گنج

شمارهٔ ۴۵ - در مدحِ امیر ابوالحسن علی لشکری

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۴۶ بیت
بادِ نوروزی همی آرایشِ بستان کُنَدتا نگارش چون نگارستانِ چینستان کند
مرزها را هر زمان پیراهن از مینا دهدشاخه‌ها را هر زمان پیرایه از مرجان کند
ابر پنداری که با بادِ بهاری دشمن استکابر دُر اَفشان کند چون باد مشگ افشان کند
در میانِ لاله‌زار آید به رغم ابر، بادتا چو گریان کرد ابر، او لاله را خندان کند
کوه و صحرا را زمانه خلعتِ صنعا دهدباغ و بستان را هوا چون روضهٔ رضوان کند
چون هوا مشگین‌سپر دارد شَمَر سیمین‌زرهگلبن از پیروزه تیر و بسّدین پیکان کند
هر کسی اندر نشاط وصل باشد پشت‌راستهر تنی افغان و زاری از غمِ هجران کند
چون که در هجرانِ میوه، شاخ دارد پشت راستچون که بلبل در وصالِ ارغوان، افغان کند
چون شب هجرانِ خوبان، روز بفزاید همیشب چو روزِ وصلِ بت‌رویان همی نقصان کند
عاشق مهر است نیلوفر که چون او شد نهاناندر آبِ دیده روی از هجر او پنهان کند
مرغِ دستان‌ساز بر گلبن همی دستان زندیارِ دستان‌باز با عاشق همی دستان کند
دلبری پُربَندودَستان بر دلِ من چیر شدزو همی پیچد دل و جان تا همی پیچان کند
دیده دید آن دلستان را تا بدو شد فتنه، دلچون ننالد جان ز دل، دل دیده را تاوان کند
هرکه چون من دل فدایِ دیدنِ دلبر کندهرکه چون من جان فدای صحبتِ جانان کند
هرچه در عالم عنا باشد عدیلِ دل کُندهرچه در گیتی بلا باشد قرینِ جان کند
دلبری کز ارغوان بر غالیه خرمن زندلعبتی کز غالیه بر ارغوان چوگان کند
لالهٔ نعمان حجاب لؤلؤِ لالا کندعنبر سارا نقاب لالهٔ نعمان کند
تا دو یاقوتِ گهر‌پوشش بدید این چشمِ منچون کفِ شاه جهان هر دم گهرباران کند
آفتابِ شهریاران جهان، میرِ اجلآنکه تیغش با اجل هر ساعتی پیمان کند
خسروی لشگرشکن سالارِ شاهان، بوالحسنآنکه کمتر سائلش، با مُعطیان احسان کند
گریهٔ دینار او خندان کند خواهنده راخندهٔ شمشیر او بدخواه را گریان کند
آن نهد گردن مر او را کش جهان گردن نهدآن کند فرمان مر او را کس فلک فرمان کند
چون شود شمشیرِ او عریانْ گهِ جنگ از نیامبدسگالان را روان از کالبدْ عریان کند
همچو گاهِ نوح، طوفان از تنور آرد پدیدآتش است آن تیغ و از خونِ عدو طوفان کند
هرچه آسانست بر دشمن شود دشوار از اوهرچه دشوار است برْ ما، بختِ او آسان کند
دشمنانش هر کجا باشند در زندان بُوَندزانکه دائم او جهان بر دشمنان زندان کند
چرخِ گردون هست پنداری به فرمانِ دلشکآنچه اندیشد دلِ او، چرخِ گردان آن کند
چون کند شادی، ز میدان، روی در مجلس کندچون کند مردی، ز مجلس، روی در میدان کند
میل‌بازی بر بداندیشان کند کیوان کزانمشتری بر نیک‌خواهان سیم و زر ارزان کند
گر بدان گیتی ز حورا طبع او گردد نفورور بدین عالم به شیطان طبع او میلان کند
صورتِ شیطان، قضا چون صورت حورا کندخلقت حورا، قَدَر چون خلقت شیطان کند
روز کوشش پیشِ خشتِ او بود سندان چو مومچرخ پیش خشت خصمش موم چون سندان کند
روز و شب مهمان او باشند سرهنگان و بازدام و دد را تیغِ سرهنگان او مهمان کند
هرچه غمگین است در آفاق از او شادان بودهرچه ویرانه است در عالم وی آبادان کند
فصلِ نیسان زآن همی آرایشِ کانون دهدتا به کانون در جهان آسایشِ نیسان کند
بر وفای سِفلِگان دوران فراوان چرخ کردبر وفای رادمردان، زین سپس دوران کند
این زمانه شد که چون خُوَیل را شاهی دهد؟وان ولایت شد که چون طغریل را سلطان کند
زآنکه دانست او که روزه پیش فروردین بوددر پی این ملک را، نوروز در شعبان کند
این جهان بوده‌ست دائم مُلکَتِ ساسانیانباز سالارش خدا بر ملکت ساسان کند
نیست کس در گوهرِ ساسانیان چون لشگریتا پسِ آن چون نیاکان شاهیِ ایران کند
همچو اَفریدون بگیرد مُلکِ عالم سربه‌سروآنگهی تدبیر ملکِ خیلِ فرزندان کند
روم و گرجستان به فرمانِ منوچهر آوَرَدهند و ترکستان به زیرِ حکم نوشِروان کند
او به تختِ مُلکِ ایران بر نشیند در سِطَخرکِه‌ترین فرزندِ خود را مهتر آران کند
تا همی فرمانِ داور خاک را ساکن کندتا همی تقدیرِ یزدان چرخ را گردان کند
ملکِ او را از زوالْ ایمن همی گردون کندجانِ او را از فنا ایمن همی یزدان کند
شاد بنشیند به کامِ دل بر ایوانِ شهیوز فروغِ رویِ خویش آراسته ایوان کند