گنج

شمارهٔ ۱۹۴ - در مدح فخرالامراء امیر ابوالمعالی

قافیه: ی۳۳ بیت
ای ماه شبه زلف مشک خالیخالی نشود جانم از تو حالی
کندن نتوان نقش مهرت از دلگوئی که بدل بر نشان خالی
ناهید بدت خال و مشتری عملیکن حسد عم و رشک خالی
دل را بدو زلفین مدام دامیجان را بدو خال سیاه حالی
از عنبر جعد و زلف مشکینبر ماه دو هفته غالیه چو ماهی
ماهی و جز اندر روان نتابیسروی و جز اندر روان نبالی
نالی کند از ناله قد سرویزان قد چو سرو میان نالی
زلفانت بکردار دال کردهابدال ز عشق تو پشت دالی
ای نرگس تو جایگاه نیرنگای لاله تو معدن لئالی
دل را بیکی روز و شب نشاطیجان را بیکی سال و مه و بالی
مانی کف و تیغ تاج ملکت رافخرالامراء و میر ابوالمعالی
ای تیغ تو فرسایش معادیای دست تو آسایش موالی
جز همت عالی بند علی راخلقی بوی اندر شدند غالی
غالی شدن اندر تو بیش بایدکت همت عالی است دست عالی
چون ایزد با قدرت و محلیچون پیغمبر بی کبر و بی همالی
شاهان چو نهالند و تو بیخیسالاران بر گند و تو نهالی
جان را بسخاوت نشاط و نازیدل را بنوازش قرار و هالی
با تیغ بمیدان هلاک خصمیبا جام بمجلس دمار مالی
در مجلس و میدان بوی تو دائماز بسکه دهی مال و خصم مالی
ماران جهان پیش تو چون موریشیران جهان پیش تو شگالی
جان و تن تاریک را چراغیجان و دل پر زنگ را صقالی
در رای و مردی تو بی نظیریدر جود و سخاوت بی همالی
شیری بگه رزم بر جنیبیباری بگه بزم بر نهالی
ماننده خورشید بی عدیلیماننده جمیشد با جمالی
آن را که نباشد ترا ستودنگویا باشد زبان لالی
از مهر تو یابند نیک بختیوز مدح تو یابند نیک فالی
امید ملکتی و پشت خلقیخورشید تباری و ماه آلی
تو یار همال و وفا و جودیوز همتای یار بی همالی
خوانند مرا بیکران امیرانبا رای بلند و نکو نوالی
نام تو کشیدم بدین نواحیجود تو فکندم بدین حوالی
تا بد نفزاید ز نیکنامیتا نیک نیاید ز بدسگالی
همواره ترا فعل نیک بادابادات عدو جفت بد فعالی
پیوسته بزی بکام دل شاهاایمن به پناه ذوالجلالی