گنج

شمارهٔ ۲۰۳ - در مدح ابونصر مملان

دهد روی آن سرو سیمین نشانیز ماهی که بر سرو سیمین نشانی
دخانی پدید آید اندر دو چشمماز آن روی ناری و زلف دخانی
چو بر سحر آن ترک خانی بگویمشود چشم من خانه و خانه خانی
دل رایگانی که بد مهر پروربدادم بدست کسان رایگانی
مرا جسم چون شاخه خیزران شدز هجران آن قامت خیزرانی
ایا عاشق از عشق چون موی گردیگر آنی که کوه از تو گیرد کرانی
بتن چون هوا از هوان هوائیبدل با فریب از فریب فغانی
ز هم داستانی که هستم بر آنمکه هرجا که هستی زنم داستانی
اگر زندگانی بهر حال باشدتو از مردگانی نه از زندگانی
ایا گشته پیر از جوانیت ماندههوسهات با عارض ارغوانی
ایا قبله دلبران زمانهگر آنی که خون دلم را برانی
ندام چه کانی بلا را که چندینتو از دیده عاشقان خون چکانی
چه سائی سر زلف بر چهره گلدلم را می مهر تا کی چشانی
بزلف دو تا مبتلا را بلائیبچشم سیه آهوان را هوانی
بسرو چمانت کند وصف هرکسچه مانی تو سرو چمان را چه مانی
هنوز از نوانی ندانی به از بدبدان را نوازی بهان را نوانی
تو با کس نمانی که با من نماندیگهی نزد اینی گهی نزد آنی
همیشه جهانی بگرد جهان درمگر دشمن شهریار جهانی
شهنشاه گیتی ابونصر مملانکه او را بود فر خسرو نشانی
خدیوی کجا نام شمشیر تیزشکه برنده است آن شرار یمانی
اگر دوزخی بر زبان آرد آنرازبانی کند دوزخی را زبانی
ایا کی دل و بر دل خصم چون کیپدید است بر تو نشان کیانی
همه فر و فال کیانیست با تواگر نز کیانی بگو از کیانی
همه فر و فال کیانیست با تواگر نز کیانی بگو از کیانی
تو زان خاندانی که گردون بنازدگرش خادم و خاک آن خاندانی
تو بدخواه مالی و بد خواه مالیتو آتش نشانی و آتش نشانی
یکی را تو سودی یکی را تو سودییکی را زیانی یکی را زیانی
اگر با زمانه بتازی زمانینه زو باز گردی نه زو باز مانی
گه حلم گوئی درنگ زمینیگه خشم گوئی شتاب زمانی
تو آنی که هفت آسمان را بروزیتوانی بهم بر زدن بی توانی
سخا را مکانی بدان کف کافیبشمشیر خون معادی چکانی
مه و مهر از آن مهربانند با توکه بر مهر آزادگی مهربانی
بروز و شبان مر جهان را تو مانیجهان چون رمه گشت و تو چون شبانی
مکان عطائی بدان طبع صافییمین و غائی به تیغ یمانی
گمانی برم شهریارا که نایدتو را در سخن دانی من گمانی
نکو داردم هرکه نیکوم داندتو نیکو نداری و نیکوم دانی
نخواهم شدن بر کسی بار گردنتوانی مگر بیش از این ناتوانی
الا تا به آذر جهان پیر گرددالا تا به آزار یابد جوانی
در این ملکت باستانی بزی توبشادی دو رخ چون گل بوستانی
طرب کن به آواز چنگ مغنیطلب کن ز خوبان نبیذ معانی