گنج

شمارهٔ ۱۹۷ - فی المدیحه

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: یدی۴۲ بیت
بار خدایا بسی عذاب کشیدیانده و تیمار گونه گون بچشیدی
از قبل مردمان نه از قبل خویششادی بفروختی و غم بخریدی
تا نرسد خلق را گزند و بد ترکخود بگزیدی گزند و لب نگزیدی
تا که توئی هرگزت گزند نباشدگز پی مردم گزند خویش گزیدی
رنج کشد خلق بهر مال و تو ما رارنج کشیدی و مالها بخشیدی
با همه سختی بخانه غم و تیمارپرده جان عنکبوت وار تنیدی
از شدن جان خویش ترک نکردیاز شدن خانه پدر ترسیدی
تا نرسد خم به پشت مملکت اندرپیش کهان و مهان دهر خمیدی
شاهان خواهند خلق را ز پی خویشتو ز پی خلق خویش را بخشیدی
زانکه برفتی بروم با سپه و گنجزانکه بسی رنج و ننک بند کشیدی
ما بسلامت بجای خویش بماندیمتو بسعادت بجای خویش رسیدی
رفتی با مردمی و جستی مردیمردی کردی و مردمی ورزیدی
خلقت بسیار گفته اند که بگریزچونت بگفتند در زمان نشنیدی
تات نشستن صواب بود نشستیچونت رمیدن صواب بود رمیدی
شیر نه ای لیک شیروار بجستیباز نه ای لیک باز وار پریدی
صف سواران بسی دریدی لیکنهیچ صفی زین عظیم تر ندریدی
بودی بهر جهان چمیده بمردیاکنون اندر همه جهان بچمیدی
ایزد دانا امیدهات وفا کردزانکه زمانی امید ازو نه بریدی
کس نخریده است بیش ازانکه خریده استتو بخریدی فزون از آنکه خریدی
ملک خری جاودان بفر پدر توکز پی ملک پدر بسی بچمیدی
نیز برای تو خواهد او همه گیتیپس بنیابت بعمر خویش گزیدی
تو نه سزائی شها بیافتن غمهرچه که آن یافتی همان بسزیدی
بل بستم تن فدای مردم کردیبل بستم در میان رنج خزیدی
خوردی بسیار غم نبیند خور اکنونتو نه سزای غمی سزای نبیدی
بنشین با حور چهرگان و مخور غمبسکه میان هزار دین رسیدی
شاد زی و بر مراد دل بغنو خوشزانکه بسی بی مراد دل بغنیدی
تا تو بجستی شمال وار ز بدخواهبر دل بدخواه چون سموم وزیدی
از دل بدخواه تو دمار بر آیدباز تو چون لاله در بهار دمیدی
چشم بداندیش تو چو نار کفیده استتو چو گل کامکار نو شکفیدی
ای عدوی شهریار زاهن و روئیکامدن شه شنیدی و نکفیدی
گر نکفیدی رواست باری از غمهمچو در آتش فکنده مار طپیدی
صید نکردی اگر چه دام نهادیسود نکردی اگر چه دیر دویدی
بار خدا خدایگانا شاهابا تو بدی کرد مردمی که بدیدی
اکنون دانند مردمان که تو خسروجان جهانی همه جهان ارزیدی
خلق سراسر بمهر تو گرویدندچون تو بدادار آسمان گرویدی
شیران با ناچخ قضا نچخیدندجز تو که با ناچخ قضا بچخیدی
یوسف روئی و همچو یوسف چاهیچاه کشیدی ببارگاه رسیدی
جان و تن دوستان بناز سپردیچشم و دل دشمنان برنج خلیدی
قفل غمان بر گرفتی از دل مردمقفل غمان را بروی خوب کلیدی
مردم چون خوید تشنه اند و تو بارانتازه تو چون بر گل سعادت خویدی
چون تو برفتی همه شدند خماریزامدن تو همه شدند نبیدی
گاه لب جام می گهی لب جانانرغم عدو را بمز چنانکه مزیدی