گنج

شمارهٔ ۴۴ - در مدح ابوالمظفر فضلون

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ونکند۴۶ بیت
ابر آزاری بلؤلؤ باغرا قارون کنددر چمن بیجاده از پیروزه سر بیرون کند
گر نبد کنجور قارون ابر درافشان چراهر بهار از گنج قارون باغرا قارون کند
گوشوار شاخ را از لؤلؤ لالا کندروی بنده میوه را از دیبه و اکسون کند
ابر تاریک اندر آمد چون روان بیوراسپباغ و بستان را چو روی و رأی افریدون کند
بلبل اندر باغ تحت از بسد و مینا کندآهو اندر دشت فرش از غالی پر نون کند
گل برنگ خون و بوی مشگ این نشکفت از آنکآسمان در ناف آهو مشگناب از خون کند
بر کران گلستان نرکس شکفته بامدادهمچو گرد زهره پروین را فلک پرهون کند
لاله نعمان میان خوید چون عطار چیندر بن جام عقیق از مشگ و بان معجون کند
گر نه صباغ است بستان هر زمان از بهر چهگونه دیبای بستان رنگ دیگر گون کند
چون پری داران درخت گل همی لرزد ببادچون پری بندان همی بلبل بر او افسون کند
گر ز گردون بنگرد حورا سوی هامون کنوناز خوشی حور از گردون قصد زی هامون کند
عاشق گریان بدل سوزان بجان خندان بلبراز نه مه داشته پنهان پدید اکنون کند
گل بشب مدح ملک خواند مگر پیش هواکش هوا هر شب دهان پر لؤلؤ مکنون کند
نیکبخت آنکس بود کاکنون بزیر گلستانبر گل میگون ز گلگون می دو رخ گلگون کند
این تواند کرد هرکس نیکبخت آنکس بودکو همیشه خدمت و مدح ملک فضلون کند
تاج شاهان بوالمظفر آنکه هر ساعت خدایتاجش از خورشید سازد تخت از گردون کند
کلک او دینار مدفون را همی پیدا کندتیغ او خصمان پیدا را همی مدفون کند
گه فراز تخت میران را دل افروزی دهدگه میان بیشه شیر شرزه را محزون کند
کس نداند در جهان کو چند بخشد خواستهکس نبیند جز هوا کو جنگ شیران چون کند؟
شاعران را جستن معنی کند مقرون برنجزان جهتشان شعر گفتن با تعب مقرون کند
اوبصد معنی وجود داد و دین و دانش استرنجش آن باشد که معنیهای او موزون کند
مرگ شکر خواب بر چشم بداندیشان اوستز آنکه شکر بر بداندیشان بخشم افیون کند
بد سگالان را عیون بر سر عیون خون شودچون ز بهر جنگ خیل او هیون راهون کند
آن برند آور که گه چون نون بود گه چون الفچون الف بالای شاهان جهان را نون کند
لوح پیروزه است بروی ریخته لؤلؤی خرددیده ها را دیدنش پر لؤلؤ مکنون کند
گاه چون آبست و گه چون آذر و بدخواه راسوخته چونان بر آذر رنگ آذرگون کند
همچنان باشد که از میغ آفتاب آید برونچون شهنشاه از نیامش گاه کین بیرون کند
گند گردون اگر بد می کند با دوستاننیکوئی با مردمان ناسزای دون کند
صلح با موسیش باید کرد با فرعون کندجنگ با هامانش باید کرد با هارون کند
بس نماند تا بفر شهریار شیر گیرمهتری بر خسروان فضلون روز افزون کند
ای خداوندی که در سرمای کانون تیغ تودشمنان را جان و دل چون تافته کانون کند
از بسی دیبا که بخشیدی همی کمتر کسیبستر از مقراضی و بالین ز سقلاطون کند
از پی آن را که فخر آل بقراطون توئیدر جهان بقراط خدمت پیش بقراطون کند؟
جغد و بوم ار بگذارد بر بوم و بام دوستانشطلعت محمود او شان طائر میمون کند
گر ز سنگی کرد پیدا چشمه موسی چه بودگر بخواهد او ز سنکی دجله و جیحون کند
معجزات حکمت موسی با نگلیون دراستاو بنوک کلک هر سطری ده انگلیون کند
دانش آموختی کنون گر بودی افلاطون ازوگرچه دانش را نسب هرکس بر افلاطون کند
بس بلا کز وی بترکان بلا ساغون رسدگر بکینه یاد درکان بلا ساغون کند
بر که و صحرا ز خون خصم روید ارغوانگر ز بهر جنگ زین بر که نور دارغون کند
زان کجا بر خواستاران خواسته مفتون شده استخلق عالم را همی بر دوستی مفتون کند
هرکه ورزد مهر او قارونش کرداند بجودهرکه جوید کینش چون قارون تنش مسجون کند
نیکخواهانرا بمهر اندر عطا چونین دهدبد سگالان را بکین اندر هلاک ایدون کند
آن درختی کش تو باری باد زریون جاودانکو بدانش باغ دولت را همی زریون کند
دولتش پاینده باد وعمرش افزاینده بادکو جهان را هر زمان با دیده دیگر گون کند؟
تا به نیسان گل نشان چهره لیلی دهدتا بکانون ابر وصف دیده مجنون کند
تیغ یک زخمیت بر جان و دل دشمن کنادآنچه با گلهای نیسانی دم کانون کند