شمارهٔ ۲۱۲ - در مدح ابوالمظفر فضلون و شکایت از درد نقرس
هرکه زو دیده بود یزدان بی فرمانیدرد او را نکند هیچ خورش درمانی
همه دردی را درمان بتوان کرد بجهدنقرس است آنکه ز درمانش همی درمانی
چون بود دردی کان را نتوان درمان کردچون بود رنجی کان را نبود آسانی
چه کس کش بگزد مار بروزی صد بارچه کسی کش رسد از نقرس یک رنجانی
گرچه خوش مرد بود دائم ازین درد بودپر ز آژنگ رخ و پر ز گره پیشانی
گر میان فنگ و خز بود او خفته ز دردخز خاری کند او را و فنک پیکانی
پشه خرد پرد گر ز برش پنداردکه همی کوهی بر سرش فتد سهلانی
نتواند بمراد دل بنشست بجایتا نه آرام بجایش بدو کس بنشانی
چه از این دست بر آن دست بگردد چه به تیغجگرش را بستم زیر و زبر گردانی
بمهی یک ره زانوش بزانو نرسدخوابش از چشم گریزد چو ندارد جانی
ز بی آنکه بروز و شب بیدار بودعمرشان دیر بود گویند از بارانی؟
مرد زندانی از چاه و ز زندان بجهدنقرسش تنها در دشت کند زندانی
ببلا تن ز گنه پاک شود قول نبی استچه بلا دانی کز نقرس بدتر خوانی
کافر ار نقرس در دوزخ بیند بمثلنبود دادگری در نظر یزدانی
همچو درویشان یک لقمه نوشین نخوردنقرسی گرش بود دولت نوشروانی
آفرین بادا بر مفلسی و پای روانلعنت ایزد بر نقرسی ار سلطانی
نقرس از مال بود هست درست این که مرانقرسی کرد عطاهای شه ارانی
بوالمظفر که خداوند جهان فتح و ظفروقف کرده است بر او با نعم روحانی
میر بی ثانی فضلون که مر او را گردونبهمه فضل نیاورد و نیارد ثانی
کین او کرد زمانه سبب غمگینیمهر او کرد ستاره سبب شادانی
او همه کار بهنگام و باندازه کندنه درنگ آرد در کار و نه بی سامانی
چون توانی که کنی کار و بخواهی بکنیآزمائی که بخواهی بکنی نتوانی
ای ز جود تو جهان جنت بر جانورانآرزوی دل و ناز تن و کام جانی
دست تو ابری کش سیل همه دیناریتیغ تو بحری کش موج همه مرجانی
هر چه داود بپیوست بدین بگشائیهرچه قارون بتنیده است بدین بنشانی
بروان اندر بایسته تر از توحیدیبزبان اندر شایسته تر از ایمانی
آفرین از تو گرامی شده و خواسته خواریافته فضل گرانی ز تو مال ارزانی
زین همه خلق همی گوید نادیده تراکه جز او را بجهان در نسزد سلطانی
آسمان تنبل و دستان نکند بر تو روابگه کوشش بی تنبل و بی دستانی
بیکی جنگ همه نعمت خصمان ستدیآنکه مانده بیکی جنگ دگر بستانی
آنکه گردون را یکساعت فرمان نبردنکند روزی در امر تو نافرمانی
آن کجا گوی ببرد از همه خوبان بهترپشت پیش تو گه بار کند چو کانی
هرگز از مهمان خالی نبود مجلس توبکند گنج تو از مال تهی مهمانی
تیرباران کنی از بازو بر خیل عدوبر ولی زان کف و بازوی درم بارانی
راحت روح پدید آرد دیدار تو شاهزهر بر یاد تو گردد چو می ریحانی
چه گنه کردم گوئی که خداوند جهاننه همی دارد دیدار توام ارزانی
ملکا نقرسم از خدمت تو باز گرفتنقرسی جود تو کرده است مرا خود دانی