمارهٔ ۴۶ - در مدح عمیدالملک بونصر
بوستان را مهرکانی باد زر آگین کندرنگ بستاند ز گلها باده را رنگین کند
روی هامون را کند مانند سوزن گرد زردهر گیاهی را بر او چون سوزن زرین کند
دختران تاک رز را گر ببیند باده خوارآرزوش آید کشان جان و روان کابین کند
گر بفروردین ندارد مهر خشم و کین چرابسترد مهر از چمن نقشی که فروردین کند
سیم نرگس را بهاری باد زر آکنده کردزر آبی را بهاری باد سیم آگین کند
بوستان را کرد باد از برگ چون پشت پلنگآسمان را ابر همچون سینه شاهین کند
گر نماند نرگس و نسرین ببستان باک نیستچشم و روی دوست کار نرگس و نسرین کند
دین و دل نستاند از کس نرگس و نسرین ولیچشم و روی یار ما را بی دل و بی دین کند
آفتاب روزگار است آن بت و چون روزگارهرکجا تاند بجای مهر دل پرکین کند
پاسخ تلخ از لب شیرین برون آرد کجاتلخ باده روزگار از شربتی شیرین کند
چون بخندد مشک و مروارید بارد از لبانشراست گوئی هر شبی مدح علاء الدین کند
قبله شاهان عمیدالملک بونصر آن کجاشاه چین خواهد که از سنگ درش بالین کند
از تهدد گر که پیغامی فرستد سوی چینپشت و روی خسرو چین پر خم و پر چین کند
ور حدیث خوش بگوید با فر و تر چاکریقدر او برتر ز قدر خسروان چین کند
ناشنیده هر چه علمی هست و باشد داند اوجبرئیلش هر شبی گوئی همی تلقین کند
چون مدیح او کنی کردار او معنی دهدچون دعای او کنی روح الامین آمین کند
سائل از دستش بیک بخشش برد صد کان زربا عطای دست او گر دست زی کند
از بداندیشان بزین اندر نماند هیچکسچون بروز حرب بر اسب شجاعت زین کند
طین قسطنطین نماند از شهر او خیلی بجایگر ز بهر جنگ قیصر قصد قسطنطین کند
طین بدست نیکخواهان بر کند چون مشک و بانمشگ بر دست بداندیشان بسان طین کند
زود بالد خصم او مانند یقطین لیک اوآن کند با خصم کآذرماه با یقطین کند
هرچه بنمایدش از بد دیر تأخیر آوردهرچه یاد آرندش از نیکوئی اندر حین کند
مرد مسکین را رضا و مهر او قارون کندمرد قارون را خلاف و کین او مسکین کند
راستی و رادی و عهد و وفا آئین اوستهرکه را ایزد بود یار این چنین آئین کند
بد سگالان را شکر بر دل شرنگ آسا کندنیکخواهان را خزان بر دل بهار آئین کند
گر ز چوب خشک موسی گاه معجز ناز کرداو بمشت و تازیانه گاه کین تنین کند
هین خون ریزد ز حلق دشمنانش بر زمینچون گه کین بندگان خویشتن راهین کند
نام شاهین بر زبان او نگنجد روز جودچون سخن گوید روان پاک را شاهین کند؟
تف تیغ او کند چون بادیه نیل و فراتابر دست او سراسر بادیه پرهین کند
هرکه یک ساعت ببندد ز آفرین او زبانجاودان بر جان او چرخ برین نفرین کند
تا ز لاله مرد شادان گرد خود خرمن زندتا ز لؤلؤ مرد غمگین پیش رخ آذین کند
دوستانش را بگاه اندر جهان شادان کنددشمنانش را بچاه اندر فلک غمگین کند