گنج

شمارهٔ ۲۰۴ - در مدح امیر جوانشیر

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: انی۳۰ بیت
روزی که تو آن زلف پر از مشک فشانیما را ندهد هیچ کس از مشگ نشانی
زلف تو شکنج است و تو بازش چه شکنجیجعد تو فشانده است تو بازش چه فشانی
گاه این ز بر سیم کند غالیه سائیگاه آن ز بر ماه کند مشک فشانی
من شاد شده تا شده باریک تن مناز آرزوی آنکه تو باریک میانی
پیوسته من از ناله به دل لاله ستانمهمواره تو از باده به رخ لاله ستانی
در تنگ دهان تو نهان سی و دو لؤلؤمن تنگ دلی دارم تو تنگ دهانی
ای گشته دل من به دهان تو به تنگیدر تنگ دل من دو صد اندوه نهانی
دلبندِ منا! دل ز بر من چه ربائی؟جانانِ منا! جان ز تن من چه ستانی؟
گفتم توئی آرام دل و راحت جانماکنون تو مرا دام دل و آفت جانی
بسیار بکوشی که مرا رنج فزائیاز عدل امیر شه عادل نتوانی
فرخنده جوانشیر جوانبخت که یابداز دولت او پیر خرف گشته جوانی
با شاه یگانه دل او پاک همیشهزان داد به او شاه جهان ملک مکانی
گوهر بدهد مدح و ثنا را بستاندچونین سزد از دولتیان بازرگانی
ای آنکه تو امید سواران زمینیوی آنکه تو آرام امیران جهانی
از رأی بلند تو بریده است تباهیوز طبع لطیف تو گسسته است گرانی
هنگام طرب کردن چون ماه تمامیهنگام شغب کردن چو شیر ژیانی
وعد تو به نقد است و وعید تو به نسیهشر تو درنگی بود و خیر تو آنی
فانی شود از آتش شمشیر تو دریادریا شود از کف گهربار تو فانی
چندانکه بکوشم نتوان گفت که روزیدر وعده جود تو فتاده است توانی
آن را که نوازد که تو او را ننوازیآن را که بخواند که تو از پیش برانی
هرچ از کرم و جود تو گویند توئی آنهرچ از خرد و فضل تو گویند تو آنی
بخل از تو گمانی شد و جود از تو یقینیجور از تو نهانی شد و عدل از تو عیانی
کار تو بود خوبی و کردار تو رادیعقل تو کند پیری و بخت تو جوانی
ای آنکه ترا نیست به جود اندر همتاوی آنکه ترا نیست به فضل اندر ثانی
ناکرده تو را خدمت خدمت بشناسیناگفته ترا مدحت صلت برسانی
دادیم ملک‌وار یکی استر رهواراز باد گذشته به روانی و جهانی
از کوه گران‌تر شود آنگه که بداریاز باد سبک‌تر شود آنگه که برانی
تا باقی و فانی بود و حاضر و غائبتو باقی بادی و بلاخواه تو فانی
این عید خجسته بر تو باد خجستهتا تو ز می و روی نکو دادستانی
تا دهر همی پاید در ملک بپائیتا ملک همی ماند در دهر بمانی