گنج

شمارهٔ ۲۰۲ - در تهنیت عید

قافیه: اری۴۲ بیت
دماری تو ای چشم و دل را دماریدم آری به چشم اندر ای دل دم آری
ایا سنگ دل دلبر سیم سیمابت قند لب لعبت قندهاری
چه بندی به زلفین که جز دل نبندیچه خاری به مژگان که جز دل نخاری
چه ناری ندانم که از دور سوزیندانم به بالا که سیمین چناری
چرا یک زمان در بر من نیائیچرا لب یکی زی لب من نیاری
نه یاری مرا تا نیاری ز دشمنبگو گر نه یاری بگو گر نیاری
اگر نازی از نیکوئی هست درخوردکه سیمین بناگوش و سیمین عذاری
به دو زلف قاری ز عنبر سرشتهبه دو چشم زهر آگده ذوالفقاری
کنی کامگاری به دو زلف پرچینکه بر چین دو زلف بس کامگاری
نسازی تو با من سوی من نیائیکه با این دل من تو ناسازگاری
به تیمار خواری بماندم من از توز تیمار خواری به تیمار خواری؟
به زلف بخاری به خار بخوریبه خور بخاری به زلف بخاری
به مشگین کمان جان و دل را کمندیبه رنگین شکر جان و دل را شکاری
ربودی مرا تو به شمشاد شادیفزودی مرا تو به گلزار زاری
چو قمری همی نالم اندر بهاراناز آن بر قمر سوده عود قماری
ز بس کز دو دیده سم آری بدین دلتوان راند در آب چشمم سماری
به پرچین کله درع قاری ولیکنبه رخ تازه گل ریخته در عقاری
ز گل بر ستاره ستاره چه بندیز عنبر بر آئینه آذین چه داری
نه با چشم تو پایداری کند دلنه با تیغ شه جان کند پایداری
تو تنهائی از روی هستی ولیکنبه مردی هزاران هزاران هزاری
ایا شهریاری که داری عدو راتو در کار زاری چو در کارزاری
اگر مرغزاری هژبرت ببیندکند همچو بر بابزن مرغ زاری
بجز نیکوئی هیچ کاری نداریهمان دان کجا بِدْروی هرچه کاری
مگر زال سامی که چون زال سامیبه دشمن گدازی و خنجر گذاری
ولی را گه بزم بی نار نوریعدو را گه رزم بی نور ناری
بر اسب ظفر بر سواری همیشهبه دست هنر بر ز مردی سواری
ز تیغ تو در زینهار آمد آهنبه سنگ اندرون زین بود زینهاری
اگر شاه تاتار تیغ تو بیندشود روز بر شاه تاتار تاری
ایا غار با لشگر تو چو کوهیایا کوه با نیزه تو چو غاری
ایا شهره شمشیر تو شیر گیریعدو را تو آری ز خواری به خواری
ایا لفظ تو همچو دُر بهائیایا کفّ تو همچو ابر بهاری
جهان جهان را به مردی درنگیروان روان را به رادی قراری
معادی گدازی تو چون جنگ سازیموالی نوازی تو چون می‌گساری
سپهر بلائی چو اندر سمائیسحاب سخائی چو اندر حصاری
درم را به دو دست ریزی تو دائمتو از بهر خواهنده در انتظاری
همیشه بر شهریاری به شاهیبه مردی خداوند هر شهریاری
به نیک اخترت آمد این عید فرخکه دارد تو را جفت با بختیاری
شدت از همه عیدها اختیار اوچنان چون تو از خسروان اختیاری
من از بینوائی ترا چند دارممرا بینوا در نوا چند داری
مگر روزگار من آشفته دیدیکه با من برآشفته چون روزگاری
اگر خواسته داشتی بیش ازین اوبه خواری نکردی ز تو خواستاری
بمان خسروا با طرب تا به شادیچنین عید سیصد هزاران گذاری