شمارهٔ ۲۱۳ - در مدح شاه ابومنصور
هنری مرد نباشد بر هر کس خطریچون چنین است ترا چیست کنون زین هنری
ز محل کرد بدین شهر مرا دهر جداز خطر کرد بدینجای مرا چرخ بری
بی محل باشم لیکن نه بدین بی محلیبی خطر باشم لیکن نه بدین بی خطری
همه اندوه من از کرده من خواست بدانکهمه جائی سفری باشم و آنجا حضری
زین پس اکنون که همه خواری من زین قبل استهمه جائی حضری باشم و آنجا سفری
من چرا نالم خیره که جز آنجا همه جایبر سران شعرا هست مرا پاک سری
یاد من هست بهر جای که تو یاد کنینام من هست بهر شهر که تو نام بری
همه درد من از آنست که کس نیست که اوهنری می ننماید بامید هنری
بروم زی در آن شاه جوان بخت که اوخلق را می کند از تیغ حوادث سپری
سپر دولت ابومنصور آن کو بسخابیکی روز کند مال جهان را سپری
او عفو بیش کند تا تو گنه بیش کنیاو عطا بیش دهد تا تو ثنا بیش بری
ای جوادی که گه بزم بلای درمیوی سواری که گه رزم چراغ گهری
بگه حلم و گه خشم زمانی و زمینبگه کین و گه مهر شرنگ و شکری
خنک آن کس که گه بزم بتو باز خوردوای آن کس که گه رزم باو باز خوری
کیست کو رای تو دیده است و نمانده است شگفتکیست کو روی تو دیده است و نگفته است فری
بگهر گیرد قیمت بهمه جای صدفاین جهان همچو صدف گشت و تو در روی گهری
گر تو از قیصر رومی بستاندی بخراجرز و بیارند و نیارستم بار گهری کذا
جز بگردون نفرستد بر تو زر ملکیجز باستر نفرستد بر تو در سطری؟
گر ببزم اندر باشی دل شاهان شکنیگر برزم اندر باشی دل شیران شکری
رز و آن فرخ گردد که بتو بر گذرددل آن خرم گردد که باو بر گذری
درع بر خصم بنالد چو تو شمشیر زنیبدره بر زر بگرید چو تو بکماز خوری
ای شه گیتی نیکو نظری کن برهیکه ز تو فخر شهانست ز نیکو نظری
من بتو گوش بدان دادم کز بن بکنیمن بتو چشم بدان دادم کز سر بگری
من بر آنم که تو داری خبر از راز فلکنه بر آنم که تو از راز رهی بیخبری
شاعری را که بسختی سخنی نظم کندبهمه روی زمین بهتر و برتر نگری
تا ز گفتار جدا باشد همواره نگارتا ز دیدار بری باشد همواره پری
نیکخواه تو ز گفتار جدا باد جدابدسگال تو ز دیدار بری باد بری