گنج

شمارهٔ ۲۰۵ - در مدح شاه ابوالخلیل جعفر

ز بوی باد آزاری ز نقش ابر نیسانینه پندارم که با بستان بهشت عدن یاد آری
شده کافور مینائی براغ از صنع یزدانیشده دینار مرجانی بباغ از فعل داداری
گل و شمشاد دیداری ترنج و نار پنهانیبه و آبی شده پنهان شقایق گشته دیداری
خوش آمد خواب مردم را ز نوشین باد نیسانیبر آذر باد آزاری بنفشه یافت آزاری
چکیده ژاله بر لاله بکوه از ابر نیسانیشکفته لاله بر سبزه بدشت از باد آزاری
یکی لؤلؤی عمانی است بر یاقوت رمانییکی یاقوت رمانی است بر دیبای زنگاری
ز سبزه دشت مینائی ز لاله کوه مرجانیز سوسن مرز کافوری ز خیری باغ دیناری
شکوفه شاخها را بست عقد از در عمانیبنفشه مرزها را داد فرش از مشگ تاتاری
دمان از خاکها سنبل روان از سنگها خانیخرامان در چمن طوطی سرایان بر سمن ساری
ز باد تند لرزان است شاخ بید چون جانیمیان گلستان قمری نوا خوانست چون قاری
دو رویه گل بباغ اندر چو غمگینی و شادانیو یا چون روی دیناری فراز روی گلناری
دمان گشتند بر صحرا همه گلهای قنوانیدوان گشتند در بستان همه مرغان متواری
درختان را ببین آنگه ببلخی داده کاشانیچمنها را ببین آنگه بچینی داده عماری
گل سوری برخشانی و سرخی چون بدخشانیزمین را پیشه بزازی هوا را پیشه عطاری
ز مرغان دشت پر رنگ مطر ز شعر کرکانیز سوسن باغ پر و شی مزعفر شهر آزاری
کنون باید بدل خوردن می شمعی و ریحانیکجا بستان ز بس ریحان پر از شمع است پنداری
برافزونست روشن روز چون شبهای هجرانیگرفته همچو روز وصل نقصانی شب تاری
درخشانست درافشان درخش از ابر نیسانیز تیغ و دست شه بوده است گویا هر دو را یاری
شهنشه بوالخلیل آنکو است آرام مسلمانیملک جعفر که یزدانش بمیران داده سالاری
گه کین رنج و دشواری گه مهر اصل آسانیبدست آرامش و رامش بتیغ آشوب و غمخواری
ز دست و تیغ او خیزند افزونی و نقصانیز مهر و کین او زایند آسانی و دشواری
بیکسانست طبع او بشادی و پریشانیبیکسانست هوش او بمستی و بهشیاری
اگرچه داد ایران را بلای مرگ ویرانیشود از عدلش آبادان چو یزدانش کند یاری
اگر گیتی نزا گردد سراسر هستی ارزانیکه مر بدخواه را خواری و ما را تو خریداری
همت اقبال نعمانی همت فر سلیمانیهمت دعوی است برهانی همت گفتار کرداری
خداوندا ترا بهتر رسد بهر جهانبانیکه چون جمشید بیداری و چون خورشید دیداری
گران گشت آفرین از تو درم داری بارزانیو گر شاهان روند از پیش بر شاهان تو سرداری
بحزم اندر دل دشمن چو ایزد غیبها دانیز فر ایزد اندر جنگ خصم از پیش برداری
نه مرد زر و دیناری که مرد امن ایمانیدهی دینار مردم را و دلشان سوی دین آری
اگر خواهی بتیغ تیز گیتی باز بستانیولیکن از در ساعت بکف راد بگماری
جدا کردند جانت را ز جان انسی و جانیکه هم فرخنده دیداری و هم فرخنده گفتاری
فلک جانست و تو عقلی جهان جسمت تو جانیبطبع اندر چو امیدی بچشم اندر چو دیداری
گر از مور است آزاری و راز ماراست ریحانیتو ماران را دهی موری و موران را دهی ماری
تو سالار دلیرانی تو شاهنشاه ایرانیهم از دل فضل بی عیبی هم از تن فخر بیعاری
اگر تو بدسگالان را بخصمی دل بگردانیو گر بر چشم بدخواهان بکینه چشم بگماری
کند مژگانشان بر چشم ز اقبال تو پیکانیز بخت تو کندشان موی بر اندام مسماری
کسادی یافته از تو ببخشش گوهر کانیثناخوان یافته از تو بدانش گرم بازاری
اگرچه هست کوچک سال با فضل فراوانیوگرچه داری اندک روز با فرهنگ بسیاری
وفا را معدن کانی و غا را اصل و ارکانیببخشش حاتم آسائی بکوشش رسم اطواری
تو گاه جود فریادی تو وقت درد درمانیتو با داد و دهش جفتی تو با فتح و ظفر یاری
ولی را جان بیفروزی عدو را دل بسوزانییکی را نار بی نوری یکی را ورد بی خاری
ز دینار و درم هر روز گنجی را برافشانیبمدح و آفرین هر روز دیوانی به انباری
الا تا روز شادانی بود اصل تن آسانیالا تا سختی و زاری بود فعل دلازاری
هواخواهان تو بادند جفت ناز و شادانیبداندیشان تو بادند یار سختی و زاری