شمارهٔ ۱۹۶ - در مدح ابونصر محمد
ای نگاری که ز دل کفر و ز رخ دین آریدل من بردی و کردی رخ من دیناری
چشم تو دین برباید رخ تو باز دهدچه بلائی تو که هم دین بر و هم دین آری
گل با خار بود نرگس بی خار بودچون توئی نرگس پر خار و گل بی خاری
بستردی این دل پر رنگ ز زنگار بلاغم آن عارض چون رنگ خط زنگاری
گر دو صد جور کنی بر دل من نشمارمگر یکی بوسه زنم بر لب تو بشماری
گر با سلام کند روی تو دعوی ز چراگردش آن خط سیاه تو کند زناری
نشود دم زدنی دور ز من لشگر غمجز به من راه ندارد بجهان پنداری
نه همی گردد بیزار فراق تو ز منتو همی جوئی پیوسته ز من بیزاری
من ز تو جور و جفا مهر و وفا انگارمتو ز من مهر و وفا جور و جفا انگاری
گر یکی جامه گلناری پوشد تن منور یکی جامه بپوشد تن تو دیناری
این زرنگ رخ من گردد دیناری زودوان ز عکس رخ تو زود شود گلناری
ای باندوه سپرده دل بیچاره منبرهان این دل بیچاره ز انده خواری
بیم بیماری باشد ز پس انده بازبیم جان دادن باشد ز پس بیماری
خانه تبت شود ار زلف در او بفشانیکوی بابل شود ار چشم بدو بگماری
زندگان را بفراق اندر جان بستانیمردگان را بوصال اندر جان باز آری
گر وصال آید کف شه گوهر بخشیگر فراق آید تیغ شه گیتی داری
شه جباران بونصر محمد که بدوز بر چرخ گذشته است شه از جباری
آنکه رخشانی پیدا کند از تاریکیوانکه آسانی پیدا کند از دشواری
هرکه زاریش بخواهد نبود با شادیهرکه شادیش نخواهد نبود بی زاری
ای بزنهار توان در همه گیتی شب و روزنبود نزد تو یکروز درم زنهاری
تو بتن برنا لیکن بسیاست پیریتو بسال اندک لیکن به هنر بسیاری
هرچه باید که بدانند بزرگان دانیهرچه باید که بدارند سواران داری
گرچه بیهوش ز هشدار نیامد نیکوورچه دانا را از نادان ناید کاری
همه نادانان دانند که تو دانائیهمه بیهوشان دانند که تو هشیاری
همه دینار سره بخشی و ز هول کفتهمه با زردی باشند همه با زاری
گر تو بر چشم عدو چشم جفا بگشائیور تو بر جسم عدو چشم بدی بگماری
مژه بر چشم عدو زود کند زو بینیموی بر جسم عدو زود کند مسماری
از تو اسرار نهفتن نتوانند مگرملک العالم دادت ملک الاسراری
علم پنهانی گشت از دل تو پیداییبخل دیداری گشت از کف تو متواری
تو بگاه مثل جود سر امثالیتو بگاه خبر خوب سر اخباری
دشمنی نیست که جانش بسنان نستانیزائری نیست که حقش بسخا نگذاری
تا با یلول گل زرد شود بیداریتا بآزار گل سرخ شود دیداری
بخت بیدار عدوی تو شود خواب همیبخت خوابیده احباب کند بیداری